logo
جمعه 01 آبان 1405 | جمعه 23 اكتبر 2026 |
اخبار داغ
  1. فصل ناآرام رؤیاها؛ تب تند جشنواره‌ها در کالبد رخوت‌زده سینما و تئاتر
  2. دو دوزه بازی های پاکستان به بهانه میانجی گری بین تهران- واشنگتن/ سفرهای "عاصم منیر" به نام میانجی گری به کام کاهش قیمت نفت!
  3. روسیه و‌ پاکستان می توانند توافق اسلام آباد را احیا کنند/ انتقال اورانیوم از کشور شایعه است
  4. حقوق بازنشستگان زیر فشار تورم؛ فاصله مستمری تا هزینه‌های زندگی چقدر است؟
  5. دو نفتکش متخلف در تنگه هرمز متوقف شدند
  6. بیرق بیداری؛ صدای پای آزادی از کوچه‌پس‌کوچه‌های تبریز
  7. بازی با نام‌های جنجالی برای داغ کردن آنتن دیجیتال؟/ از ادعای شکایت چهره‌های سیاسی تا تکذیب صریح ثابتی
  8. چگونه کنترل تنگه هرمز به سلاح قدرتمند ایران تبدیل شد؟/ "مادر بمب ها" تهدید یا مانور رسانه ای!
  9. دولت فرانسه در مهار اعتراضات دانش‌آموزی ناکام مانده است/ برخورد خشونت‌آمیز پلیس به تشدید اعتراضات دامن زد
  10. زنگ خطر عفونت‌های تنفسی در مدارس؛ آنفلوآنزا در آستانه اوج‌گیری؟
  11. با بیش از ۴۰ شناور متخلف برخورد شد
  12. پیام رهبر انقلاب در پی افتخار آفرینی تیم امید کشتی آزاد
  13. عاشقانه‌ای در بند سیاست؛ بازی با تاریخ در قاب مشروطه
  14. جنجال فوتبالیست سابق علیه صداوسیما؛ تلهٔ عوام‌زدگی یا آینهٔ خشم عمومی؟
  15. اعتراضات فرانسه چه ارتباطی با حمله آمریکا به ایران دارد؟/ جنگی که تاثیرش جهانی شد!
  16. ناوهای آمریکایی جرئت نزدیک شدن به تنگه هرمز را ندارند/ دشمن اشتباه محاسباتی کند معادلات را پشیمان کننده تغییر خواهیم داد
  17. تهدیدهای ترامپ علیه ایران؛ اهرم فشار برای بازگشایی تنگه هرمز
  18. ضیافت چوب و خیال در قلب پایتخت؛ آنچه در جشنواره تئاتر عروسکی خواهیم دید
  19. طنین سازها فراتر از پایتخت؛ از غوغای شیراز تا صحنه‌گردانی در ۴۰ شهر
  20. فرانسه با صدای آزادی، آزادی را خفه کرده است/ عدالت جویی نسل نو دامن دولتمردان فرانسوی را گرفته است

دلنوشته ای برای ابراز همدردی با مردم کرمانشاه؛

کرمانشاه لرزید، تن من هم لرزید/ امروز سراسر ایران در عزای کرمانشاه نشسته است

کرمانشاه لرزید، تن من هم لرزید/ امروز سراسر ایران در عزای کرمانشاه نشسته است
مردان غیرتمند و شیر زنان کرد بدانید و بدانید که ملت غیور ایران باری دیگر کرمانشاه راخواهند ساخت،سرپل ذهاب،ازگله و قصر شیرین جان خواهد گرفت.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛به نقل از نهبندان خبر، کرمانشاه لرزید، تن من هم لرزید.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, نهبندان خبر,

یادم است فاطمه می گفت: مادر 60 سال است که رخت سیاه بر تن کرده را بیرون نکرده! حتی در جشن دامادی رهام!

فاطمه از مادر می گفت و از داغ و سوز و گداز زندگیش، از آن نوعروس تازه به خانه بخت رفته و غمزده. به خاطر دارم فاطمه می گفت: بیماری نادری به جان خانواده مادر افتاد و تا حال که قریب به شصت سال می گذرد هنوز راز پلید آن درد دوا نشده است.

او می گفت: محبت خاله و مادربزرگ را نی شناسم، با من غریب است! چرا که مادر در آغازین روز از عروسی و خانه داری رخت عزا به تن کرد و 12 طفل معصوم را به سرای آخرت فرستاد.

مادر ماند و مادر، دغ مرگ شده بود... در ییلاق به دنبال بره ها می دوید و یکی را نازنین می خواند و دیگری را نگار. از آی سودا می گفت و از سارا.

گاهی نیز شبانگاهان خواب دردانه‌ها را می‌دید و تا صبح؛ آری با صدای بلند می گریست. اشک در چشمان فاطمه حلقه می زد و ادامه می داد که مادرم ماتم‌زده است، دختران را نمی بیند تمام امیدش خواهرانش بوده که در طی سه روز آن‌ها را از دست داه. مادر  به همرا 12 نوگلش آرام گرفت.

اما من که در جنوب شرقی کشور پهناورم ایران به خواب رفته بودم و خواب ناز دیدگانم را نوازش می داد، فارغ از اینکه در غرب  و در کرمانشاه عزیزم همه آواره و ویران در کوچه پس کوچه های شهر شیون و فریاد می دهند. آرش، زینب، ندا و ... صدها نامی دیگر. همه در جست و خیز عزیزانشان.

صبحگاه که باری دگر چشم باز کرده و وضویی ساختم، چشمانم سیاهی می رفت و دلم تاریک بود. در دل گفتم خدا به خیر کند  اما خدا به خیر نکرد؟ سراسیمه و شتابان به سوی تلفن. تماس من همان و صدای هق هق فاطمه همان. فاطمه با همسر و فرزندش شهروز از اصفهان راهی کرمانشاه شده بود.

از مادر پرسیدم؟ با صدای بلند فریاد زد. دگر لباس سیاه مادر چاره نیست دل من خون شد، خون سیاه.

او بگریست و من گریستم. او فریاد کرد و من غوغا. آه خدای من کرمانشاه عزیزم غرق در خاک و خون شد. ماتم‌زده‌ام. افسوس و هزاران افسوس و فغان دیگر که نای ناله ندارم.

شباهنگام که در خواب آرام گرفتم باری دیگر صدای زنگ مرا روانه و وادار به تماشای تصاویر مردم زلزله زده کرمانشاه کرد.

هم ناله شدم با مادری که سراغ کودکش را می گرفت همانی که فرزند نازنینش زیر آوار جان سپرده بود. آن‌قدر گریه‌ها کردم. ناله ها بسیار، کودک من از خواب پرید و هم ناله شد او بگریست و من گریستم و به خاطر آوردم مادری که در کرمانشاه جای فرزند او خالیست. قرآن خواندم، صلوات فرستادم و برای صبوری دل مادر دعاهای بسیار کردم.

خدای من، خدای خوب من، دل غمین مادر را تسکین کن. دست‌های پینه بسته پدر را نا امید مکن.

شب چه شب سختی بود. درد و آه و فغان استخوانم را به سوز آورده بود و جانم گداز می رفت، هم نوا بودم با مادران دلسوز کرمانشاهی، همانانی که نان خرمایی پخته و با هزاران ذوق و شوق در بقچه دوستان بسته و سوغات میفرستادند، مادرانی که هر وقت با آنان همدم می شدیم تنها واژه ای که به گوش می رسید و هلهله بر پا می کرد نازارگم بود.

کرمانشاه نازارگم. من و همه آنانی که روزی با نام تو غوغا می کردیم امروز در سراسر ایران به عزای تو بنشسته و برای دل ماتمزده‌ی‌تان دعاها می خوانیم، صبر پیشه کنید چرا که شما درد و رنج بسیار دیده و به جان خریده اید.

مردان غیرتمند و شیر زنان کرد بدانید و بدانید که ملت غیور ایران باری دیگر کرمانشاه را خواهند ساخت. سرپل ذهاب، ازگله و قصر شیرین جان خواهد گرفت.

انتهای پیام/

,

یادم است فاطمه می گفت: مادر 60 سال است که رخت سیاه بر تن کرده را بیرون نکرده! حتی در جشن دامادی رهام!

فاطمه از مادر می گفت و از داغ و سوز و گداز زندگیش، از آن نوعروس تازه به خانه بخت رفته و غمزده. به خاطر دارم فاطمه می گفت: بیماری نادری به جان خانواده مادر افتاد و تا حال که قریب به شصت سال می گذرد هنوز راز پلید آن درد دوا نشده است.

او می گفت: محبت خاله و مادربزرگ را نی شناسم، با من غریب است! چرا که مادر در آغازین روز از عروسی و خانه داری رخت عزا به تن کرد و 12 طفل معصوم را به سرای آخرت فرستاد.

مادر ماند و مادر، دغ مرگ شده بود... در ییلاق به دنبال بره ها می دوید و یکی را نازنین می خواند و دیگری را نگار. از آی سودا می گفت و از سارا.

گاهی نیز شبانگاهان خواب دردانه‌ها را می‌دید و تا صبح؛ آری با صدای بلند می گریست. اشک در چشمان فاطمه حلقه می زد و ادامه می داد که مادرم ماتم‌زده است، دختران را نمی بیند تمام امیدش خواهرانش بوده که در طی سه روز آن‌ها را از دست داه. مادر  به همرا 12 نوگلش آرام گرفت.

اما من که در جنوب شرقی کشور پهناورم ایران به خواب رفته بودم و خواب ناز دیدگانم را نوازش می داد، فارغ از اینکه در غرب  و در کرمانشاه عزیزم همه آواره و ویران در کوچه پس کوچه های شهر شیون و فریاد می دهند. آرش، زینب، ندا و ... صدها نامی دیگر. همه در جست و خیز عزیزانشان.

صبحگاه که باری دگر چشم باز کرده و وضویی ساختم، چشمانم سیاهی می رفت و دلم تاریک بود. در دل گفتم خدا به خیر کند  اما خدا به خیر نکرد؟ سراسیمه و شتابان به سوی تلفن. تماس من همان و صدای هق هق فاطمه همان. فاطمه با همسر و فرزندش شهروز از اصفهان راهی کرمانشاه شده بود.

از مادر پرسیدم؟ با صدای بلند فریاد زد. دگر لباس سیاه مادر چاره نیست دل من خون شد، خون سیاه.

او بگریست و من گریستم. او فریاد کرد و من غوغا. آه خدای من کرمانشاه عزیزم غرق در خاک و خون شد. ماتم‌زده‌ام. افسوس و هزاران افسوس و فغان دیگر که نای ناله ندارم.

شباهنگام که در خواب آرام گرفتم باری دیگر صدای زنگ مرا روانه و وادار به تماشای تصاویر مردم زلزله زده کرمانشاه کرد.

هم ناله شدم با مادری که سراغ کودکش را می گرفت همانی که فرزند نازنینش زیر آوار جان سپرده بود. آن‌قدر گریه‌ها کردم. ناله ها بسیار، کودک من از خواب پرید و هم ناله شد او بگریست و من گریستم و به خاطر آوردم مادری که در کرمانشاه جای فرزند او خالیست. قرآن خواندم، صلوات فرستادم و برای صبوری دل مادر دعاهای بسیار کردم.

خدای من، خدای خوب من، دل غمین مادر را تسکین کن. دست‌های پینه بسته پدر را نا امید مکن.

شب چه شب سختی بود. درد و آه و فغان استخوانم را به سوز آورده بود و جانم گداز می رفت، هم نوا بودم با مادران دلسوز کرمانشاهی، همانانی که نان خرمایی پخته و با هزاران ذوق و شوق در بقچه دوستان بسته و سوغات میفرستادند، مادرانی که هر وقت با آنان همدم می شدیم تنها واژه ای که به گوش می رسید و هلهله بر پا می کرد نازارگم بود.

کرمانشاه نازارگم. من و همه آنانی که روزی با نام تو غوغا می کردیم امروز در سراسر ایران به عزای تو بنشسته و برای دل ماتمزده‌ی‌تان دعاها می خوانیم، صبر پیشه کنید چرا که شما درد و رنج بسیار دیده و به جان خریده اید.

مردان غیرتمند و شیر زنان کرد بدانید و بدانید که ملت غیور ایران باری دیگر کرمانشاه را خواهند ساخت. سرپل ذهاب، ازگله و قصر شیرین جان خواهد گرفت.

انتهای پیام/

,

یادم است فاطمه می گفت: مادر 60 سال است که رخت سیاه بر تن کرده را بیرون نکرده! حتی در جشن دامادی رهام!

فاطمه از مادر می گفت و از داغ و سوز و گداز زندگیش، از آن نوعروس تازه به خانه بخت رفته و غمزده. به خاطر دارم فاطمه می گفت: بیماری نادری به جان خانواده مادر افتاد و تا حال که قریب به شصت سال می گذرد هنوز راز پلید آن درد دوا نشده است.

او می گفت: محبت خاله و مادربزرگ را نی شناسم، با من غریب است! چرا که مادر در آغازین روز از عروسی و خانه داری رخت عزا به تن کرد و 12 طفل معصوم را به سرای آخرت فرستاد.

مادر ماند و مادر، دغ مرگ شده بود... در ییلاق به دنبال بره ها می دوید و یکی را نازنین می خواند و دیگری را نگار. از آی سودا می گفت و از سارا.

گاهی نیز شبانگاهان خواب دردانه‌ها را می‌دید و تا صبح؛ آری با صدای بلند می گریست. اشک در چشمان فاطمه حلقه می زد و ادامه می داد که مادرم ماتم‌زده است، دختران را نمی بیند تمام امیدش خواهرانش بوده که در طی سه روز آن‌ها را از دست داه. مادر  به همرا 12 نوگلش آرام گرفت.

اما من که در جنوب شرقی کشور پهناورم ایران به خواب رفته بودم و خواب ناز دیدگانم را نوازش می داد، فارغ از اینکه در غرب  و در کرمانشاه عزیزم همه آواره و ویران در کوچه پس کوچه های شهر شیون و فریاد می دهند. آرش، زینب، ندا و ... صدها نامی دیگر. همه در جست و خیز عزیزانشان.

صبحگاه که باری دگر چشم باز کرده و وضویی ساختم، چشمانم سیاهی می رفت و دلم تاریک بود. در دل گفتم خدا به خیر کند  اما خدا به خیر نکرد؟ سراسیمه و شتابان به سوی تلفن. تماس من همان و صدای هق هق فاطمه همان. فاطمه با همسر و فرزندش شهروز از اصفهان راهی کرمانشاه شده بود.

از مادر پرسیدم؟ با صدای بلند فریاد زد. دگر لباس سیاه مادر چاره نیست دل من خون شد، خون سیاه.

او بگریست و من گریستم. او فریاد کرد و من غوغا. آه خدای من کرمانشاه عزیزم غرق در خاک و خون شد. ماتم‌زده‌ام. افسوس و هزاران افسوس و فغان دیگر که نای ناله ندارم.

شباهنگام که در خواب آرام گرفتم باری دیگر صدای زنگ مرا روانه و وادار به تماشای تصاویر مردم زلزله زده کرمانشاه کرد.

هم ناله شدم با مادری که سراغ کودکش را می گرفت همانی که فرزند نازنینش زیر آوار جان سپرده بود. آن‌قدر گریه‌ها کردم. ناله ها بسیار، کودک من از خواب پرید و هم ناله شد او بگریست و من گریستم و به خاطر آوردم مادری که در کرمانشاه جای فرزند او خالیست. قرآن خواندم، صلوات فرستادم و برای صبوری دل مادر دعاهای بسیار کردم.

خدای من، خدای خوب من، دل غمین مادر را تسکین کن. دست‌های پینه بسته پدر را نا امید مکن.

شب چه شب سختی بود. درد و آه و فغان استخوانم را به سوز آورده بود و جانم گداز می رفت، هم نوا بودم با مادران دلسوز کرمانشاهی، همانانی که نان خرمایی پخته و با هزاران ذوق و شوق در بقچه دوستان بسته و سوغات میفرستادند، مادرانی که هر وقت با آنان همدم می شدیم تنها واژه ای که به گوش می رسید و هلهله بر پا می کرد نازارگم بود.

کرمانشاه نازارگم. من و همه آنانی که روزی با نام تو غوغا می کردیم امروز در سراسر ایران به عزای تو بنشسته و برای دل ماتمزده‌ی‌تان دعاها می خوانیم، صبر پیشه کنید چرا که شما درد و رنج بسیار دیده و به جان خریده اید.

مردان غیرتمند و شیر زنان کرد بدانید و بدانید که ملت غیور ایران باری دیگر کرمانشاه را خواهند ساخت. سرپل ذهاب، ازگله و قصر شیرین جان خواهد گرفت.

انتهای پیام/

,

یادم است فاطمه می گفت: مادر 60 سال است که رخت سیاه بر تن کرده را بیرون نکرده! حتی در جشن دامادی رهام!

فاطمه از مادر می گفت و از داغ و سوز و گداز زندگیش، از آن نوعروس تازه به خانه بخت رفته و غمزده. به خاطر دارم فاطمه می گفت: بیماری نادری به جان خانواده مادر افتاد و تا حال که قریب به شصت سال می گذرد هنوز راز پلید آن درد دوا نشده است.

او می گفت: محبت خاله و مادربزرگ را نی شناسم، با من غریب است! چرا که مادر در آغازین روز از عروسی و خانه داری رخت عزا به تن کرد و 12 طفل معصوم را به سرای آخرت فرستاد.

مادر ماند و مادر، دغ مرگ شده بود... در ییلاق به دنبال بره ها می دوید و یکی را نازنین می خواند و دیگری را نگار. از آی سودا می گفت و از سارا.

گاهی نیز شبانگاهان خواب دردانه‌ها را می‌دید و تا صبح؛ آری با صدای بلند می گریست. اشک در چشمان فاطمه حلقه می زد و ادامه می داد که مادرم ماتم‌زده است، دختران را نمی بیند تمام امیدش خواهرانش بوده که در طی سه روز آن‌ها را از دست داه. مادر  به همرا 12 نوگلش آرام گرفت.

اما من که در جنوب شرقی کشور پهناورم ایران به خواب رفته بودم و خواب ناز دیدگانم را نوازش می داد، فارغ از اینکه در غرب  و در کرمانشاه عزیزم همه آواره و ویران در کوچه پس کوچه های شهر شیون و فریاد می دهند. آرش، زینب، ندا و ... صدها نامی دیگر. همه در جست و خیز عزیزانشان.

صبحگاه که باری دگر چشم باز کرده و وضویی ساختم، چشمانم سیاهی می رفت و دلم تاریک بود. در دل گفتم خدا به خیر کند  اما خدا به خیر نکرد؟ سراسیمه و شتابان به سوی تلفن. تماس من همان و صدای هق هق فاطمه همان. فاطمه با همسر و فرزندش شهروز از اصفهان راهی کرمانشاه شده بود.

از مادر پرسیدم؟ با صدای بلند فریاد زد. دگر لباس سیاه مادر چاره نیست دل من خون شد، خون سیاه.

او بگریست و من گریستم. او فریاد کرد و من غوغا. آه خدای من کرمانشاه عزیزم غرق در خاک و خون شد. ماتم‌زده‌ام. افسوس و هزاران افسوس و فغان دیگر که نای ناله ندارم.

شباهنگام که در خواب آرام گرفتم باری دیگر صدای زنگ مرا روانه و وادار به تماشای تصاویر مردم زلزله زده کرمانشاه کرد.

هم ناله شدم با مادری که سراغ کودکش را می گرفت همانی که فرزند نازنینش زیر آوار جان سپرده بود. آن‌قدر گریه‌ها کردم. ناله ها بسیار، کودک من از خواب پرید و هم ناله شد او بگریست و من گریستم و به خاطر آوردم مادری که در کرمانشاه جای فرزند او خالیست. قرآن خواندم، صلوات فرستادم و برای صبوری دل مادر دعاهای بسیار کردم.

خدای من، خدای خوب من، دل غمین مادر را تسکین کن. دست‌های پینه بسته پدر را نا امید مکن.

شب چه شب سختی بود. درد و آه و فغان استخوانم را به سوز آورده بود و جانم گداز می رفت، هم نوا بودم با مادران دلسوز کرمانشاهی، همانانی که نان خرمایی پخته و با هزاران ذوق و شوق در بقچه دوستان بسته و سوغات میفرستادند، مادرانی که هر وقت با آنان همدم می شدیم تنها واژه ای که به گوش می رسید و هلهله بر پا می کرد نازارگم بود.

کرمانشاه نازارگم. من و همه آنانی که روزی با نام تو غوغا می کردیم امروز در سراسر ایران به عزای تو بنشسته و برای دل ماتمزده‌ی‌تان دعاها می خوانیم، صبر پیشه کنید چرا که شما درد و رنج بسیار دیده و به جان خریده اید.

مردان غیرتمند و شیر زنان کرد بدانید و بدانید که ملت غیور ایران باری دیگر کرمانشاه را خواهند ساخت. سرپل ذهاب، ازگله و قصر شیرین جان خواهد گرفت.

انتهای پیام/

,

یادم است فاطمه می گفت: مادر 60 سال است که رخت سیاه بر تن کرده را بیرون نکرده! حتی در جشن دامادی رهام!

,

فاطمه از مادر می گفت و از داغ و سوز و گداز زندگیش، از آن نوعروس تازه به خانه بخت رفته و غمزده. به خاطر دارم فاطمه می گفت: بیماری نادری به جان خانواده مادر افتاد و تا حال که قریب به شصت سال می گذرد هنوز راز پلید آن درد دوا نشده است.

,

او می گفت: محبت خاله و مادربزرگ را نی شناسم، با من غریب است! چرا که مادر در آغازین روز از عروسی و خانه داری رخت عزا به تن کرد و 12 طفل معصوم را به سرای آخرت فرستاد.

,

مادر ماند و مادر، دغ مرگ شده بود... در ییلاق به دنبال بره ها می دوید و یکی را نازنین می خواند و دیگری را نگار. از آی سودا می گفت و از سارا.

,

گاهی نیز شبانگاهان خواب دردانه‌ها را می‌دید و تا صبح؛ آری با صدای بلند می گریست. اشک در چشمان فاطمه حلقه می زد و ادامه می داد که مادرم ماتم‌زده است، دختران را نمی بیند تمام امیدش خواهرانش بوده که در طی سه روز آن‌ها را از دست داه. مادر  به همرا 12 نوگلش آرام گرفت.

,

اما من که در جنوب شرقی کشور پهناورم ایران به خواب رفته بودم و خواب ناز دیدگانم را نوازش می داد، فارغ از اینکه در غرب  و در کرمانشاه عزیزم همه آواره و ویران در کوچه پس کوچه های شهر شیون و فریاد می دهند. آرش، زینب، ندا و ... صدها نامی دیگر. همه در جست و خیز عزیزانشان.

,

صبحگاه که باری دگر چشم باز کرده و وضویی ساختم، چشمانم سیاهی می رفت و دلم تاریک بود. در دل گفتم خدا به خیر کند  اما خدا به خیر نکرد؟ سراسیمه و شتابان به سوی تلفن. تماس من همان و صدای هق هق فاطمه همان. فاطمه با همسر و فرزندش شهروز از اصفهان راهی کرمانشاه شده بود.

,

از مادر پرسیدم؟ با صدای بلند فریاد زد. دگر لباس سیاه مادر چاره نیست دل من خون شد، خون سیاه.

,

او بگریست و من گریستم. او فریاد کرد و من غوغا. آه خدای من کرمانشاه عزیزم غرق در خاک و خون شد. ماتم‌زده‌ام. افسوس و هزاران افسوس و فغان دیگر که نای ناله ندارم.

,

شباهنگام که در خواب آرام گرفتم باری دیگر صدای زنگ مرا روانه و وادار به تماشای تصاویر مردم زلزله زده کرمانشاه کرد.

,

هم ناله شدم با مادری که سراغ کودکش را می گرفت همانی که فرزند نازنینش زیر آوار جان سپرده بود. آن‌قدر گریه‌ها کردم. ناله ها بسیار، کودک من از خواب پرید و هم ناله شد او بگریست و من گریستم و به خاطر آوردم مادری که در کرمانشاه جای فرزند او خالیست. قرآن خواندم، صلوات فرستادم و برای صبوری دل مادر دعاهای بسیار کردم.

,

خدای من، خدای خوب من، دل غمین مادر را تسکین کن. دست‌های پینه بسته پدر را نا امید مکن.

,

شب چه شب سختی بود. درد و آه و فغان استخوانم را به سوز آورده بود و جانم گداز می رفت، هم نوا بودم با مادران دلسوز کرمانشاهی، همانانی که نان خرمایی پخته و با هزاران ذوق و شوق در بقچه دوستان بسته و سوغات میفرستادند، مادرانی که هر وقت با آنان همدم می شدیم تنها واژه ای که به گوش می رسید و هلهله بر پا می کرد نازارگم بود.

,

کرمانشاه نازارگم. من و همه آنانی که روزی با نام تو غوغا می کردیم امروز در سراسر ایران به عزای تو بنشسته و برای دل ماتمزده‌ی‌تان دعاها می خوانیم، صبر پیشه کنید چرا که شما درد و رنج بسیار دیده و به جان خریده اید.

,

مردان غیرتمند و شیر زنان کرد بدانید و بدانید که ملت غیور ایران باری دیگر کرمانشاه را خواهند ساخت. سرپل ذهاب، ازگله و قصر شیرین جان خواهد گرفت.

,

انتهای پیام/

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه