logo
جمعه 01 آبان 1405 | جمعه 23 اكتبر 2026 |
اخبار داغ
  1. فصل ناآرام رؤیاها؛ تب تند جشنواره‌ها در کالبد رخوت‌زده سینما و تئاتر
  2. دو دوزه بازی های پاکستان به بهانه میانجی گری بین تهران- واشنگتن/ سفرهای "عاصم منیر" به نام میانجی گری به کام کاهش قیمت نفت!
  3. روسیه و‌ پاکستان می توانند توافق اسلام آباد را احیا کنند/ انتقال اورانیوم از کشور شایعه است
  4. حقوق بازنشستگان زیر فشار تورم؛ فاصله مستمری تا هزینه‌های زندگی چقدر است؟
  5. دو نفتکش متخلف در تنگه هرمز متوقف شدند
  6. بیرق بیداری؛ صدای پای آزادی از کوچه‌پس‌کوچه‌های تبریز
  7. بازی با نام‌های جنجالی برای داغ کردن آنتن دیجیتال؟/ از ادعای شکایت چهره‌های سیاسی تا تکذیب صریح ثابتی
  8. چگونه کنترل تنگه هرمز به سلاح قدرتمند ایران تبدیل شد؟/ "مادر بمب ها" تهدید یا مانور رسانه ای!
  9. دولت فرانسه در مهار اعتراضات دانش‌آموزی ناکام مانده است/ برخورد خشونت‌آمیز پلیس به تشدید اعتراضات دامن زد
  10. زنگ خطر عفونت‌های تنفسی در مدارس؛ آنفلوآنزا در آستانه اوج‌گیری؟
  11. با بیش از ۴۰ شناور متخلف برخورد شد
  12. پیام رهبر انقلاب در پی افتخار آفرینی تیم امید کشتی آزاد
  13. عاشقانه‌ای در بند سیاست؛ بازی با تاریخ در قاب مشروطه
  14. جنجال فوتبالیست سابق علیه صداوسیما؛ تلهٔ عوام‌زدگی یا آینهٔ خشم عمومی؟
  15. اعتراضات فرانسه چه ارتباطی با حمله آمریکا به ایران دارد؟/ جنگی که تاثیرش جهانی شد!
  16. ناوهای آمریکایی جرئت نزدیک شدن به تنگه هرمز را ندارند/ دشمن اشتباه محاسباتی کند معادلات را پشیمان کننده تغییر خواهیم داد
  17. تهدیدهای ترامپ علیه ایران؛ اهرم فشار برای بازگشایی تنگه هرمز
  18. ضیافت چوب و خیال در قلب پایتخت؛ آنچه در جشنواره تئاتر عروسکی خواهیم دید
  19. طنین سازها فراتر از پایتخت؛ از غوغای شیراز تا صحنه‌گردانی در ۴۰ شهر
  20. فرانسه با صدای آزادی، آزادی را خفه کرده است/ عدالت جویی نسل نو دامن دولتمردان فرانسوی را گرفته است

چند ساعتی در جمع دانش آموزان معتکف؛

وقتی دل‌گویه‌های دانش‌آموزان معتکف همدانی رنگ و بوی معنویت می گیرد

وقتی دل‌گویه‌های دانش‌آموزان معتکف همدانی رنگ و بوی معنویت می گیرد
وقتی از همه خسته ای و حوصله هیچ کاری را نداری منتظر یک اتفاقی، یک معجزه... وارد مسجد که می شوی تازه متوجه می شوی که چه شده و دلت چه چیزی می خواهد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از زنگ اول، هر ساله همزمان با ماه مبارک رمضان مراسم اعتکاف در سراسر استان همدان برگزار می شود، در این بین دانش آموزان نیز همراه با دیگر اقشار در این مراسم معنوی شرکت می کنند، امسال در این ایام یکصد دانش آموز دختر و پسر به شکل مجزا در مسجد جامع همدان معتکف شدند، به همین منظور خبرنگار زنگ اول در آخرین روز از این مراسم در جمع دانش‌آموزان معتکف رفته و با آنها گفتگویی را انجام داده است که در ادامه این گزارش می آید.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, , زنگ اول,

فضای مسجد قضای دیگری است، نمی دانی باید از کجا شروع کنی، از چه بگویی...! صحنه های زیبایی از دلدادگی معتکفان کوچک که آمده بودند با معبود خویش راز و نیاز کنند...

اینجا دیگر دانش‌آموز بالاشهر و پایین شهری قیمتی برایش تعریف نشده، اینجا بهای هر کسی صافی دل و تواضع در برابر خداوند زیبایی هاست.

 

 

ریحانه اولین دانش آموزی است که توجهم را به خود جلب می کند، محجوب و سر به زیر مشغول ذکر گفتن است، از او درباره حال و هوای این مراسم می پرسم، در جواب می گوید: در اینجا احساس می کنی که به مکه رفته ای و محرم شده ای، من فکر می کردم نتوانم سه روز طاقت بیاورم، داخل مسجد بمانم و بیرون نروم اما الان می بینم اصلا دلم نمی خواهد این فضا را ترک کنم.
او که دانش‌آموز دوره متوسطه است، ادامه می دهد: آمده‌ام اینجا تا ببینم در این کره خاکی چه کاره هستم، می خواهم خودم را آماده کنم که سرباز واقعی امام زمان(عج) باشم.

صدای قرآن مرا از صحبت های ریحانه دور می کند، صدایی که به من قوت قلب و آرامش می دهد، فاطمه و زهرا را می بینم که غرق در بازیگوشی‌های نوجوانی مشغول خواندن قرآن هستند، به طرفشان می روم، با لبخندی مرا در ادامه گزارش همراهی می کنند، فاطمه از حال و هوای آنجا می گوید: سکوت زیبایی دارد، حس می کنم که به خدا نزدیک تر شده ام.

زهرا در ادامه صحبت های دوستش می گوید: رسیدن به خدا واقعا لذت بخش است، همین که ذکر الهی العفو را می گویی آرامش زیبایی به آدم دست می دهد که اصلا قابل توصیف نیست.

 

اعتکاف اینجا آدم ها چقدر بزرگ هستند، اینجا اصلا نباید به کوچکی خودت نگاه کنی... عارفه دانش آموز دوره ابتدایی است که به همراه مادرش در این مراسم حضور دارد، او سیزده سال بیشتر ندارد، از دلتنگی هایش در این مراسم می پرسم، می گوید: اینجا بیشتر دلتنگ خدا می شوم.
وقتی از او می پرسم چه چیزی اینجا بیشتر تو را آرام می کند، بغض می کند و می کند: نماز خواندن و مناجات هایی که آخر شب می خوانند مرا آرام می کند.

 

 

خوب که فکر می کنی می بینی این لحظات چقدر برایت ارزشمند هستند، دلت نمی خواهد گزارشت را تمام کنی، انگار خودت هم جزیی از آنها شده ای، حدیث دانش آموز دیگری است که دستهایش را بالا برده و در حال مناجات است، به او نزدیک می شوم و از او معذرت می خواهم که خلوتش را بهم زده ام، او با رویی گشاده همراه با متانت هم صحبتم می شود، از او می پرسم اینجا چه دیده است که اینقدر آرامش دارد، مکثی می کند و می گوید: اینجا آرامشی دارد که با دنیا عوض نمی کنم.

او ادامه می دهد: هر سال که مراسم اعتکاف می آیم اینقدر احساس لذت می کنم که به خودم می گویم سال بعد جا نمانم.

 

 

همینطور که با حدیث مشغول صحبت کردن هستم، حلقه ای از دانش آموزان را می بینم که مشغول نوشتن چیزی هستند، به آنها نزدیک می شوم و متوجه می شوم که دلنوشته های خود را در این سه روز می نویسند.
نازنین اولین کسی است که دلنوشته اش را اینگونه برایم می خواند: خداوندا، نمی دانم چگونه بگویم، شاید خجالت می کشم که با این همه گناه دوباره از تو بخوام که مرا ببخشی، خدای لایزالم با دست تهی آمدنم عیب نیست، عیب است که با دست تهی برگردم، کارت دعوتت را به قلبم ارسال کردی و این ارسال از لطف فرستنده بود نه از لطف گیرنده...

 

 

می خواهم در حصار کوچکم تو باشی و من، من باشم و تو، تو بتابی و من رشد کنم، من تو را بخوانم و تو مرا نگاه کنی... اینها گوشه هایی از زمزمه های زیبای محدثه دانش آموز دبیرستانی است که برای دومین بار است که حال و هوای این فضا را درک می کند.

او می گوید: دفعه اول که شرکت می کنی روز اول متوجه نمی شوی که چه جایی آمده ای، اما روز آخر واقعا دل کندن از اینجا سخت است.

از او می خواهم اعتکاف را برایم تعریف کند، می گوید: اعتکاف یعنی نهایت اوج کمال و بندگی، از مادیات جدا شدن و تنها با خود خدا بودن...

 

 

صدای اذان مرا از آن حال و هوا بیرون می آورد، حسی وادارم می کند که دیگر ادامه ندهم، همانجا کنار آدم های اهل دل می نشینم و سکوتی مرا در بر می گیرد... یکبار دیگر لحظه آمدنم و صحبتای دوستان را در ذهنم مرور می کنم و یک جمله از ذهنم می گذرد: اعتکاف فصلی است برای گریستن... فصلی برای ریزش باران رحمت الهی و اوج پاکی.

انتهای پیام/

,

فضای مسجد قضای دیگری است، نمی دانی باید از کجا شروع کنی، از چه بگویی...! صحنه های زیبایی از دلدادگی معتکفان کوچک که آمده بودند با معبود خویش راز و نیاز کنند...

اینجا دیگر دانش‌آموز بالاشهر و پایین شهری قیمتی برایش تعریف نشده، اینجا بهای هر کسی صافی دل و تواضع در برابر خداوند زیبایی هاست.

 

 

ریحانه اولین دانش آموزی است که توجهم را به خود جلب می کند، محجوب و سر به زیر مشغول ذکر گفتن است، از او درباره حال و هوای این مراسم می پرسم، در جواب می گوید: در اینجا احساس می کنی که به مکه رفته ای و محرم شده ای، من فکر می کردم نتوانم سه روز طاقت بیاورم، داخل مسجد بمانم و بیرون نروم اما الان می بینم اصلا دلم نمی خواهد این فضا را ترک کنم.
او که دانش‌آموز دوره متوسطه است، ادامه می دهد: آمده‌ام اینجا تا ببینم در این کره خاکی چه کاره هستم، می خواهم خودم را آماده کنم که سرباز واقعی امام زمان(عج) باشم.

صدای قرآن مرا از صحبت های ریحانه دور می کند، صدایی که به من قوت قلب و آرامش می دهد، فاطمه و زهرا را می بینم که غرق در بازیگوشی‌های نوجوانی مشغول خواندن قرآن هستند، به طرفشان می روم، با لبخندی مرا در ادامه گزارش همراهی می کنند، فاطمه از حال و هوای آنجا می گوید: سکوت زیبایی دارد، حس می کنم که به خدا نزدیک تر شده ام.

زهرا در ادامه صحبت های دوستش می گوید: رسیدن به خدا واقعا لذت بخش است، همین که ذکر الهی العفو را می گویی آرامش زیبایی به آدم دست می دهد که اصلا قابل توصیف نیست.

 

اعتکاف اینجا آدم ها چقدر بزرگ هستند، اینجا اصلا نباید به کوچکی خودت نگاه کنی... عارفه دانش آموز دوره ابتدایی است که به همراه مادرش در این مراسم حضور دارد، او سیزده سال بیشتر ندارد، از دلتنگی هایش در این مراسم می پرسم، می گوید: اینجا بیشتر دلتنگ خدا می شوم.
وقتی از او می پرسم چه چیزی اینجا بیشتر تو را آرام می کند، بغض می کند و می کند: نماز خواندن و مناجات هایی که آخر شب می خوانند مرا آرام می کند.

 

 

خوب که فکر می کنی می بینی این لحظات چقدر برایت ارزشمند هستند، دلت نمی خواهد گزارشت را تمام کنی، انگار خودت هم جزیی از آنها شده ای، حدیث دانش آموز دیگری است که دستهایش را بالا برده و در حال مناجات است، به او نزدیک می شوم و از او معذرت می خواهم که خلوتش را بهم زده ام، او با رویی گشاده همراه با متانت هم صحبتم می شود، از او می پرسم اینجا چه دیده است که اینقدر آرامش دارد، مکثی می کند و می گوید: اینجا آرامشی دارد که با دنیا عوض نمی کنم.

او ادامه می دهد: هر سال که مراسم اعتکاف می آیم اینقدر احساس لذت می کنم که به خودم می گویم سال بعد جا نمانم.

 

 

همینطور که با حدیث مشغول صحبت کردن هستم، حلقه ای از دانش آموزان را می بینم که مشغول نوشتن چیزی هستند، به آنها نزدیک می شوم و متوجه می شوم که دلنوشته های خود را در این سه روز می نویسند.
نازنین اولین کسی است که دلنوشته اش را اینگونه برایم می خواند: خداوندا، نمی دانم چگونه بگویم، شاید خجالت می کشم که با این همه گناه دوباره از تو بخوام که مرا ببخشی، خدای لایزالم با دست تهی آمدنم عیب نیست، عیب است که با دست تهی برگردم، کارت دعوتت را به قلبم ارسال کردی و این ارسال از لطف فرستنده بود نه از لطف گیرنده...

 

 

می خواهم در حصار کوچکم تو باشی و من، من باشم و تو، تو بتابی و من رشد کنم، من تو را بخوانم و تو مرا نگاه کنی... اینها گوشه هایی از زمزمه های زیبای محدثه دانش آموز دبیرستانی است که برای دومین بار است که حال و هوای این فضا را درک می کند.

او می گوید: دفعه اول که شرکت می کنی روز اول متوجه نمی شوی که چه جایی آمده ای، اما روز آخر واقعا دل کندن از اینجا سخت است.

از او می خواهم اعتکاف را برایم تعریف کند، می گوید: اعتکاف یعنی نهایت اوج کمال و بندگی، از مادیات جدا شدن و تنها با خود خدا بودن...

 

 

صدای اذان مرا از آن حال و هوا بیرون می آورد، حسی وادارم می کند که دیگر ادامه ندهم، همانجا کنار آدم های اهل دل می نشینم و سکوتی مرا در بر می گیرد... یکبار دیگر لحظه آمدنم و صحبتای دوستان را در ذهنم مرور می کنم و یک جمله از ذهنم می گذرد: اعتکاف فصلی است برای گریستن... فصلی برای ریزش باران رحمت الهی و اوج پاکی.

انتهای پیام/

,

فضای مسجد قضای دیگری است، نمی دانی باید از کجا شروع کنی، از چه بگویی...! صحنه های زیبایی از دلدادگی معتکفان کوچک که آمده بودند با معبود خویش راز و نیاز کنند...

اینجا دیگر دانش‌آموز بالاشهر و پایین شهری قیمتی برایش تعریف نشده، اینجا بهای هر کسی صافی دل و تواضع در برابر خداوند زیبایی هاست.

 

 

ریحانه اولین دانش آموزی است که توجهم را به خود جلب می کند، محجوب و سر به زیر مشغول ذکر گفتن است، از او درباره حال و هوای این مراسم می پرسم، در جواب می گوید: در اینجا احساس می کنی که به مکه رفته ای و محرم شده ای، من فکر می کردم نتوانم سه روز طاقت بیاورم، داخل مسجد بمانم و بیرون نروم اما الان می بینم اصلا دلم نمی خواهد این فضا را ترک کنم.
او که دانش‌آموز دوره متوسطه است، ادامه می دهد: آمده‌ام اینجا تا ببینم در این کره خاکی چه کاره هستم، می خواهم خودم را آماده کنم که سرباز واقعی امام زمان(عج) باشم.

صدای قرآن مرا از صحبت های ریحانه دور می کند، صدایی که به من قوت قلب و آرامش می دهد، فاطمه و زهرا را می بینم که غرق در بازیگوشی‌های نوجوانی مشغول خواندن قرآن هستند، به طرفشان می روم، با لبخندی مرا در ادامه گزارش همراهی می کنند، فاطمه از حال و هوای آنجا می گوید: سکوت زیبایی دارد، حس می کنم که به خدا نزدیک تر شده ام.

زهرا در ادامه صحبت های دوستش می گوید: رسیدن به خدا واقعا لذت بخش است، همین که ذکر الهی العفو را می گویی آرامش زیبایی به آدم دست می دهد که اصلا قابل توصیف نیست.

 

اعتکاف اینجا آدم ها چقدر بزرگ هستند، اینجا اصلا نباید به کوچکی خودت نگاه کنی... عارفه دانش آموز دوره ابتدایی است که به همراه مادرش در این مراسم حضور دارد، او سیزده سال بیشتر ندارد، از دلتنگی هایش در این مراسم می پرسم، می گوید: اینجا بیشتر دلتنگ خدا می شوم.
وقتی از او می پرسم چه چیزی اینجا بیشتر تو را آرام می کند، بغض می کند و می کند: نماز خواندن و مناجات هایی که آخر شب می خوانند مرا آرام می کند.

 

 

خوب که فکر می کنی می بینی این لحظات چقدر برایت ارزشمند هستند، دلت نمی خواهد گزارشت را تمام کنی، انگار خودت هم جزیی از آنها شده ای، حدیث دانش آموز دیگری است که دستهایش را بالا برده و در حال مناجات است، به او نزدیک می شوم و از او معذرت می خواهم که خلوتش را بهم زده ام، او با رویی گشاده همراه با متانت هم صحبتم می شود، از او می پرسم اینجا چه دیده است که اینقدر آرامش دارد، مکثی می کند و می گوید: اینجا آرامشی دارد که با دنیا عوض نمی کنم.

او ادامه می دهد: هر سال که مراسم اعتکاف می آیم اینقدر احساس لذت می کنم که به خودم می گویم سال بعد جا نمانم.

 

 

همینطور که با حدیث مشغول صحبت کردن هستم، حلقه ای از دانش آموزان را می بینم که مشغول نوشتن چیزی هستند، به آنها نزدیک می شوم و متوجه می شوم که دلنوشته های خود را در این سه روز می نویسند.
نازنین اولین کسی است که دلنوشته اش را اینگونه برایم می خواند: خداوندا، نمی دانم چگونه بگویم، شاید خجالت می کشم که با این همه گناه دوباره از تو بخوام که مرا ببخشی، خدای لایزالم با دست تهی آمدنم عیب نیست، عیب است که با دست تهی برگردم، کارت دعوتت را به قلبم ارسال کردی و این ارسال از لطف فرستنده بود نه از لطف گیرنده...

 

 

می خواهم در حصار کوچکم تو باشی و من، من باشم و تو، تو بتابی و من رشد کنم، من تو را بخوانم و تو مرا نگاه کنی... اینها گوشه هایی از زمزمه های زیبای محدثه دانش آموز دبیرستانی است که برای دومین بار است که حال و هوای این فضا را درک می کند.

او می گوید: دفعه اول که شرکت می کنی روز اول متوجه نمی شوی که چه جایی آمده ای، اما روز آخر واقعا دل کندن از اینجا سخت است.

از او می خواهم اعتکاف را برایم تعریف کند، می گوید: اعتکاف یعنی نهایت اوج کمال و بندگی، از مادیات جدا شدن و تنها با خود خدا بودن...

 

 

صدای اذان مرا از آن حال و هوا بیرون می آورد، حسی وادارم می کند که دیگر ادامه ندهم، همانجا کنار آدم های اهل دل می نشینم و سکوتی مرا در بر می گیرد... یکبار دیگر لحظه آمدنم و صحبتای دوستان را در ذهنم مرور می کنم و یک جمله از ذهنم می گذرد: اعتکاف فصلی است برای گریستن... فصلی برای ریزش باران رحمت الهی و اوج پاکی.

انتهای پیام/

,

فضای مسجد قضای دیگری است، نمی دانی باید از کجا شروع کنی، از چه بگویی...! صحنه های زیبایی از دلدادگی معتکفان کوچک که آمده بودند با معبود خویش راز و نیاز کنند...

اینجا دیگر دانش‌آموز بالاشهر و پایین شهری قیمتی برایش تعریف نشده، اینجا بهای هر کسی صافی دل و تواضع در برابر خداوند زیبایی هاست.

 

 

ریحانه اولین دانش آموزی است که توجهم را به خود جلب می کند، محجوب و سر به زیر مشغول ذکر گفتن است، از او درباره حال و هوای این مراسم می پرسم، در جواب می گوید: در اینجا احساس می کنی که به مکه رفته ای و محرم شده ای، من فکر می کردم نتوانم سه روز طاقت بیاورم، داخل مسجد بمانم و بیرون نروم اما الان می بینم اصلا دلم نمی خواهد این فضا را ترک کنم.
او که دانش‌آموز دوره متوسطه است، ادامه می دهد: آمده‌ام اینجا تا ببینم در این کره خاکی چه کاره هستم، می خواهم خودم را آماده کنم که سرباز واقعی امام زمان(عج) باشم.

صدای قرآن مرا از صحبت های ریحانه دور می کند، صدایی که به من قوت قلب و آرامش می دهد، فاطمه و زهرا را می بینم که غرق در بازیگوشی‌های نوجوانی مشغول خواندن قرآن هستند، به طرفشان می روم، با لبخندی مرا در ادامه گزارش همراهی می کنند، فاطمه از حال و هوای آنجا می گوید: سکوت زیبایی دارد، حس می کنم که به خدا نزدیک تر شده ام.

زهرا در ادامه صحبت های دوستش می گوید: رسیدن به خدا واقعا لذت بخش است، همین که ذکر الهی العفو را می گویی آرامش زیبایی به آدم دست می دهد که اصلا قابل توصیف نیست.

 

اعتکاف اینجا آدم ها چقدر بزرگ هستند، اینجا اصلا نباید به کوچکی خودت نگاه کنی... عارفه دانش آموز دوره ابتدایی است که به همراه مادرش در این مراسم حضور دارد، او سیزده سال بیشتر ندارد، از دلتنگی هایش در این مراسم می پرسم، می گوید: اینجا بیشتر دلتنگ خدا می شوم.
وقتی از او می پرسم چه چیزی اینجا بیشتر تو را آرام می کند، بغض می کند و می کند: نماز خواندن و مناجات هایی که آخر شب می خوانند مرا آرام می کند.

 

 

خوب که فکر می کنی می بینی این لحظات چقدر برایت ارزشمند هستند، دلت نمی خواهد گزارشت را تمام کنی، انگار خودت هم جزیی از آنها شده ای، حدیث دانش آموز دیگری است که دستهایش را بالا برده و در حال مناجات است، به او نزدیک می شوم و از او معذرت می خواهم که خلوتش را بهم زده ام، او با رویی گشاده همراه با متانت هم صحبتم می شود، از او می پرسم اینجا چه دیده است که اینقدر آرامش دارد، مکثی می کند و می گوید: اینجا آرامشی دارد که با دنیا عوض نمی کنم.

او ادامه می دهد: هر سال که مراسم اعتکاف می آیم اینقدر احساس لذت می کنم که به خودم می گویم سال بعد جا نمانم.

 

 

همینطور که با حدیث مشغول صحبت کردن هستم، حلقه ای از دانش آموزان را می بینم که مشغول نوشتن چیزی هستند، به آنها نزدیک می شوم و متوجه می شوم که دلنوشته های خود را در این سه روز می نویسند.
نازنین اولین کسی است که دلنوشته اش را اینگونه برایم می خواند: خداوندا، نمی دانم چگونه بگویم، شاید خجالت می کشم که با این همه گناه دوباره از تو بخوام که مرا ببخشی، خدای لایزالم با دست تهی آمدنم عیب نیست، عیب است که با دست تهی برگردم، کارت دعوتت را به قلبم ارسال کردی و این ارسال از لطف فرستنده بود نه از لطف گیرنده...

 

 

می خواهم در حصار کوچکم تو باشی و من، من باشم و تو، تو بتابی و من رشد کنم، من تو را بخوانم و تو مرا نگاه کنی... اینها گوشه هایی از زمزمه های زیبای محدثه دانش آموز دبیرستانی است که برای دومین بار است که حال و هوای این فضا را درک می کند.

او می گوید: دفعه اول که شرکت می کنی روز اول متوجه نمی شوی که چه جایی آمده ای، اما روز آخر واقعا دل کندن از اینجا سخت است.

از او می خواهم اعتکاف را برایم تعریف کند، می گوید: اعتکاف یعنی نهایت اوج کمال و بندگی، از مادیات جدا شدن و تنها با خود خدا بودن...

 

 

صدای اذان مرا از آن حال و هوا بیرون می آورد، حسی وادارم می کند که دیگر ادامه ندهم، همانجا کنار آدم های اهل دل می نشینم و سکوتی مرا در بر می گیرد... یکبار دیگر لحظه آمدنم و صحبتای دوستان را در ذهنم مرور می کنم و یک جمله از ذهنم می گذرد: اعتکاف فصلی است برای گریستن... فصلی برای ریزش باران رحمت الهی و اوج پاکی.

انتهای پیام/

,

فضای مسجد قضای دیگری است، نمی دانی باید از کجا شروع کنی، از چه بگویی...! صحنه های زیبایی از دلدادگی معتکفان کوچک که آمده بودند با معبود خویش راز و نیاز کنند...

,

اینجا دیگر دانش‌آموز بالاشهر و پایین شهری قیمتی برایش تعریف نشده، اینجا بهای هر کسی صافی دل و تواضع در برابر خداوند زیبایی هاست.

,

 

,

, ,

 

,

ریحانه اولین دانش آموزی است که توجهم را به خود جلب می کند، محجوب و سر به زیر مشغول ذکر گفتن است، از او درباره حال و هوای این مراسم می پرسم، در جواب می گوید: در اینجا احساس می کنی که به مکه رفته ای و محرم شده ای، من فکر می کردم نتوانم سه روز طاقت بیاورم، داخل مسجد بمانم و بیرون نروم اما الان می بینم اصلا دلم نمی خواهد این فضا را ترک کنم.
او که دانش‌آموز دوره متوسطه است، ادامه می دهد: آمده‌ام اینجا تا ببینم در این کره خاکی چه کاره هستم، می خواهم خودم را آماده کنم که سرباز واقعی امام زمان(عج) باشم.

,
,

صدای قرآن مرا از صحبت های ریحانه دور می کند، صدایی که به من قوت قلب و آرامش می دهد، فاطمه و زهرا را می بینم که غرق در بازیگوشی‌های نوجوانی مشغول خواندن قرآن هستند، به طرفشان می روم، با لبخندی مرا در ادامه گزارش همراهی می کنند، فاطمه از حال و هوای آنجا می گوید: سکوت زیبایی دارد، حس می کنم که به خدا نزدیک تر شده ام.

,

زهرا در ادامه صحبت های دوستش می گوید: رسیدن به خدا واقعا لذت بخش است، همین که ذکر الهی العفو را می گویی آرامش زیبایی به آدم دست می دهد که اصلا قابل توصیف نیست.

,

 

,

, ,

اعتکاف اینجا آدم ها چقدر بزرگ هستند، اینجا اصلا نباید به کوچکی خودت نگاه کنی... عارفه دانش آموز دوره ابتدایی است که به همراه مادرش در این مراسم حضور دارد، او سیزده سال بیشتر ندارد، از دلتنگی هایش در این مراسم می پرسم، می گوید: اینجا بیشتر دلتنگ خدا می شوم.
وقتی از او می پرسم چه چیزی اینجا بیشتر تو را آرام می کند، بغض می کند و می کند: نماز خواندن و مناجات هایی که آخر شب می خوانند مرا آرام می کند.

,
,

 

,

, ,

 

,

خوب که فکر می کنی می بینی این لحظات چقدر برایت ارزشمند هستند، دلت نمی خواهد گزارشت را تمام کنی، انگار خودت هم جزیی از آنها شده ای، حدیث دانش آموز دیگری است که دستهایش را بالا برده و در حال مناجات است، به او نزدیک می شوم و از او معذرت می خواهم که خلوتش را بهم زده ام، او با رویی گشاده همراه با متانت هم صحبتم می شود، از او می پرسم اینجا چه دیده است که اینقدر آرامش دارد، مکثی می کند و می گوید: اینجا آرامشی دارد که با دنیا عوض نمی کنم.

,

او ادامه می دهد: هر سال که مراسم اعتکاف می آیم اینقدر احساس لذت می کنم که به خودم می گویم سال بعد جا نمانم.

,

 

,

, ,

 

,

همینطور که با حدیث مشغول صحبت کردن هستم، حلقه ای از دانش آموزان را می بینم که مشغول نوشتن چیزی هستند، به آنها نزدیک می شوم و متوجه می شوم که دلنوشته های خود را در این سه روز می نویسند.
نازنین اولین کسی است که دلنوشته اش را اینگونه برایم می خواند: خداوندا، نمی دانم چگونه بگویم، شاید خجالت می کشم که با این همه گناه دوباره از تو بخوام که مرا ببخشی، خدای لایزالم با دست تهی آمدنم عیب نیست، عیب است که با دست تهی برگردم، کارت دعوتت را به قلبم ارسال کردی و این ارسال از لطف فرستنده بود نه از لطف گیرنده...

,
,

 

,

, ,

 

,

می خواهم در حصار کوچکم تو باشی و من، من باشم و تو، تو بتابی و من رشد کنم، من تو را بخوانم و تو مرا نگاه کنی... اینها گوشه هایی از زمزمه های زیبای محدثه دانش آموز دبیرستانی است که برای دومین بار است که حال و هوای این فضا را درک می کند.

,

او می گوید: دفعه اول که شرکت می کنی روز اول متوجه نمی شوی که چه جایی آمده ای، اما روز آخر واقعا دل کندن از اینجا سخت است.

,

از او می خواهم اعتکاف را برایم تعریف کند، می گوید: اعتکاف یعنی نهایت اوج کمال و بندگی، از مادیات جدا شدن و تنها با خود خدا بودن...

,

 

,

, ,

 

,

صدای اذان مرا از آن حال و هوا بیرون می آورد، حسی وادارم می کند که دیگر ادامه ندهم، همانجا کنار آدم های اهل دل می نشینم و سکوتی مرا در بر می گیرد... یکبار دیگر لحظه آمدنم و صحبتای دوستان را در ذهنم مرور می کنم و یک جمله از ذهنم می گذرد: اعتکاف فصلی است برای گریستن... فصلی برای ریزش باران رحمت الهی و اوج پاکی.

,

انتهای پیام/

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه