logo
پنج‌شنبه 30 مهر 1405 | پنجشنبه 22 اكتبر 2026 |
اخبار داغ
  1. فصل ناآرام رؤیاها؛ تب تند جشنواره‌ها در کالبد رخوت‌زده سینما و تئاتر
  2. دو دوزه بازی های پاکستان به بهانه میانجی گری بین تهران- واشنگتن/ سفرهای "عاصم منیر" به نام میانجی گری به کام کاهش قیمت نفت!
  3. روسیه و‌ پاکستان می توانند توافق اسلام آباد را احیا کنند/ انتقال اورانیوم از کشور شایعه است
  4. حقوق بازنشستگان زیر فشار تورم؛ فاصله مستمری تا هزینه‌های زندگی چقدر است؟
  5. دو نفتکش متخلف در تنگه هرمز متوقف شدند
  6. بیرق بیداری؛ صدای پای آزادی از کوچه‌پس‌کوچه‌های تبریز
  7. بازی با نام‌های جنجالی برای داغ کردن آنتن دیجیتال؟/ از ادعای شکایت چهره‌های سیاسی تا تکذیب صریح ثابتی
  8. چگونه کنترل تنگه هرمز به سلاح قدرتمند ایران تبدیل شد؟/ "مادر بمب ها" تهدید یا مانور رسانه ای!
  9. دولت فرانسه در مهار اعتراضات دانش‌آموزی ناکام مانده است/ برخورد خشونت‌آمیز پلیس به تشدید اعتراضات دامن زد
  10. زنگ خطر عفونت‌های تنفسی در مدارس؛ آنفلوآنزا در آستانه اوج‌گیری؟
  11. با بیش از ۴۰ شناور متخلف برخورد شد
  12. پیام رهبر انقلاب در پی افتخار آفرینی تیم امید کشتی آزاد
  13. عاشقانه‌ای در بند سیاست؛ بازی با تاریخ در قاب مشروطه
  14. جنجال فوتبالیست سابق علیه صداوسیما؛ تلهٔ عوام‌زدگی یا آینهٔ خشم عمومی؟
  15. اعتراضات فرانسه چه ارتباطی با حمله آمریکا به ایران دارد؟/ جنگی که تاثیرش جهانی شد!
  16. ناوهای آمریکایی جرئت نزدیک شدن به تنگه هرمز را ندارند/ دشمن اشتباه محاسباتی کند معادلات را پشیمان کننده تغییر خواهیم داد
  17. تهدیدهای ترامپ علیه ایران؛ اهرم فشار برای بازگشایی تنگه هرمز
  18. ضیافت چوب و خیال در قلب پایتخت؛ آنچه در جشنواره تئاتر عروسکی خواهیم دید
  19. طنین سازها فراتر از پایتخت؛ از غوغای شیراز تا صحنه‌گردانی در ۴۰ شهر
  20. فرانسه با صدای آزادی، آزادی را خفه کرده است/ عدالت جویی نسل نو دامن دولتمردان فرانسوی را گرفته است

خاطرات شیرین و خواندنی از مادر شهید مهرام

خاطرات شیرین و خواندنی از مادر شهید مهرام
برای دیدار و گفت و گو با مادر شهید مهدی مهرام به آدرسی که از او داشتم رفتم در دیدار اول مهربانی وصف ناشدنی که در چهره نورانی اش بود من را مجذوب خود کرد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از تیار؛ از شهید و شهادت و دوران دفاع مقدس که سخن به میان می آید حماسه های ماندگار مردانی پاک و بی ادعا که با لبیک گفتن به فرمان پیر جماران؛ خمینی کبیر(ره) رهسپار جبهه شدند تا در دفاع از ناموس و قاموس ملتی بزرگ و آزاده جان شیرین خود را فدا کنند در ذهن ها تداعی می شود.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, به نقل از تیار؛ از شهید و شهادت و دوران دفاع مقدس که سخن به میان می آید حماسه های ماندگار مردانی پاک و بی ادعا که با لبیک گفتن به فرمان پیر جماران؛ خمینی کبیر(ره) رهسپار جبهه شدند تا در دفاع از ناموس و قاموس ملتی بزرگ و آزاده جان شیرین خود را فدا کنند در ذهن ها تداعی می شود., به نقل از تیار؛ از شهید و شهادت و دوران دفاع مقدس که سخن به میان می آید حماسه های ماندگار مردانی پاک و بی ادعا که با لبیک گفتن به فرمان پیر جماران؛ خمینی کبیر(ره) رهسپار جبهه شدند تا در دفاع از ناموس و قاموس ملتی بزرگ و آزاده جان شیرین خود را فدا کنند در ذهن ها تداعی می شود., به نقل از تیار؛ از شهید و شهادت و دوران دفاع مقدس که سخن به میان می آید حماسه های ماندگار مردانی پاک و بی ادعا که با لبیک گفتن به فرمان پیر جماران؛ خمینی کبیر(ره) رهسپار جبهه شدند تا در دفاع از ناموس و قاموس ملتی بزرگ و آزاده جان شیرین خود را فدا کنند در ذهن ها تداعی می شود., به نقل از تیار, تیار,

برای دیدار و گفت و گو با مادر شهید مهدی مهرام به آدرسی که از او داشتم رفتم در دیدار اول مهربانی وصف ناشدنی که در چهره نورانی اش بود من را مجذوب خود کرد.

, برای دیدار و گفت و گو با مادر شهید مهدی مهرام به آدرسی که از او داشتم رفتم در دیدار اول مهربانی وصف ناشدنی که در چهره نورانی اش بود من را مجذوب خود کرد., برای دیدار و گفت و گو با مادر شهید مهدی مهرام به آدرسی که از او داشتم رفتم در دیدار اول مهربانی وصف ناشدنی که در چهره نورانی اش بود من را مجذوب خود کرد., برای دیدار و گفت و گو با مادر شهید مهدی مهرام به آدرسی که از او داشتم رفتم در دیدار اول مهربانی وصف ناشدنی که در چهره نورانی اش بود من را مجذوب خود کرد.,

, , ,

پس از کمی صحبت از او خواستیم تا از خاطرات شیرین تنها پسرش که شهید شده برایمان سخن بگوید، با شور و شعف و غرور خاصی لب به سخن گشود در لا به لای خاطراتش هر چند اشک در چشمانش حلقه می زد اما عشقی که در قلبش نسبت به فرزندش داشت او را در ادامه بازگویی خاطراتش یاری می کرد.

, پس از کمی صحبت از او خواستیم تا از خاطرات شیرین تنها پسرش که شهید شده برایمان سخن بگوید، با شور و شعف و غرور خاصی لب به سخن گشود در لا به لای خاطراتش هر چند اشک در چشمانش حلقه می زد اما عشقی که در قلبش نسبت به فرزندش داشت او را در ادامه بازگویی خاطراتش یاری می کرد., پس از کمی صحبت از او خواستیم تا از خاطرات شیرین تنها پسرش که شهید شده برایمان سخن بگوید، با شور و شعف و غرور خاصی لب به سخن گشود در لا به لای خاطراتش هر چند اشک در چشمانش حلقه می زد اما عشقی که در قلبش نسبت به فرزندش داشت او را در ادامه بازگویی خاطراتش یاری می کرد., پس از کمی صحبت از او خواستیم تا از خاطرات شیرین تنها پسرش که شهید شده برایمان سخن بگوید، با شور و شعف و غرور خاصی لب به سخن گشود در لا به لای خاطراتش هر چند اشک در چشمانش حلقه می زد اما عشقی که در قلبش نسبت به فرزندش داشت او را در ادامه بازگویی خاطراتش یاری می کرد.,

تیار: با تشکر از شما، لطفا از زمان تولد و کودکی فرزند شهیدتان براى ما بگویید؟

, تیار: با تشکر از شما، لطفا از زمان تولد و کودکی فرزند شهیدتان براى ما بگویید؟, تیار: با تشکر از شما، لطفا از زمان تولد و کودکی فرزند شهیدتان براى ما بگویید؟, تیار: با تشکر از شما، لطفا از زمان تولد و کودکی فرزند شهیدتان براى ما بگویید؟, تیار: با تشکر از شما، لطفا از زمان تولد و کودکی فرزند شهیدتان براى ما بگویید؟, تیار: با تشکر از شما، لطفا از زمان تولد و کودکی فرزند شهیدتان براى ما بگویید؟,

مهدی در 30 مهر  1345 به دنیا آمد چون در مهر متولد شده بود خواهرام او را مهرداد صدا می کرد .

, مهدی در 30 مهر  1345 به دنیا آمد چون در مهر متولد شده بود خواهرام او را مهرداد صدا می کرد ., مهدی در 30 مهر  1345 به دنیا آمد چون در مهر متولد شده بود خواهرام او را مهرداد صدا می کرد ., مهدی در 30 مهر  1345 به دنیا آمد چون در مهر متولد شده بود خواهرام او را مهرداد صدا می کرد .,

زمان انقلاب 11 سال داشت که در راهپیمایی ها شرکت می کرد در مسجد امام رضا محله همافر 2 در پایگاه بسیج فعالیت می کرد و نام پایگاه را به همراه دوستانش شهید امینی گذاشته بودند همراه دانشجویان که برای درو کردن گندم می رفتند در حالیکه برایش واجب نبود روزه می گرفت و می آمد به من می گفت بعضی از بچه ها روزه می خورند در حالیکه برایشان واجب است و این موضوع برایش خیلی ناراحت کننده بود.

, زمان انقلاب 11 سال داشت که در راهپیمایی ها شرکت می کرد در مسجد امام رضا محله همافر 2 در پایگاه بسیج فعالیت می کرد و نام پایگاه را به همراه دوستانش شهید امینی گذاشته بودند همراه دانشجویان که برای درو کردن گندم می رفتند در حالیکه برایش واجب نبود روزه می گرفت و می آمد به من می گفت بعضی از بچه ها روزه می خورند در حالیکه برایشان واجب است و این موضوع برایش خیلی ناراحت کننده بود., زمان انقلاب 11 سال داشت که در راهپیمایی ها شرکت می کرد در مسجد امام رضا محله همافر 2 در پایگاه بسیج فعالیت می کرد و نام پایگاه را به همراه دوستانش شهید امینی گذاشته بودند همراه دانشجویان که برای درو کردن گندم می رفتند در حالیکه برایش واجب نبود روزه می گرفت و می آمد به من می گفت بعضی از بچه ها روزه می خورند در حالیکه برایشان واجب است و این موضوع برایش خیلی ناراحت کننده بود., زمان انقلاب 11 سال داشت که در راهپیمایی ها شرکت می کرد در مسجد امام رضا محله همافر 2 در پایگاه بسیج فعالیت می کرد و نام پایگاه را به همراه دوستانش شهید امینی گذاشته بودند همراه دانشجویان که برای درو کردن گندم می رفتند در حالیکه برایش واجب نبود روزه می گرفت و می آمد به من می گفت بعضی از بچه ها روزه می خورند در حالیکه برایشان واجب است و این موضوع برایش خیلی ناراحت کننده بود.,

یادم هست موقع آشپزی در آشپزخانه هی پیشم می آمد و می گفت آن چیست که عمودی میرود و افقی بر می گردد و این جمله را هی با خودش تکرار می کرد و من هم می گفتم مهدی با من سر به سر نذار برو دنبال کارت.

, یادم هست موقع آشپزی در آشپزخانه هی پیشم می آمد و می گفت آن چیست که عمودی میرود و افقی بر می گردد و این جمله را هی با خودش تکرار می کرد و من هم می گفتم مهدی با من سر به سر نذار برو دنبال کارت., یادم هست موقع آشپزی در آشپزخانه هی پیشم می آمد و می گفت آن چیست که عمودی میرود و افقی بر می گردد و این جمله را هی با خودش تکرار می کرد و من هم می گفتم مهدی با من سر به سر نذار برو دنبال کارت., یادم هست موقع آشپزی در آشپزخانه هی پیشم می آمد و می گفت آن چیست که عمودی میرود و افقی بر می گردد و این جمله را هی با خودش تکرار می کرد و من هم می گفتم مهدی با من سر به سر نذار برو دنبال کارت.,

تیار: چه شد که فرزندتان تصمیم گرفت به جبهه برود؟

, تیار: چه شد که فرزندتان تصمیم گرفت به جبهه برود؟, تیار: چه شد که فرزندتان تصمیم گرفت به جبهه برود؟, تیار: چه شد که فرزندتان تصمیم گرفت به جبهه برود؟, تیار: چه شد که فرزندتان تصمیم گرفت به جبهه برود؟, تیار: چه شد که فرزندتان تصمیم گرفت به جبهه برود؟,

 روزی آمد دیدم ناراحت است در اتاقش نشسته و زیارت عاشورا می خواند و گریه می کند پرسیدم چه شده، گفت: می خواهم به جبهه بروم اما پدرم موافقت نمی کند می گوید تو پیش مادر و خواهرت بمان، درست را بخوان و من بجای تو به جبهه می روم، اما من می خواهم خودم بروم امام دستور داده جبهه ها را خالی نگذارید، در مقابل این حرفش پیشانیش را بوسیدم و گفتم مادر برو به سلامت شیرم حلالت باشد.

,  روزی آمد دیدم ناراحت است در اتاقش نشسته و زیارت عاشورا می خواند و گریه می کند پرسیدم چه شده، گفت: می خواهم به جبهه بروم اما پدرم موافقت نمی کند می گوید تو پیش مادر و خواهرت بمان، درست را بخوان و من بجای تو به جبهه می روم، اما من می خواهم خودم بروم امام دستور داده جبهه ها را خالی نگذارید، در مقابل این حرفش پیشانیش را بوسیدم و گفتم مادر برو به سلامت شیرم حلالت باشد.,  روزی آمد دیدم ناراحت است در اتاقش نشسته و زیارت عاشورا می خواند و گریه می کند پرسیدم چه شده، گفت: می خواهم به جبهه بروم اما پدرم موافقت نمی کند می گوید تو پیش مادر و خواهرت بمان، درست را بخوان و من بجای تو به جبهه می روم، اما من می خواهم خودم بروم امام دستور داده جبهه ها را خالی نگذارید، در مقابل این حرفش پیشانیش را بوسیدم و گفتم مادر برو به سلامت شیرم حلالت باشد.,  روزی آمد دیدم ناراحت است در اتاقش نشسته و زیارت عاشورا می خواند و گریه می کند پرسیدم چه شده، گفت: می خواهم به جبهه بروم اما پدرم موافقت نمی کند می گوید تو پیش مادر و خواهرت بمان، درست را بخوان و من بجای تو به جبهه می روم، اما من می خواهم خودم بروم امام دستور داده جبهه ها را خالی نگذارید، در مقابل این حرفش پیشانیش را بوسیدم و گفتم مادر برو به سلامت شیرم حلالت باشد.,

لباس بافتنی که بافته بودم تنش کردم و رفت به دوره آموزشی که آن زمان در مالک اشتر برگزار شد، هر روز به دیدنش می رفتم چون تنها پسرم بود، پدرش می گفت در این راه نزدیک تحمل دوریش را نداری وقتی برود جبهه چگونه می خواهی تحمل کنی.

, لباس بافتنی که بافته بودم تنش کردم و رفت به دوره آموزشی که آن زمان در مالک اشتر برگزار شد، هر روز به دیدنش می رفتم چون تنها پسرم بود، پدرش می گفت در این راه نزدیک تحمل دوریش را نداری وقتی برود جبهه چگونه می خواهی تحمل کنی., لباس بافتنی که بافته بودم تنش کردم و رفت به دوره آموزشی که آن زمان در مالک اشتر برگزار شد، هر روز به دیدنش می رفتم چون تنها پسرم بود، پدرش می گفت در این راه نزدیک تحمل دوریش را نداری وقتی برود جبهه چگونه می خواهی تحمل کنی., لباس بافتنی که بافته بودم تنش کردم و رفت به دوره آموزشی که آن زمان در مالک اشتر برگزار شد، هر روز به دیدنش می رفتم چون تنها پسرم بود، پدرش می گفت در این راه نزدیک تحمل دوریش را نداری وقتی برود جبهه چگونه می خواهی تحمل کنی.,

روزی آمدم منزل دیدم دخترم گریه می کند گفتم چه شده گفت دادش آمد و وسایلش را برداشت و رفت جبهه.

, روزی آمدم منزل دیدم دخترم گریه می کند گفتم چه شده گفت دادش آمد و وسایلش را برداشت و رفت جبهه., روزی آمدم منزل دیدم دخترم گریه می کند گفتم چه شده گفت دادش آمد و وسایلش را برداشت و رفت جبهه., روزی آمدم منزل دیدم دخترم گریه می کند گفتم چه شده گفت دادش آمد و وسایلش را برداشت و رفت جبهه.,

تیار: لطفا از زمان شهادت ایشان بگویید که شما و خانواده در چه حالى بودید؟

, تیار: لطفا از زمان شهادت ایشان بگویید که شما و خانواده در چه حالى بودید؟, تیار: لطفا از زمان شهادت ایشان بگویید که شما و خانواده در چه حالى بودید؟, تیار: لطفا از زمان شهادت ایشان بگویید که شما و خانواده در چه حالى بودید؟, تیار: لطفا از زمان شهادت ایشان بگویید که شما و خانواده در چه حالى بودید؟, تیار: لطفا از زمان شهادت ایشان بگویید که شما و خانواده در چه حالى بودید؟,

مطلع شدیم که بعد دوره آموزشی به منطقه هورسین اعزامشان کرده اند ، سال 61 بود زمان امتحانات مدرسه آمد امتحانش را داد و وارد مقطع چهارم شد بعد این دوران دوباره حال و هوای جبهه به سرش زد گفت می خواهم به جنگ صدام بروم.

, مطلع شدیم که بعد دوره آموزشی به منطقه هورسین اعزامشان کرده اند ، سال 61 بود زمان امتحانات مدرسه آمد امتحانش را داد و وارد مقطع چهارم شد بعد این دوران دوباره حال و هوای جبهه به سرش زد گفت می خواهم به جنگ صدام بروم., مطلع شدیم که بعد دوره آموزشی به منطقه هورسین اعزامشان کرده اند ، سال 61 بود زمان امتحانات مدرسه آمد امتحانش را داد و وارد مقطع چهارم شد بعد این دوران دوباره حال و هوای جبهه به سرش زد گفت می خواهم به جنگ صدام بروم., مطلع شدیم که بعد دوره آموزشی به منطقه هورسین اعزامشان کرده اند ، سال 61 بود زمان امتحانات مدرسه آمد امتحانش را داد و وارد مقطع چهارم شد بعد این دوران دوباره حال و هوای جبهه به سرش زد گفت می خواهم به جنگ صدام بروم.,

من و پدرش گفتیم درست را بخوان، گفت امتحان را هم بخاطر این آمدم دادم که نگویید از درس فرار می کنم دیدید که قبول هم شدم اما می خواهم به جبهه بروم.

, من و پدرش گفتیم درست را بخوان، گفت امتحان را هم بخاطر این آمدم دادم که نگویید از درس فرار می کنم دیدید که قبول هم شدم اما می خواهم به جبهه بروم., من و پدرش گفتیم درست را بخوان، گفت امتحان را هم بخاطر این آمدم دادم که نگویید از درس فرار می کنم دیدید که قبول هم شدم اما می خواهم به جبهه بروم., من و پدرش گفتیم درست را بخوان، گفت امتحان را هم بخاطر این آمدم دادم که نگویید از درس فرار می کنم دیدید که قبول هم شدم اما می خواهم به جبهه بروم.,

نتوانستیم او را از تصمیمش منصرف کنیم و رفت به جبهه، دوستانش نقل می کنند که فرمانده که می دانست او تک فرزند است از اعزام او به منطقه جلوگیری کرد اما مهدی قبول نکرد و به رزم با دشمن رفت و با آن لباس که خودم بافته و تنش کرده بودم شهید و به خاک سپرده شد با شهید حمید باکری همرزم بود که با هم وارد لشکر عاشورا شده بودند که حمید مفقودالجسد و فرزند من شهید شد.

, نتوانستیم او را از تصمیمش منصرف کنیم و رفت به جبهه، دوستانش نقل می کنند که فرمانده که می دانست او تک فرزند است از اعزام او به منطقه جلوگیری کرد اما مهدی قبول نکرد و به رزم با دشمن رفت و با آن لباس که خودم بافته و تنش کرده بودم شهید و به خاک سپرده شد با شهید حمید باکری همرزم بود که با هم وارد لشکر عاشورا شده بودند که حمید مفقودالجسد و فرزند من شهید شد., نتوانستیم او را از تصمیمش منصرف کنیم و رفت به جبهه، دوستانش نقل می کنند که فرمانده که می دانست او تک فرزند است از اعزام او به منطقه جلوگیری کرد اما مهدی قبول نکرد و به رزم با دشمن رفت و با آن لباس که خودم بافته و تنش کرده بودم شهید و به خاک سپرده شد با شهید حمید باکری همرزم بود که با هم وارد لشکر عاشورا شده بودند که حمید مفقودالجسد و فرزند من شهید شد., نتوانستیم او را از تصمیمش منصرف کنیم و رفت به جبهه، دوستانش نقل می کنند که فرمانده که می دانست او تک فرزند است از اعزام او به منطقه جلوگیری کرد اما مهدی قبول نکرد و به رزم با دشمن رفت و با آن لباس که خودم بافته و تنش کرده بودم شهید و به خاک سپرده شد با شهید حمید باکری همرزم بود که با هم وارد لشکر عاشورا شده بودند که حمید مفقودالجسد و فرزند من شهید شد.,

تیار: خبر شهادت او را که شنیدید چه کردید؟

, تیار: خبر شهادت او را که شنیدید چه کردید؟, تیار: خبر شهادت او را که شنیدید چه کردید؟, تیار: خبر شهادت او را که شنیدید چه کردید؟, تیار: خبر شهادت او را که شنیدید چه کردید؟, تیار: خبر شهادت او را که شنیدید چه کردید؟,

 مهدی در سال 62 در سن 17 سالگی شهید شد، چند روز مانده به شهادتش اصلا حال و حوصله نداشتم منقلب بودم ساعت 11 بود که در مدرسه از معاون مدرسه مرخصی گرفتم و به منزل آمدم بعد صرف نهار بیرون از خانه که آمدم دیدم قصاب سرکوچه و همسایه ها رفتارشان تغییر کرده گویا آنها از خبرشهادت مهدی اطلاع داشتند اما دل گفتن خبر به ما را ندارند برگشتم خانه و از موضوع مطلع شدم که مهدی در عملیات خیبر در جزیره مجنون شهید شده است تنها حرفی که در مقابل شنیده این خبر گفتم « انا لله و انا الیه راجعون» بود و سپس گفتم خدایا فقط صبر و توان تحمل به من بده.

,  مهدی در سال 62 در سن 17 سالگی شهید شد، چند روز مانده به شهادتش اصلا حال و حوصله نداشتم منقلب بودم ساعت 11 بود که در مدرسه از معاون مدرسه مرخصی گرفتم و به منزل آمدم بعد صرف نهار بیرون از خانه که آمدم دیدم قصاب سرکوچه و همسایه ها رفتارشان تغییر کرده گویا آنها از خبرشهادت مهدی اطلاع داشتند اما دل گفتن خبر به ما را ندارند برگشتم خانه و از موضوع مطلع شدم که مهدی در عملیات خیبر در جزیره مجنون شهید شده است تنها حرفی که در مقابل شنیده این خبر گفتم « انا لله و انا الیه راجعون» بود و سپس گفتم خدایا فقط صبر و توان تحمل به من بده.,  مهدی در سال 62 در سن 17 سالگی شهید شد، چند روز مانده به شهادتش اصلا حال و حوصله نداشتم منقلب بودم ساعت 11 بود که در مدرسه از معاون مدرسه مرخصی گرفتم و به منزل آمدم بعد صرف نهار بیرون از خانه که آمدم دیدم قصاب سرکوچه و همسایه ها رفتارشان تغییر کرده گویا آنها از خبرشهادت مهدی اطلاع داشتند اما دل گفتن خبر به ما را ندارند برگشتم خانه و از موضوع مطلع شدم که مهدی در عملیات خیبر در جزیره مجنون شهید شده است تنها حرفی که در مقابل شنیده این خبر گفتم « انا لله و انا الیه راجعون» بود و سپس گفتم خدایا فقط صبر و توان تحمل به من بده.,  مهدی در سال 62 در سن 17 سالگی شهید شد، چند روز مانده به شهادتش اصلا حال و حوصله نداشتم منقلب بودم ساعت 11 بود که در مدرسه از معاون مدرسه مرخصی گرفتم و به منزل آمدم بعد صرف نهار بیرون از خانه که آمدم دیدم قصاب سرکوچه و همسایه ها رفتارشان تغییر کرده گویا آنها از خبرشهادت مهدی اطلاع داشتند اما دل گفتن خبر به ما را ندارند برگشتم خانه و از موضوع مطلع شدم که مهدی در عملیات خیبر در جزیره مجنون شهید شده است تنها حرفی که در مقابل شنیده این خبر گفتم « انا لله و انا الیه راجعون» بود و سپس گفتم خدایا فقط صبر و توان تحمل به من بده.,

تیار: دعایتان برای جوانان و کشور جیست؟

, تیار: دعایتان برای جوانان و کشور جیست؟, تیار: دعایتان برای جوانان و کشور جیست؟, تیار: دعایتان برای جوانان و کشور جیست؟, تیار: دعایتان برای جوانان و کشور جیست؟, تیار: دعایتان برای جوانان و کشور جیست؟,

همیشه سر نماز و در دعاهایم برای جوانان هدایت، برای مملکت صلح و صفا و امنیت و برای رهبر معظم انقلاب عمر طولانی و با عزت می خواهم و برای سلامتی آقا صدقه می دهم و سپس برای خانواده خودم دعا می کنم.

, همیشه سر نماز و در دعاهایم برای جوانان هدایت، برای مملکت صلح و صفا و امنیت و برای رهبر معظم انقلاب عمر طولانی و با عزت می خواهم و برای سلامتی آقا صدقه می دهم و سپس برای خانواده خودم دعا می کنم., همیشه سر نماز و در دعاهایم برای جوانان هدایت، برای مملکت صلح و صفا و امنیت و برای رهبر معظم انقلاب عمر طولانی و با عزت می خواهم و برای سلامتی آقا صدقه می دهم و سپس برای خانواده خودم دعا می کنم., همیشه سر نماز و در دعاهایم برای جوانان هدایت، برای مملکت صلح و صفا و امنیت و برای رهبر معظم انقلاب عمر طولانی و با عزت می خواهم و برای سلامتی آقا صدقه می دهم و سپس برای خانواده خودم دعا می کنم.,

تیار: از جوانان چه انتظاری دارید؟

, تیار: از جوانان چه انتظاری دارید؟, تیار: از جوانان چه انتظاری دارید؟, تیار: از جوانان چه انتظاری دارید؟, تیار: از جوانان چه انتظاری دارید؟, تیار: از جوانان چه انتظاری دارید؟,

درخت تنومند انقلاب با خون هزاران شهید آبیاری و به ثمر نشسته و به حمدالله به برکت وجود نازنین امام خمینی(ره) و مقام معظم رهبری مقابل آمریکا ایستاده ایم و جوانان نیز باید ادامه دهنده راه شهدا باشند و نگذارند این انقلاب به دست نامحرمان بیفتد.

, درخت تنومند انقلاب با خون هزاران شهید آبیاری و به ثمر نشسته و به حمدالله به برکت وجود نازنین امام خمینی(ره) و مقام معظم رهبری مقابل آمریکا ایستاده ایم و جوانان نیز باید ادامه دهنده راه شهدا باشند و نگذارند این انقلاب به دست نامحرمان بیفتد., درخت تنومند انقلاب با خون هزاران شهید آبیاری و به ثمر نشسته و به حمدالله به برکت وجود نازنین امام خمینی(ره) و مقام معظم رهبری مقابل آمریکا ایستاده ایم و جوانان نیز باید ادامه دهنده راه شهدا باشند و نگذارند این انقلاب به دست نامحرمان بیفتد., درخت تنومند انقلاب با خون هزاران شهید آبیاری و به ثمر نشسته و به حمدالله به برکت وجود نازنین امام خمینی(ره) و مقام معظم رهبری مقابل آمریکا ایستاده ایم و جوانان نیز باید ادامه دهنده راه شهدا باشند و نگذارند این انقلاب به دست نامحرمان بیفتد.,

تیار: بفرمایید آیا ملت ایران تاکنون در حفظ خون شهدا وفادار بودند؟

, تیار: بفرمایید آیا ملت ایران تاکنون در حفظ خون شهدا وفادار بودند؟, تیار: بفرمایید آیا ملت ایران تاکنون در حفظ خون شهدا وفادار بودند؟, تیار: بفرمایید آیا ملت ایران تاکنون در حفظ خون شهدا وفادار بودند؟, تیار: بفرمایید آیا ملت ایران تاکنون در حفظ خون شهدا وفادار بودند؟, تیار: بفرمایید آیا ملت ایران تاکنون در حفظ خون شهدا وفادار بودند؟,

خوب بودند. خدا به ما امانتی داد، ما هم در راه خودش دادیم، شیفته خدمت بود و هر جا که رایحه ای از خدمت و ادای تکلیف به مشام می‌رسید، رد پایی از مهدی دیده می‌شد پسرم به درستی راهی که رفت، مطمئن بود؛ در کارهایش خدا را در نظر می‌گرفت.

, خوب بودند. خدا به ما امانتی داد، ما هم در راه خودش دادیم، شیفته خدمت بود و هر جا که رایحه ای از خدمت و ادای تکلیف به مشام می‌رسید، رد پایی از مهدی دیده می‌شد پسرم به درستی راهی که رفت، مطمئن بود؛ در کارهایش خدا را در نظر می‌گرفت., خوب بودند. خدا به ما امانتی داد، ما هم در راه خودش دادیم، , خوب بودند. خدا به ما امانتی داد، ما هم در راه خودش دادیم، , شیفته خدمت بود و هر جا که رایحه ای از خدمت و ادای تکلیف به مشام می‌رسید، رد پایی از مهدی دیده می‌شد پسرم به درستی راهی که رفت، مطمئن بود؛ در کارهایش خدا را در نظر می‌گرفت., شیفته خدمت بود و هر جا که رایحه ای از خدمت و ادای تکلیف به مشام می‌رسید، رد پایی از مهدی دیده می‌شد پسرم به درستی راهی که رفت، مطمئن بود؛ در کارهایش خدا را در نظر می‌گرفت.,

 

,  ,

انتهای پیام/

, انتهای پیام/, انتهای پیام/, انتهای پیام/]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه