logo
سه‌شنبه 28 مهر 1405 | سه‌شنبه 20 اكتبر 2026 |
اخبار داغ
  1. بیرق بیداری؛ صدای پای آزادی از کوچه‌پس‌کوچه‌های تبریز
  2. بازی با نام‌های جنجالی برای داغ کردن آنتن دیجیتال؟/ از ادعای شکایت چهره‌های سیاسی تا تکذیب صریح ثابتی
  3. چگونه کنترل تنگه هرمز به سلاح قدرتمند ایران تبدیل شد؟/ "مادر بمب ها" تهدید یا مانور رسانه ای!
  4. دولت فرانسه در مهار اعتراضات دانش‌آموزی ناکام مانده است/ برخورد خشونت‌آمیز پلیس به تشدید اعتراضات دامن زد
  5. زنگ خطر عفونت‌های تنفسی در مدارس؛ آنفلوآنزا در آستانه اوج‌گیری؟
  6. با بیش از ۴۰ شناور متخلف برخورد شد
  7. پیام رهبر انقلاب در پی افتخار آفرینی تیم امید کشتی آزاد
  8. عاشقانه‌ای در بند سیاست؛ بازی با تاریخ در قاب مشروطه
  9. جنجال فوتبالیست سابق علیه صداوسیما؛ تلهٔ عوام‌زدگی یا آینهٔ خشم عمومی؟
  10. اعتراضات فرانسه چه ارتباطی با حمله آمریکا به ایران دارد؟/ جنگی که تاثیرش جهانی شد!
  11. ناوهای آمریکایی جرئت نزدیک شدن به تنگه هرمز را ندارند/ دشمن اشتباه محاسباتی کند معادلات را پشیمان کننده تغییر خواهیم داد
  12. تهدیدهای ترامپ علیه ایران؛ اهرم فشار برای بازگشایی تنگه هرمز
  13. ضیافت چوب و خیال در قلب پایتخت؛ آنچه در جشنواره تئاتر عروسکی خواهیم دید
  14. طنین سازها فراتر از پایتخت؛ از غوغای شیراز تا صحنه‌گردانی در ۴۰ شهر
  15. فرانسه با صدای آزادی، آزادی را خفه کرده است/ عدالت جویی نسل نو دامن دولتمردان فرانسوی را گرفته است
  16. "علی اف" صحنه گردان نمایش های صهیونیستی/ هراس دولت باکو از جمعیت ۹۷ درصدی مسلمان این کشور!
  17. نفس بیماران زیر بار گرانی دارو؛ وزارت بهداشت برای کاهش هزینه درمان چه کرده است؟
  18. نتانیاهو برای به‌تعویق‌انداختن انتخابات به دنبال راه‌اندازی جنگ است/ روابط ترامپ و نتانیاهو مانند گذشته نیست
  19. "اخلاقی" با رأی بالا به عنوان وزیر دفاع انتخاب خواهد شد
  20. عاقبت سرپیچی کشتی‌ها از مقررات ایرانی تنگه هرمز سوختن است

بوسه آبدار "رحمان"، بهترین هدیه برای مادرش بود

بوسه آبدار "رحمان"، بهترین هدیه برای مادرش بود
مادر شهیدان بیات گفت: روز مادر بود، خانه را آب و جارو کردند و بعد آمدند دستانم را غرق بوسه کردند اما بوسه آبدار رحمان بهترین هدیه برایم بود.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از نافع، سالروز ولادت بانوی دو عالم است و روز مادر، مادر چه واژه زیبایی، زیباترین کلمه هستی، مادر یعنی عشق، یعنی عاشق، یعنی معشوق و همین معشوق وقتی اسم خدا بیاید عشق بازی می کند، دل و جانش را فدا می کند تا هدیه‌ای را که از خدا گرفته تقدیم او کند و می شود مادر شهید، مادر جانباز و گاهی هم نقش همسر شهید را ایفا می‌کند.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, نافع,

و اینجا امروز در میان این همه هیاهوها، واژه مادر می شود آرامش‌بخش جان ما، مادر شهیدان علی اصغر و رحمان بیات و البته مادر سه جانباز.

گفتند کمی کسالت دارد، به سراغش رفتم با آن حال بیمارش جلوی در می آید دستم را می گیرد و از من استقبال می‌کند ومن را به داخل خانه دعوت می‌کند.

وارد اتاق می‌شوم، عکس فرزندانش بر روی دیوار خودنمایی می‌کند، متوجه نگاه من می‌شود، من را دعوت به نشستن می‌کند بعد نگاهی به عکس‌های فرزندان شهیدش می‌اندازد، انگار دارد در ذهنش خاطرات را مرور می‌کند سپس از روزهایی می گوید که همزمان 6 رزمنده از همسرش گرفته تا پنج فرزندش در جبهه حضور داشتند، خاطراتش را با لحظات خداحافظی فرزندانش آغاز می‌کند.

نمی داند اول از علی اصغر 22 ساله‌اش بگوید یا از رحمان 17 ساله‌اش، با یک لبخندی دردانه پسرش، رحمان شروع می‌کند ومی گوید رحمان 17 سال بیشتر نداشت که شهید شد، کم سن و سال‌ترین پسرم بود، همه‌اش می گفت، چرا علی اصغر و بقیه به جبهه رفته‌اند؟ چرا من نروم؟ و بعد از اصرار زیاد و بدون اجازه پدرش هزینه رفتن به جبهه را از من گرفت، من هم نمی‌توانستم نه بگویم، رحمان تصمیمش را گرفته بود.

اشک در چشمانش حلقه زد و ادامه داد: وقتی اسلام و انقلاب فدایی می خواست و من هم فدایی داشتم مگر می‌شد نه گفت و تقدیم نکرد؟ مگر خود زهرای اطهر(س) فدایی اسلام و ولایت نبود؟

حاج‌رضا پدر این دو شهید وارد اتاق می‌شود و با لبخندی گرم و دلنشین از من پذیرایی می‌کند؛ رشته کلام را در دست گرفته و می‌گوید، دخترم ما چشمانمان به دنبال فرزندانی که با جان و دل تقدیم اسلام و انقلاب کرده‌ایم نیست، اما کاش مردم این روزگار قدر شهدا و والدین شهدا را بدانند، هستند والدین زیادی که هنوز خبری از فرزندشان ندارد یا دلشان خوش است به یک پلاک و تکه استخوانی که بعد از سال‌ها پیدا شده و برایشان آورده‌اند.

خانم بیات دلش می‌خواهد از رشادت‌ها و خوبی‌های فرزندانش تعریف کند، مادر است دیگر؛ او گفت: علی اصغر بارها و بارها مجروح شد ولی چون از رزمندگان اطلاعات و عملیات بود، هنگام مجروح شدنش به تقاضای خودش کمتر و یا دیرتر از معمول اوضاع و احوالش را به خانواده اطلاع می داد.

قبل از شهادتش، آستین‌ها را بالا زدم و برایش به خواستگاری رفتم و بعد از پیدا کردن دختر مورد نظر مراسم عقدی گرفتیم، اما بعد از مدت کوتاهی علی اصغر باید برای یک عملیات مهم به جبهه می‌رفت و من با یک دل پر از دعا، اسپند، یک کاسه آب و قرآن گرفتن بدرقه‌اش کردم، قبل از آنکه خبر شهادتش را بیاورند، دلشوره‌ای عجیب در دلم افتاده بود و آنقدر در تشویش بودم که شب به خوابم آمد و گفت: « مادر، مادر والعصر بخوان». روز بعد با همان دلشوره از خواب بیدار شدم و خبر شهادت علی اصغر را برایم آوردند، علی اصغر در پنجم مرداد ماه سال 66 شهید شد و به آرزویش رسید.

بعد از شهادت علی‌اصغر دل کندن ار بقیه پسرانم سخت‌تر شد و دائم برای رفتن رحمان که کوچکتر بود بهانه می‌آوردم تا شاید دیرتر به جبهه رود و بالاخره رحمان درعملیات مرصاد و همزمان با ایام سالروز شهادت برادرش مجاهدانه به شهادت رسید.

حالا دیگر اشک‌ پهنای صورت این پدر و مادر دلتنگ فرزندان را پر کرده و آنها را در سکوت مطلق اتاق غرق در خاطرات؛ ناگهان مادر این دو شهید لب باز می‌کند و می گوید هنوز هم  دوریشان سخت است و دلم برایشان تنگ می‌شود. پسرانم همیشه به فکر من بودند و کمک حالم، برایم خانه را جارو می‌کردند و در پخت و پز کمکم می‌کردند و در میان آن همه خاطره بوسه رحمان بر پیشانی مادرش در روز مادر بهترین هدیه و خاطره‌ای بود که در ذهنش نگهداری می‌کرد که مبادا گرد و غبار فراموشی بر روی آن بنشیند.

وقت رفتن فرا رسید و خداحافظی و من برای آرام کردن دل بی‌تاب خودم بوسه‌ای بر پیشانی این مادر زدم و از او خواستم که برای همه جوانان دعا کند.

 

فاطمه زنگنه

 

انتهای پیام/

,

و اینجا امروز در میان این همه هیاهوها، واژه مادر می شود آرامش‌بخش جان ما، مادر شهیدان علی اصغر و رحمان بیات و البته مادر سه جانباز.

گفتند کمی کسالت دارد، به سراغش رفتم با آن حال بیمارش جلوی در می آید دستم را می گیرد و از من استقبال می‌کند ومن را به داخل خانه دعوت می‌کند.

وارد اتاق می‌شوم، عکس فرزندانش بر روی دیوار خودنمایی می‌کند، متوجه نگاه من می‌شود، من را دعوت به نشستن می‌کند بعد نگاهی به عکس‌های فرزندان شهیدش می‌اندازد، انگار دارد در ذهنش خاطرات را مرور می‌کند سپس از روزهایی می گوید که همزمان 6 رزمنده از همسرش گرفته تا پنج فرزندش در جبهه حضور داشتند، خاطراتش را با لحظات خداحافظی فرزندانش آغاز می‌کند.

نمی داند اول از علی اصغر 22 ساله‌اش بگوید یا از رحمان 17 ساله‌اش، با یک لبخندی دردانه پسرش، رحمان شروع می‌کند ومی گوید رحمان 17 سال بیشتر نداشت که شهید شد، کم سن و سال‌ترین پسرم بود، همه‌اش می گفت، چرا علی اصغر و بقیه به جبهه رفته‌اند؟ چرا من نروم؟ و بعد از اصرار زیاد و بدون اجازه پدرش هزینه رفتن به جبهه را از من گرفت، من هم نمی‌توانستم نه بگویم، رحمان تصمیمش را گرفته بود.

اشک در چشمانش حلقه زد و ادامه داد: وقتی اسلام و انقلاب فدایی می خواست و من هم فدایی داشتم مگر می‌شد نه گفت و تقدیم نکرد؟ مگر خود زهرای اطهر(س) فدایی اسلام و ولایت نبود؟

حاج‌رضا پدر این دو شهید وارد اتاق می‌شود و با لبخندی گرم و دلنشین از من پذیرایی می‌کند؛ رشته کلام را در دست گرفته و می‌گوید، دخترم ما چشمانمان به دنبال فرزندانی که با جان و دل تقدیم اسلام و انقلاب کرده‌ایم نیست، اما کاش مردم این روزگار قدر شهدا و والدین شهدا را بدانند، هستند والدین زیادی که هنوز خبری از فرزندشان ندارد یا دلشان خوش است به یک پلاک و تکه استخوانی که بعد از سال‌ها پیدا شده و برایشان آورده‌اند.

خانم بیات دلش می‌خواهد از رشادت‌ها و خوبی‌های فرزندانش تعریف کند، مادر است دیگر؛ او گفت: علی اصغر بارها و بارها مجروح شد ولی چون از رزمندگان اطلاعات و عملیات بود، هنگام مجروح شدنش به تقاضای خودش کمتر و یا دیرتر از معمول اوضاع و احوالش را به خانواده اطلاع می داد.

قبل از شهادتش، آستین‌ها را بالا زدم و برایش به خواستگاری رفتم و بعد از پیدا کردن دختر مورد نظر مراسم عقدی گرفتیم، اما بعد از مدت کوتاهی علی اصغر باید برای یک عملیات مهم به جبهه می‌رفت و من با یک دل پر از دعا، اسپند، یک کاسه آب و قرآن گرفتن بدرقه‌اش کردم، قبل از آنکه خبر شهادتش را بیاورند، دلشوره‌ای عجیب در دلم افتاده بود و آنقدر در تشویش بودم که شب به خوابم آمد و گفت: « مادر، مادر والعصر بخوان». روز بعد با همان دلشوره از خواب بیدار شدم و خبر شهادت علی اصغر را برایم آوردند، علی اصغر در پنجم مرداد ماه سال 66 شهید شد و به آرزویش رسید.

بعد از شهادت علی‌اصغر دل کندن ار بقیه پسرانم سخت‌تر شد و دائم برای رفتن رحمان که کوچکتر بود بهانه می‌آوردم تا شاید دیرتر به جبهه رود و بالاخره رحمان درعملیات مرصاد و همزمان با ایام سالروز شهادت برادرش مجاهدانه به شهادت رسید.

حالا دیگر اشک‌ پهنای صورت این پدر و مادر دلتنگ فرزندان را پر کرده و آنها را در سکوت مطلق اتاق غرق در خاطرات؛ ناگهان مادر این دو شهید لب باز می‌کند و می گوید هنوز هم  دوریشان سخت است و دلم برایشان تنگ می‌شود. پسرانم همیشه به فکر من بودند و کمک حالم، برایم خانه را جارو می‌کردند و در پخت و پز کمکم می‌کردند و در میان آن همه خاطره بوسه رحمان بر پیشانی مادرش در روز مادر بهترین هدیه و خاطره‌ای بود که در ذهنش نگهداری می‌کرد که مبادا گرد و غبار فراموشی بر روی آن بنشیند.

وقت رفتن فرا رسید و خداحافظی و من برای آرام کردن دل بی‌تاب خودم بوسه‌ای بر پیشانی این مادر زدم و از او خواستم که برای همه جوانان دعا کند.

 

فاطمه زنگنه

 

انتهای پیام/

,

و اینجا امروز در میان این همه هیاهوها، واژه مادر می شود آرامش‌بخش جان ما، مادر شهیدان علی اصغر و رحمان بیات و البته مادر سه جانباز.

گفتند کمی کسالت دارد، به سراغش رفتم با آن حال بیمارش جلوی در می آید دستم را می گیرد و از من استقبال می‌کند ومن را به داخل خانه دعوت می‌کند.

وارد اتاق می‌شوم، عکس فرزندانش بر روی دیوار خودنمایی می‌کند، متوجه نگاه من می‌شود، من را دعوت به نشستن می‌کند بعد نگاهی به عکس‌های فرزندان شهیدش می‌اندازد، انگار دارد در ذهنش خاطرات را مرور می‌کند سپس از روزهایی می گوید که همزمان 6 رزمنده از همسرش گرفته تا پنج فرزندش در جبهه حضور داشتند، خاطراتش را با لحظات خداحافظی فرزندانش آغاز می‌کند.

نمی داند اول از علی اصغر 22 ساله‌اش بگوید یا از رحمان 17 ساله‌اش، با یک لبخندی دردانه پسرش، رحمان شروع می‌کند ومی گوید رحمان 17 سال بیشتر نداشت که شهید شد، کم سن و سال‌ترین پسرم بود، همه‌اش می گفت، چرا علی اصغر و بقیه به جبهه رفته‌اند؟ چرا من نروم؟ و بعد از اصرار زیاد و بدون اجازه پدرش هزینه رفتن به جبهه را از من گرفت، من هم نمی‌توانستم نه بگویم، رحمان تصمیمش را گرفته بود.

اشک در چشمانش حلقه زد و ادامه داد: وقتی اسلام و انقلاب فدایی می خواست و من هم فدایی داشتم مگر می‌شد نه گفت و تقدیم نکرد؟ مگر خود زهرای اطهر(س) فدایی اسلام و ولایت نبود؟

حاج‌رضا پدر این دو شهید وارد اتاق می‌شود و با لبخندی گرم و دلنشین از من پذیرایی می‌کند؛ رشته کلام را در دست گرفته و می‌گوید، دخترم ما چشمانمان به دنبال فرزندانی که با جان و دل تقدیم اسلام و انقلاب کرده‌ایم نیست، اما کاش مردم این روزگار قدر شهدا و والدین شهدا را بدانند، هستند والدین زیادی که هنوز خبری از فرزندشان ندارد یا دلشان خوش است به یک پلاک و تکه استخوانی که بعد از سال‌ها پیدا شده و برایشان آورده‌اند.

خانم بیات دلش می‌خواهد از رشادت‌ها و خوبی‌های فرزندانش تعریف کند، مادر است دیگر؛ او گفت: علی اصغر بارها و بارها مجروح شد ولی چون از رزمندگان اطلاعات و عملیات بود، هنگام مجروح شدنش به تقاضای خودش کمتر و یا دیرتر از معمول اوضاع و احوالش را به خانواده اطلاع می داد.

قبل از شهادتش، آستین‌ها را بالا زدم و برایش به خواستگاری رفتم و بعد از پیدا کردن دختر مورد نظر مراسم عقدی گرفتیم، اما بعد از مدت کوتاهی علی اصغر باید برای یک عملیات مهم به جبهه می‌رفت و من با یک دل پر از دعا، اسپند، یک کاسه آب و قرآن گرفتن بدرقه‌اش کردم، قبل از آنکه خبر شهادتش را بیاورند، دلشوره‌ای عجیب در دلم افتاده بود و آنقدر در تشویش بودم که شب به خوابم آمد و گفت: « مادر، مادر والعصر بخوان». روز بعد با همان دلشوره از خواب بیدار شدم و خبر شهادت علی اصغر را برایم آوردند، علی اصغر در پنجم مرداد ماه سال 66 شهید شد و به آرزویش رسید.

بعد از شهادت علی‌اصغر دل کندن ار بقیه پسرانم سخت‌تر شد و دائم برای رفتن رحمان که کوچکتر بود بهانه می‌آوردم تا شاید دیرتر به جبهه رود و بالاخره رحمان درعملیات مرصاد و همزمان با ایام سالروز شهادت برادرش مجاهدانه به شهادت رسید.

حالا دیگر اشک‌ پهنای صورت این پدر و مادر دلتنگ فرزندان را پر کرده و آنها را در سکوت مطلق اتاق غرق در خاطرات؛ ناگهان مادر این دو شهید لب باز می‌کند و می گوید هنوز هم  دوریشان سخت است و دلم برایشان تنگ می‌شود. پسرانم همیشه به فکر من بودند و کمک حالم، برایم خانه را جارو می‌کردند و در پخت و پز کمکم می‌کردند و در میان آن همه خاطره بوسه رحمان بر پیشانی مادرش در روز مادر بهترین هدیه و خاطره‌ای بود که در ذهنش نگهداری می‌کرد که مبادا گرد و غبار فراموشی بر روی آن بنشیند.

وقت رفتن فرا رسید و خداحافظی و من برای آرام کردن دل بی‌تاب خودم بوسه‌ای بر پیشانی این مادر زدم و از او خواستم که برای همه جوانان دعا کند.

 

فاطمه زنگنه

 

انتهای پیام/

,

و اینجا امروز در میان این همه هیاهوها، واژه مادر می شود آرامش‌بخش جان ما، مادر شهیدان علی اصغر و رحمان بیات و البته مادر سه جانباز.

گفتند کمی کسالت دارد، به سراغش رفتم با آن حال بیمارش جلوی در می آید دستم را می گیرد و از من استقبال می‌کند ومن را به داخل خانه دعوت می‌کند.

وارد اتاق می‌شوم، عکس فرزندانش بر روی دیوار خودنمایی می‌کند، متوجه نگاه من می‌شود، من را دعوت به نشستن می‌کند بعد نگاهی به عکس‌های فرزندان شهیدش می‌اندازد، انگار دارد در ذهنش خاطرات را مرور می‌کند سپس از روزهایی می گوید که همزمان 6 رزمنده از همسرش گرفته تا پنج فرزندش در جبهه حضور داشتند، خاطراتش را با لحظات خداحافظی فرزندانش آغاز می‌کند.

نمی داند اول از علی اصغر 22 ساله‌اش بگوید یا از رحمان 17 ساله‌اش، با یک لبخندی دردانه پسرش، رحمان شروع می‌کند ومی گوید رحمان 17 سال بیشتر نداشت که شهید شد، کم سن و سال‌ترین پسرم بود، همه‌اش می گفت، چرا علی اصغر و بقیه به جبهه رفته‌اند؟ چرا من نروم؟ و بعد از اصرار زیاد و بدون اجازه پدرش هزینه رفتن به جبهه را از من گرفت، من هم نمی‌توانستم نه بگویم، رحمان تصمیمش را گرفته بود.

اشک در چشمانش حلقه زد و ادامه داد: وقتی اسلام و انقلاب فدایی می خواست و من هم فدایی داشتم مگر می‌شد نه گفت و تقدیم نکرد؟ مگر خود زهرای اطهر(س) فدایی اسلام و ولایت نبود؟

حاج‌رضا پدر این دو شهید وارد اتاق می‌شود و با لبخندی گرم و دلنشین از من پذیرایی می‌کند؛ رشته کلام را در دست گرفته و می‌گوید، دخترم ما چشمانمان به دنبال فرزندانی که با جان و دل تقدیم اسلام و انقلاب کرده‌ایم نیست، اما کاش مردم این روزگار قدر شهدا و والدین شهدا را بدانند، هستند والدین زیادی که هنوز خبری از فرزندشان ندارد یا دلشان خوش است به یک پلاک و تکه استخوانی که بعد از سال‌ها پیدا شده و برایشان آورده‌اند.

خانم بیات دلش می‌خواهد از رشادت‌ها و خوبی‌های فرزندانش تعریف کند، مادر است دیگر؛ او گفت: علی اصغر بارها و بارها مجروح شد ولی چون از رزمندگان اطلاعات و عملیات بود، هنگام مجروح شدنش به تقاضای خودش کمتر و یا دیرتر از معمول اوضاع و احوالش را به خانواده اطلاع می داد.

قبل از شهادتش، آستین‌ها را بالا زدم و برایش به خواستگاری رفتم و بعد از پیدا کردن دختر مورد نظر مراسم عقدی گرفتیم، اما بعد از مدت کوتاهی علی اصغر باید برای یک عملیات مهم به جبهه می‌رفت و من با یک دل پر از دعا، اسپند، یک کاسه آب و قرآن گرفتن بدرقه‌اش کردم، قبل از آنکه خبر شهادتش را بیاورند، دلشوره‌ای عجیب در دلم افتاده بود و آنقدر در تشویش بودم که شب به خوابم آمد و گفت: « مادر، مادر والعصر بخوان». روز بعد با همان دلشوره از خواب بیدار شدم و خبر شهادت علی اصغر را برایم آوردند، علی اصغر در پنجم مرداد ماه سال 66 شهید شد و به آرزویش رسید.

بعد از شهادت علی‌اصغر دل کندن ار بقیه پسرانم سخت‌تر شد و دائم برای رفتن رحمان که کوچکتر بود بهانه می‌آوردم تا شاید دیرتر به جبهه رود و بالاخره رحمان درعملیات مرصاد و همزمان با ایام سالروز شهادت برادرش مجاهدانه به شهادت رسید.

حالا دیگر اشک‌ پهنای صورت این پدر و مادر دلتنگ فرزندان را پر کرده و آنها را در سکوت مطلق اتاق غرق در خاطرات؛ ناگهان مادر این دو شهید لب باز می‌کند و می گوید هنوز هم  دوریشان سخت است و دلم برایشان تنگ می‌شود. پسرانم همیشه به فکر من بودند و کمک حالم، برایم خانه را جارو می‌کردند و در پخت و پز کمکم می‌کردند و در میان آن همه خاطره بوسه رحمان بر پیشانی مادرش در روز مادر بهترین هدیه و خاطره‌ای بود که در ذهنش نگهداری می‌کرد که مبادا گرد و غبار فراموشی بر روی آن بنشیند.

وقت رفتن فرا رسید و خداحافظی و من برای آرام کردن دل بی‌تاب خودم بوسه‌ای بر پیشانی این مادر زدم و از او خواستم که برای همه جوانان دعا کند.

 

فاطمه زنگنه

 

انتهای پیام/

,

و اینجا امروز در میان این همه هیاهوها، واژه مادر می شود آرامش‌بخش جان ما، مادر شهیدان علی اصغر و رحمان بیات و البته مادر سه جانباز.

,

گفتند کمی کسالت دارد، به سراغش رفتم با آن حال بیمارش جلوی در می آید دستم را می گیرد و از من استقبال می‌کند ومن را به داخل خانه دعوت می‌کند.

,

وارد اتاق می‌شوم، عکس فرزندانش بر روی دیوار خودنمایی می‌کند، متوجه نگاه من می‌شود، من را دعوت به نشستن می‌کند بعد نگاهی به عکس‌های فرزندان شهیدش می‌اندازد، انگار دارد در ذهنش خاطرات را مرور می‌کند سپس از روزهایی می گوید که همزمان 6 رزمنده از همسرش گرفته تا پنج فرزندش در جبهه حضور داشتند، خاطراتش را با لحظات خداحافظی فرزندانش آغاز می‌کند.

,

نمی داند اول از علی اصغر 22 ساله‌اش بگوید یا از رحمان 17 ساله‌اش، با یک لبخندی دردانه پسرش، رحمان شروع می‌کند ومی گوید رحمان 17 سال بیشتر نداشت که شهید شد، کم سن و سال‌ترین پسرم بود، همه‌اش می گفت، چرا علی اصغر و بقیه به جبهه رفته‌اند؟ چرا من نروم؟ و بعد از اصرار زیاد و بدون اجازه پدرش هزینه رفتن به جبهه را از من گرفت، من هم نمی‌توانستم نه بگویم، رحمان تصمیمش را گرفته بود.

,

اشک در چشمانش حلقه زد و ادامه داد: وقتی اسلام و انقلاب فدایی می خواست و من هم فدایی داشتم مگر می‌شد نه گفت و تقدیم نکرد؟ مگر خود زهرای اطهر(س) فدایی اسلام و ولایت نبود؟

,

حاج‌رضا پدر این دو شهید وارد اتاق می‌شود و با لبخندی گرم و دلنشین از من پذیرایی می‌کند؛ رشته کلام را در دست گرفته و می‌گوید، دخترم ما چشمانمان به دنبال فرزندانی که با جان و دل تقدیم اسلام و انقلاب کرده‌ایم نیست، اما کاش مردم این روزگار قدر شهدا و والدین شهدا را بدانند، هستند والدین زیادی که هنوز خبری از فرزندشان ندارد یا دلشان خوش است به یک پلاک و تکه استخوانی که بعد از سال‌ها پیدا شده و برایشان آورده‌اند.

,

, ,

خانم بیات دلش می‌خواهد از رشادت‌ها و خوبی‌های فرزندانش تعریف کند، مادر است دیگر؛ او گفت: علی اصغر بارها و بارها مجروح شد ولی چون از رزمندگان اطلاعات و عملیات بود، هنگام مجروح شدنش به تقاضای خودش کمتر و یا دیرتر از معمول اوضاع و احوالش را به خانواده اطلاع می داد.

,

قبل از شهادتش، آستین‌ها را بالا زدم و برایش به خواستگاری رفتم و بعد از پیدا کردن دختر مورد نظر مراسم عقدی گرفتیم، اما بعد از مدت کوتاهی علی اصغر باید برای یک عملیات مهم به جبهه می‌رفت و من با یک دل پر از دعا، اسپند، یک کاسه آب و قرآن گرفتن بدرقه‌اش کردم، قبل از آنکه خبر شهادتش را بیاورند، دلشوره‌ای عجیب در دلم افتاده بود و آنقدر در تشویش بودم که شب به خوابم آمد و گفت: « مادر، مادر والعصر بخوان». روز بعد با همان دلشوره از خواب بیدار شدم و خبر شهادت علی اصغر را برایم آوردند، علی اصغر در پنجم مرداد ماه سال 66 شهید شد و به آرزویش رسید.

,

بعد از شهادت علی‌اصغر دل کندن ار بقیه پسرانم سخت‌تر شد و دائم برای رفتن رحمان که کوچکتر بود بهانه می‌آوردم تا شاید دیرتر به جبهه رود و بالاخره رحمان درعملیات مرصاد و همزمان با ایام سالروز شهادت برادرش مجاهدانه به شهادت رسید.

,

حالا دیگر اشک‌ پهنای صورت این پدر و مادر دلتنگ فرزندان را پر کرده و آنها را در سکوت مطلق اتاق غرق در خاطرات؛ ناگهان مادر این دو شهید لب باز می‌کند و می گوید هنوز هم  دوریشان سخت است و دلم برایشان تنگ می‌شود. پسرانم همیشه به فکر من بودند و کمک حالم، برایم خانه را جارو می‌کردند و در پخت و پز کمکم می‌کردند و در میان آن همه خاطره بوسه رحمان بر پیشانی مادرش در روز مادر بهترین هدیه و خاطره‌ای بود که در ذهنش نگهداری می‌کرد که مبادا گرد و غبار فراموشی بر روی آن بنشیند.

,

وقت رفتن فرا رسید و خداحافظی و من برای آرام کردن دل بی‌تاب خودم بوسه‌ای بر پیشانی این مادر زدم و از او خواستم که برای همه جوانان دعا کند.

,

 

,

فاطمه زنگنه

,

 

,

انتهای پیام/

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه