logo
چهارشنبه 29 مهر 1405 | چهارشنبه 21 اكتبر 2026 |
اخبار داغ
  1. دو نفتکش متخلف در تنگه هرمز متوقف شدند
  2. بیرق بیداری؛ صدای پای آزادی از کوچه‌پس‌کوچه‌های تبریز
  3. بازی با نام‌های جنجالی برای داغ کردن آنتن دیجیتال؟/ از ادعای شکایت چهره‌های سیاسی تا تکذیب صریح ثابتی
  4. چگونه کنترل تنگه هرمز به سلاح قدرتمند ایران تبدیل شد؟/ "مادر بمب ها" تهدید یا مانور رسانه ای!
  5. دولت فرانسه در مهار اعتراضات دانش‌آموزی ناکام مانده است/ برخورد خشونت‌آمیز پلیس به تشدید اعتراضات دامن زد
  6. زنگ خطر عفونت‌های تنفسی در مدارس؛ آنفلوآنزا در آستانه اوج‌گیری؟
  7. با بیش از ۴۰ شناور متخلف برخورد شد
  8. پیام رهبر انقلاب در پی افتخار آفرینی تیم امید کشتی آزاد
  9. عاشقانه‌ای در بند سیاست؛ بازی با تاریخ در قاب مشروطه
  10. جنجال فوتبالیست سابق علیه صداوسیما؛ تلهٔ عوام‌زدگی یا آینهٔ خشم عمومی؟
  11. اعتراضات فرانسه چه ارتباطی با حمله آمریکا به ایران دارد؟/ جنگی که تاثیرش جهانی شد!
  12. ناوهای آمریکایی جرئت نزدیک شدن به تنگه هرمز را ندارند/ دشمن اشتباه محاسباتی کند معادلات را پشیمان کننده تغییر خواهیم داد
  13. تهدیدهای ترامپ علیه ایران؛ اهرم فشار برای بازگشایی تنگه هرمز
  14. ضیافت چوب و خیال در قلب پایتخت؛ آنچه در جشنواره تئاتر عروسکی خواهیم دید
  15. طنین سازها فراتر از پایتخت؛ از غوغای شیراز تا صحنه‌گردانی در ۴۰ شهر
  16. فرانسه با صدای آزادی، آزادی را خفه کرده است/ عدالت جویی نسل نو دامن دولتمردان فرانسوی را گرفته است
  17. "علی اف" صحنه گردان نمایش های صهیونیستی/ هراس دولت باکو از جمعیت ۹۷ درصدی مسلمان این کشور!
  18. نفس بیماران زیر بار گرانی دارو؛ وزارت بهداشت برای کاهش هزینه درمان چه کرده است؟
  19. نتانیاهو برای به‌تعویق‌انداختن انتخابات به دنبال راه‌اندازی جنگ است/ روابط ترامپ و نتانیاهو مانند گذشته نیست
  20. "اخلاقی" با رأی بالا به عنوان وزیر دفاع انتخاب خواهد شد

پس از سالها انتظار؛

پدر شهید مهدیزاده به فرزند شهیدش پیوست

پدر شهید مهدیزاده به فرزند شهیدش پیوست
پدر شهید والامقام جمال مهدیزاده به ندای حق لبیک گفت و به فرزند شهیدش پیوست.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از نیریمیز، پدر بزرگوار شهید جمال مهدیزاده روز پنجشنبه 15 مردادماه به علت بیماری و کهولت سن درگذشت و مجلس ترحیم آن مرحوم همان روز  از ساعت 16 الی 18 در مسجد جنتسرای نیر برگزار خواهد شد.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, نیریمیز,

 

سخنانی از پدر بزرگوار شهید:

تولد اولیه و دوباره ی او در شهریور ماه بود. روز ششم شهریور ماه سال 1352 بود که خداوند او را به من «جلال مهدیزاده» و همسرم «فضه شعبانی» عنایت فرمود.

 از بدو تولد، این کودک آن قدر زیبا بود که بی اختیار نام جمال بر او گذاشتم. آن روزها روزهای تنگدستی و فقر طبق ی ما بود . در روستای «وله زاقرد» ساکن بودیم و من مانند اغلب مردان روستا برای تامین معاش خانواده برای کارگری تهران رفته بودم. اما وقتی پسر دومم جمال به دنیا آمد ، به قدری مهر او در دلم جا گرفت و به او دلبسته شدم که قید کارگری در شهر غریب را زدم  و به روستای خودمان برگشتم و به کشاورزی و چوب بری مشغول شدم.

از همان کودکی با کارهایش بیشتر در دلم جا می گرفت. بسیار زیبا ، فعال و دوست داشتنی و پر جنب و جوش بود و با خردی و کمی سن سعی داشت در کارها کمک حالم باشد و در کشاورزی و چوب بری همراهی ام می کرد.

 

هفت ساله که شد ، همراه برادرش سهراب به مدرسه رفت و از همان روز اول شروع کرد که :

-می خواهم در آینده دکتر شوم و مادرم را معالجه کنم.

مادرش اغلب بیمار بود و بعد از شهادت او ، بله رحمت خدا پیوست.

همزمان  با تمام شدن مقطع ابتدایی او ، وضع مالی ما هم بهبود یافت و توانستیم به شهر نیر کوچ کنیم و من در نیر مغازه ی جوشکاری به راه انداختم.

 

پس از مهاجرت به نیر برای دوره راهنمایی او را در مدرسه هفده شهریور ثبت نام کردیم که او علاوه بر درس،بعد از ظهرها به همراه برادر بزرگش سهراب در مغازه به من کمک می کرد.اوقات فراغت کمی داشت ، از ورزش هم غفلت نمی کرد و عضو ثابت تیم فوتبال مدرسه بود.

برای گذراندن طرح کاد، دبیرستان بهیاری را برگزید و در بهداری نیر تزریقات و کمک های امدادی را به خوبی یاد گرفت.

 

حالا یک مرد کار آزموده و فنی بود و وقت آن رسیده بود که برای دفاع از کیان مملکت اسلامی عازم جبهه شود تا در این جبهه نیز ثابت کند که مرد راه است و بی راهه در زندگی وی جایی ندارد.

 

در همین ارتباط دوست و همکلاسی و هم رزمش شهرام صادقی می گوید:

بیست اسفند سال 70 بدون اطلاع قبلی از این که جمال هم می خواهد به سربازی برود ، صبح در حیاط حوزه ی نظام وظیفه با هم برخورد کردم.

پس از این که مشخص شد به هم نخواهیم بود، با آه و افسوس از هم جدا شدیم .پسرم به پادگان آموزشی مهاباد و من به پادگان آباده ی شیراز اعزام شدم.

 

پس از یک ماه با توجه به مشکلاتی که برای من پیش آمد، به ارومیه ارجاع داده شده ، به دنبال آن به شهر مهاباد رفتم، همان پادگانی که جمال در آن مشغول گذراندن دوره آموزشی بود.

با ورودم به پادگان آموزشی متوجه شدم دوره آموزشی جمال تمام شده و از طریق ستاد لشکر حمزه سیدالشهدا به ارومیه و شهر سلماس معرفی شده است.

 

گردان واقع در شهر سلماس در یکی از روستاهای سلماس جهت حفاظت و حراست از منطقه و جلوگیری از نفوذ خود فروختگان «مجاهدین خلق» و «حزب دمکرات» از کشورهای همسایه و ایجاد رعب و وحشت مستقر شده بود.

یکی از روزهای گرم تابستان بود ، به علت علت حمله ای که به پادگان گردان سلماس شده بود ، تعدادی زیادی از نیروهای مجروح را به ارومیه آورده بودند و نیاز به اهدای خون داشتند.

ناگهان انگار در دل من ولوله شد و به یاد جمال افتادم.

موج نگرانی به سراغم آمد ، اما تنها فکری که آرامم می کرد ، امد این بود که او برای عروسی فامیلشان در مرخصی باشد.

در این بین از شهادت یکی از سربازان بهداری سخن به میان آمد که اولین شهید گردان بود.

-یکی از سربازان بهداری جهت تزریقات یکی از روستاییان که از قشر محروم بوده ، با اجازه فرمانده از گردان خارج شده بود که در بازگشت از روستا ، جلو درب گردان حمله شروع می شود، سرباز در صدد ورود سریع به گردان بوده که حمله از تمام جهات به گردان شدت می گیرد و تا گردان نیروها را جهت دفاع آماده کند ، یورشگران ناجوانمردانه سرباز بهداری را با شلیک گلوله های هدف قرار داده، گلوله ها به سینه و بعضی از اندام های بدن او اصابت می کنند و او به فیض عظیم شهادت نایل می شود.

جرات و توان پرسیدن نداشتم. بالاخره دل به دریا زدم و اسم سرباز شهید را پرسیدم. گفت:

-«جمال مهدیزاده»

شهادتی افتخار افرین در راه خدمت به مردمی محروم و دفاع از میهن و ناموس و تمامیت ارضی کشورمان ایران.

خداوند مقرر کرده بود که او شهریور ماه بیاید و شهریور ماه برود و این امانت گران دوباره به سوی او بازگشت کند، که همانا از اوییم و به سوی او باز می گردیم.

 

شهریور 52 تولد اولیه و شهریور 72 تولد سبز دیگری برای او بود که خداوند امانتش را به نیکی از والدین او باز پس گرفت.

 

در بوستان شهدای نیر آرامگاهی برای شهید جمال مهدیزاده وجود دارد که شب های جمعه سرمزارش رفته ، فاتحه خوانده ، یادآوری خاطرات می کنم  و از خداوند ممنان می خواهم جمال را به خاطر ادب  و معرفتی که داشت ، به علو درجات برساند و اهالی نیر را از شفاعت او بهره مند گرداند.

راهشان مستدام و پاینده.

 

 

,

 

سخنانی از پدر بزرگوار شهید:

تولد اولیه و دوباره ی او در شهریور ماه بود. روز ششم شهریور ماه سال 1352 بود که خداوند او را به من «جلال مهدیزاده» و همسرم «فضه شعبانی» عنایت فرمود.

 از بدو تولد، این کودک آن قدر زیبا بود که بی اختیار نام جمال بر او گذاشتم. آن روزها روزهای تنگدستی و فقر طبق ی ما بود . در روستای «وله زاقرد» ساکن بودیم و من مانند اغلب مردان روستا برای تامین معاش خانواده برای کارگری تهران رفته بودم. اما وقتی پسر دومم جمال به دنیا آمد ، به قدری مهر او در دلم جا گرفت و به او دلبسته شدم که قید کارگری در شهر غریب را زدم  و به روستای خودمان برگشتم و به کشاورزی و چوب بری مشغول شدم.

از همان کودکی با کارهایش بیشتر در دلم جا می گرفت. بسیار زیبا ، فعال و دوست داشتنی و پر جنب و جوش بود و با خردی و کمی سن سعی داشت در کارها کمک حالم باشد و در کشاورزی و چوب بری همراهی ام می کرد.

 

هفت ساله که شد ، همراه برادرش سهراب به مدرسه رفت و از همان روز اول شروع کرد که :

-می خواهم در آینده دکتر شوم و مادرم را معالجه کنم.

مادرش اغلب بیمار بود و بعد از شهادت او ، بله رحمت خدا پیوست.

همزمان  با تمام شدن مقطع ابتدایی او ، وضع مالی ما هم بهبود یافت و توانستیم به شهر نیر کوچ کنیم و من در نیر مغازه ی جوشکاری به راه انداختم.

 

پس از مهاجرت به نیر برای دوره راهنمایی او را در مدرسه هفده شهریور ثبت نام کردیم که او علاوه بر درس،بعد از ظهرها به همراه برادر بزرگش سهراب در مغازه به من کمک می کرد.اوقات فراغت کمی داشت ، از ورزش هم غفلت نمی کرد و عضو ثابت تیم فوتبال مدرسه بود.

برای گذراندن طرح کاد، دبیرستان بهیاری را برگزید و در بهداری نیر تزریقات و کمک های امدادی را به خوبی یاد گرفت.

 

حالا یک مرد کار آزموده و فنی بود و وقت آن رسیده بود که برای دفاع از کیان مملکت اسلامی عازم جبهه شود تا در این جبهه نیز ثابت کند که مرد راه است و بی راهه در زندگی وی جایی ندارد.

 

در همین ارتباط دوست و همکلاسی و هم رزمش شهرام صادقی می گوید:

بیست اسفند سال 70 بدون اطلاع قبلی از این که جمال هم می خواهد به سربازی برود ، صبح در حیاط حوزه ی نظام وظیفه با هم برخورد کردم.

پس از این که مشخص شد به هم نخواهیم بود، با آه و افسوس از هم جدا شدیم .پسرم به پادگان آموزشی مهاباد و من به پادگان آباده ی شیراز اعزام شدم.

 

پس از یک ماه با توجه به مشکلاتی که برای من پیش آمد، به ارومیه ارجاع داده شده ، به دنبال آن به شهر مهاباد رفتم، همان پادگانی که جمال در آن مشغول گذراندن دوره آموزشی بود.

با ورودم به پادگان آموزشی متوجه شدم دوره آموزشی جمال تمام شده و از طریق ستاد لشکر حمزه سیدالشهدا به ارومیه و شهر سلماس معرفی شده است.

 

گردان واقع در شهر سلماس در یکی از روستاهای سلماس جهت حفاظت و حراست از منطقه و جلوگیری از نفوذ خود فروختگان «مجاهدین خلق» و «حزب دمکرات» از کشورهای همسایه و ایجاد رعب و وحشت مستقر شده بود.

یکی از روزهای گرم تابستان بود ، به علت علت حمله ای که به پادگان گردان سلماس شده بود ، تعدادی زیادی از نیروهای مجروح را به ارومیه آورده بودند و نیاز به اهدای خون داشتند.

ناگهان انگار در دل من ولوله شد و به یاد جمال افتادم.

موج نگرانی به سراغم آمد ، اما تنها فکری که آرامم می کرد ، امد این بود که او برای عروسی فامیلشان در مرخصی باشد.

در این بین از شهادت یکی از سربازان بهداری سخن به میان آمد که اولین شهید گردان بود.

-یکی از سربازان بهداری جهت تزریقات یکی از روستاییان که از قشر محروم بوده ، با اجازه فرمانده از گردان خارج شده بود که در بازگشت از روستا ، جلو درب گردان حمله شروع می شود، سرباز در صدد ورود سریع به گردان بوده که حمله از تمام جهات به گردان شدت می گیرد و تا گردان نیروها را جهت دفاع آماده کند ، یورشگران ناجوانمردانه سرباز بهداری را با شلیک گلوله های هدف قرار داده، گلوله ها به سینه و بعضی از اندام های بدن او اصابت می کنند و او به فیض عظیم شهادت نایل می شود.

جرات و توان پرسیدن نداشتم. بالاخره دل به دریا زدم و اسم سرباز شهید را پرسیدم. گفت:

-«جمال مهدیزاده»

شهادتی افتخار افرین در راه خدمت به مردمی محروم و دفاع از میهن و ناموس و تمامیت ارضی کشورمان ایران.

خداوند مقرر کرده بود که او شهریور ماه بیاید و شهریور ماه برود و این امانت گران دوباره به سوی او بازگشت کند، که همانا از اوییم و به سوی او باز می گردیم.

 

شهریور 52 تولد اولیه و شهریور 72 تولد سبز دیگری برای او بود که خداوند امانتش را به نیکی از والدین او باز پس گرفت.

 

در بوستان شهدای نیر آرامگاهی برای شهید جمال مهدیزاده وجود دارد که شب های جمعه سرمزارش رفته ، فاتحه خوانده ، یادآوری خاطرات می کنم  و از خداوند ممنان می خواهم جمال را به خاطر ادب  و معرفتی که داشت ، به علو درجات برساند و اهالی نیر را از شفاعت او بهره مند گرداند.

راهشان مستدام و پاینده.

 

 

,

 

سخنانی از پدر بزرگوار شهید:

تولد اولیه و دوباره ی او در شهریور ماه بود. روز ششم شهریور ماه سال 1352 بود که خداوند او را به من «جلال مهدیزاده» و همسرم «فضه شعبانی» عنایت فرمود.

 از بدو تولد، این کودک آن قدر زیبا بود که بی اختیار نام جمال بر او گذاشتم. آن روزها روزهای تنگدستی و فقر طبق ی ما بود . در روستای «وله زاقرد» ساکن بودیم و من مانند اغلب مردان روستا برای تامین معاش خانواده برای کارگری تهران رفته بودم. اما وقتی پسر دومم جمال به دنیا آمد ، به قدری مهر او در دلم جا گرفت و به او دلبسته شدم که قید کارگری در شهر غریب را زدم  و به روستای خودمان برگشتم و به کشاورزی و چوب بری مشغول شدم.

از همان کودکی با کارهایش بیشتر در دلم جا می گرفت. بسیار زیبا ، فعال و دوست داشتنی و پر جنب و جوش بود و با خردی و کمی سن سعی داشت در کارها کمک حالم باشد و در کشاورزی و چوب بری همراهی ام می کرد.

 

هفت ساله که شد ، همراه برادرش سهراب به مدرسه رفت و از همان روز اول شروع کرد که :

-می خواهم در آینده دکتر شوم و مادرم را معالجه کنم.

مادرش اغلب بیمار بود و بعد از شهادت او ، بله رحمت خدا پیوست.

همزمان  با تمام شدن مقطع ابتدایی او ، وضع مالی ما هم بهبود یافت و توانستیم به شهر نیر کوچ کنیم و من در نیر مغازه ی جوشکاری به راه انداختم.

 

پس از مهاجرت به نیر برای دوره راهنمایی او را در مدرسه هفده شهریور ثبت نام کردیم که او علاوه بر درس،بعد از ظهرها به همراه برادر بزرگش سهراب در مغازه به من کمک می کرد.اوقات فراغت کمی داشت ، از ورزش هم غفلت نمی کرد و عضو ثابت تیم فوتبال مدرسه بود.

برای گذراندن طرح کاد، دبیرستان بهیاری را برگزید و در بهداری نیر تزریقات و کمک های امدادی را به خوبی یاد گرفت.

 

حالا یک مرد کار آزموده و فنی بود و وقت آن رسیده بود که برای دفاع از کیان مملکت اسلامی عازم جبهه شود تا در این جبهه نیز ثابت کند که مرد راه است و بی راهه در زندگی وی جایی ندارد.

 

در همین ارتباط دوست و همکلاسی و هم رزمش شهرام صادقی می گوید:

بیست اسفند سال 70 بدون اطلاع قبلی از این که جمال هم می خواهد به سربازی برود ، صبح در حیاط حوزه ی نظام وظیفه با هم برخورد کردم.

پس از این که مشخص شد به هم نخواهیم بود، با آه و افسوس از هم جدا شدیم .پسرم به پادگان آموزشی مهاباد و من به پادگان آباده ی شیراز اعزام شدم.

 

پس از یک ماه با توجه به مشکلاتی که برای من پیش آمد، به ارومیه ارجاع داده شده ، به دنبال آن به شهر مهاباد رفتم، همان پادگانی که جمال در آن مشغول گذراندن دوره آموزشی بود.

با ورودم به پادگان آموزشی متوجه شدم دوره آموزشی جمال تمام شده و از طریق ستاد لشکر حمزه سیدالشهدا به ارومیه و شهر سلماس معرفی شده است.

 

گردان واقع در شهر سلماس در یکی از روستاهای سلماس جهت حفاظت و حراست از منطقه و جلوگیری از نفوذ خود فروختگان «مجاهدین خلق» و «حزب دمکرات» از کشورهای همسایه و ایجاد رعب و وحشت مستقر شده بود.

یکی از روزهای گرم تابستان بود ، به علت علت حمله ای که به پادگان گردان سلماس شده بود ، تعدادی زیادی از نیروهای مجروح را به ارومیه آورده بودند و نیاز به اهدای خون داشتند.

ناگهان انگار در دل من ولوله شد و به یاد جمال افتادم.

موج نگرانی به سراغم آمد ، اما تنها فکری که آرامم می کرد ، امد این بود که او برای عروسی فامیلشان در مرخصی باشد.

در این بین از شهادت یکی از سربازان بهداری سخن به میان آمد که اولین شهید گردان بود.

-یکی از سربازان بهداری جهت تزریقات یکی از روستاییان که از قشر محروم بوده ، با اجازه فرمانده از گردان خارج شده بود که در بازگشت از روستا ، جلو درب گردان حمله شروع می شود، سرباز در صدد ورود سریع به گردان بوده که حمله از تمام جهات به گردان شدت می گیرد و تا گردان نیروها را جهت دفاع آماده کند ، یورشگران ناجوانمردانه سرباز بهداری را با شلیک گلوله های هدف قرار داده، گلوله ها به سینه و بعضی از اندام های بدن او اصابت می کنند و او به فیض عظیم شهادت نایل می شود.

جرات و توان پرسیدن نداشتم. بالاخره دل به دریا زدم و اسم سرباز شهید را پرسیدم. گفت:

-«جمال مهدیزاده»

شهادتی افتخار افرین در راه خدمت به مردمی محروم و دفاع از میهن و ناموس و تمامیت ارضی کشورمان ایران.

خداوند مقرر کرده بود که او شهریور ماه بیاید و شهریور ماه برود و این امانت گران دوباره به سوی او بازگشت کند، که همانا از اوییم و به سوی او باز می گردیم.

 

شهریور 52 تولد اولیه و شهریور 72 تولد سبز دیگری برای او بود که خداوند امانتش را به نیکی از والدین او باز پس گرفت.

 

در بوستان شهدای نیر آرامگاهی برای شهید جمال مهدیزاده وجود دارد که شب های جمعه سرمزارش رفته ، فاتحه خوانده ، یادآوری خاطرات می کنم  و از خداوند ممنان می خواهم جمال را به خاطر ادب  و معرفتی که داشت ، به علو درجات برساند و اهالی نیر را از شفاعت او بهره مند گرداند.

راهشان مستدام و پاینده.

 

 

,

 

سخنانی از پدر بزرگوار شهید:

تولد اولیه و دوباره ی او در شهریور ماه بود. روز ششم شهریور ماه سال 1352 بود که خداوند او را به من «جلال مهدیزاده» و همسرم «فضه شعبانی» عنایت فرمود.

 از بدو تولد، این کودک آن قدر زیبا بود که بی اختیار نام جمال بر او گذاشتم. آن روزها روزهای تنگدستی و فقر طبق ی ما بود . در روستای «وله زاقرد» ساکن بودیم و من مانند اغلب مردان روستا برای تامین معاش خانواده برای کارگری تهران رفته بودم. اما وقتی پسر دومم جمال به دنیا آمد ، به قدری مهر او در دلم جا گرفت و به او دلبسته شدم که قید کارگری در شهر غریب را زدم  و به روستای خودمان برگشتم و به کشاورزی و چوب بری مشغول شدم.

از همان کودکی با کارهایش بیشتر در دلم جا می گرفت. بسیار زیبا ، فعال و دوست داشتنی و پر جنب و جوش بود و با خردی و کمی سن سعی داشت در کارها کمک حالم باشد و در کشاورزی و چوب بری همراهی ام می کرد.

 

هفت ساله که شد ، همراه برادرش سهراب به مدرسه رفت و از همان روز اول شروع کرد که :

-می خواهم در آینده دکتر شوم و مادرم را معالجه کنم.

مادرش اغلب بیمار بود و بعد از شهادت او ، بله رحمت خدا پیوست.

همزمان  با تمام شدن مقطع ابتدایی او ، وضع مالی ما هم بهبود یافت و توانستیم به شهر نیر کوچ کنیم و من در نیر مغازه ی جوشکاری به راه انداختم.

 

پس از مهاجرت به نیر برای دوره راهنمایی او را در مدرسه هفده شهریور ثبت نام کردیم که او علاوه بر درس،بعد از ظهرها به همراه برادر بزرگش سهراب در مغازه به من کمک می کرد.اوقات فراغت کمی داشت ، از ورزش هم غفلت نمی کرد و عضو ثابت تیم فوتبال مدرسه بود.

برای گذراندن طرح کاد، دبیرستان بهیاری را برگزید و در بهداری نیر تزریقات و کمک های امدادی را به خوبی یاد گرفت.

 

حالا یک مرد کار آزموده و فنی بود و وقت آن رسیده بود که برای دفاع از کیان مملکت اسلامی عازم جبهه شود تا در این جبهه نیز ثابت کند که مرد راه است و بی راهه در زندگی وی جایی ندارد.

 

در همین ارتباط دوست و همکلاسی و هم رزمش شهرام صادقی می گوید:

بیست اسفند سال 70 بدون اطلاع قبلی از این که جمال هم می خواهد به سربازی برود ، صبح در حیاط حوزه ی نظام وظیفه با هم برخورد کردم.

پس از این که مشخص شد به هم نخواهیم بود، با آه و افسوس از هم جدا شدیم .پسرم به پادگان آموزشی مهاباد و من به پادگان آباده ی شیراز اعزام شدم.

 

پس از یک ماه با توجه به مشکلاتی که برای من پیش آمد، به ارومیه ارجاع داده شده ، به دنبال آن به شهر مهاباد رفتم، همان پادگانی که جمال در آن مشغول گذراندن دوره آموزشی بود.

با ورودم به پادگان آموزشی متوجه شدم دوره آموزشی جمال تمام شده و از طریق ستاد لشکر حمزه سیدالشهدا به ارومیه و شهر سلماس معرفی شده است.

 

گردان واقع در شهر سلماس در یکی از روستاهای سلماس جهت حفاظت و حراست از منطقه و جلوگیری از نفوذ خود فروختگان «مجاهدین خلق» و «حزب دمکرات» از کشورهای همسایه و ایجاد رعب و وحشت مستقر شده بود.

یکی از روزهای گرم تابستان بود ، به علت علت حمله ای که به پادگان گردان سلماس شده بود ، تعدادی زیادی از نیروهای مجروح را به ارومیه آورده بودند و نیاز به اهدای خون داشتند.

ناگهان انگار در دل من ولوله شد و به یاد جمال افتادم.

موج نگرانی به سراغم آمد ، اما تنها فکری که آرامم می کرد ، امد این بود که او برای عروسی فامیلشان در مرخصی باشد.

در این بین از شهادت یکی از سربازان بهداری سخن به میان آمد که اولین شهید گردان بود.

-یکی از سربازان بهداری جهت تزریقات یکی از روستاییان که از قشر محروم بوده ، با اجازه فرمانده از گردان خارج شده بود که در بازگشت از روستا ، جلو درب گردان حمله شروع می شود، سرباز در صدد ورود سریع به گردان بوده که حمله از تمام جهات به گردان شدت می گیرد و تا گردان نیروها را جهت دفاع آماده کند ، یورشگران ناجوانمردانه سرباز بهداری را با شلیک گلوله های هدف قرار داده، گلوله ها به سینه و بعضی از اندام های بدن او اصابت می کنند و او به فیض عظیم شهادت نایل می شود.

جرات و توان پرسیدن نداشتم. بالاخره دل به دریا زدم و اسم سرباز شهید را پرسیدم. گفت:

-«جمال مهدیزاده»

شهادتی افتخار افرین در راه خدمت به مردمی محروم و دفاع از میهن و ناموس و تمامیت ارضی کشورمان ایران.

خداوند مقرر کرده بود که او شهریور ماه بیاید و شهریور ماه برود و این امانت گران دوباره به سوی او بازگشت کند، که همانا از اوییم و به سوی او باز می گردیم.

 

شهریور 52 تولد اولیه و شهریور 72 تولد سبز دیگری برای او بود که خداوند امانتش را به نیکی از والدین او باز پس گرفت.

 

در بوستان شهدای نیر آرامگاهی برای شهید جمال مهدیزاده وجود دارد که شب های جمعه سرمزارش رفته ، فاتحه خوانده ، یادآوری خاطرات می کنم  و از خداوند ممنان می خواهم جمال را به خاطر ادب  و معرفتی که داشت ، به علو درجات برساند و اهالی نیر را از شفاعت او بهره مند گرداند.

راهشان مستدام و پاینده.

 

 

,

 

,

سخنانی از پدر بزرگوار شهید:

,

تولد اولیه و دوباره ی او در شهریور ماه بود. روز ششم شهریور ماه سال 1352 بود که خداوند او را به من «جلال مهدیزاده» و همسرم «فضه شعبانی» عنایت فرمود.

,

 از بدو تولد، این کودک آن قدر زیبا بود که بی اختیار نام جمال بر او گذاشتم. آن روزها روزهای تنگدستی و فقر طبق ی ما بود . در روستای «وله زاقرد» ساکن بودیم و من مانند اغلب مردان روستا برای تامین معاش خانواده برای کارگری تهران رفته بودم. اما وقتی پسر دومم جمال به دنیا آمد ، به قدری مهر او در دلم جا گرفت و به او دلبسته شدم که قید کارگری در شهر غریب را زدم  و به روستای خودمان برگشتم و به کشاورزی و چوب بری مشغول شدم.

,

از همان کودکی با کارهایش بیشتر در دلم جا می گرفت. بسیار زیبا ، فعال و دوست داشتنی و پر جنب و جوش بود و با خردی و کمی سن سعی داشت در کارها کمک حالم باشد و در کشاورزی و چوب بری همراهی ام می کرد.

,

 

,

هفت ساله که شد ، همراه برادرش سهراب به مدرسه رفت و از همان روز اول شروع کرد که :

,

-می خواهم در آینده دکتر شوم و مادرم را معالجه کنم.

,

مادرش اغلب بیمار بود و بعد از شهادت او ، بله رحمت خدا پیوست.

,

همزمان  با تمام شدن مقطع ابتدایی او ، وضع مالی ما هم بهبود یافت و توانستیم به شهر نیر کوچ کنیم و من در نیر مغازه ی جوشکاری به راه انداختم.

,

 

,

پس از مهاجرت به نیر برای دوره راهنمایی او را در مدرسه هفده شهریور ثبت نام کردیم که او علاوه بر درس،بعد از ظهرها به همراه برادر بزرگش سهراب در مغازه به من کمک می کرد.اوقات فراغت کمی داشت ، از ورزش هم غفلت نمی کرد و عضو ثابت تیم فوتبال مدرسه بود.

,

برای گذراندن طرح کاد، دبیرستان بهیاری را برگزید و در بهداری نیر تزریقات و کمک های امدادی را به خوبی یاد گرفت.

,

 

,

حالا یک مرد کار آزموده و فنی بود و وقت آن رسیده بود که برای دفاع از کیان مملکت اسلامی عازم جبهه شود تا در این جبهه نیز ثابت کند که مرد راه است و بی راهه در زندگی وی جایی ندارد.

,

 

,

در همین ارتباط دوست و همکلاسی و هم رزمش شهرام صادقی می گوید:

,

بیست اسفند سال 70 بدون اطلاع قبلی از این که جمال هم می خواهد به سربازی برود ، صبح در حیاط حوزه ی نظام وظیفه با هم برخورد کردم.

,

پس از این که مشخص شد به هم نخواهیم بود، با آه و افسوس از هم جدا شدیم .پسرم به پادگان آموزشی مهاباد و من به پادگان آباده ی شیراز اعزام شدم.

,

 

,

پس از یک ماه با توجه به مشکلاتی که برای من پیش آمد، به ارومیه ارجاع داده شده ، به دنبال آن به شهر مهاباد رفتم، همان پادگانی که جمال در آن مشغول گذراندن دوره آموزشی بود.

,

با ورودم به پادگان آموزشی متوجه شدم دوره آموزشی جمال تمام شده و از طریق ستاد لشکر حمزه سیدالشهدا به ارومیه و شهر سلماس معرفی شده است.

,

 

,

گردان واقع در شهر سلماس در یکی از روستاهای سلماس جهت حفاظت و حراست از منطقه و جلوگیری از نفوذ خود فروختگان «مجاهدین خلق» و «حزب دمکرات» از کشورهای همسایه و ایجاد رعب و وحشت مستقر شده بود.

,

یکی از روزهای گرم تابستان بود ، به علت علت حمله ای که به پادگان گردان سلماس شده بود ، تعدادی زیادی از نیروهای مجروح را به ارومیه آورده بودند و نیاز به اهدای خون داشتند.

,

ناگهان انگار در دل من ولوله شد و به یاد جمال افتادم.

,

موج نگرانی به سراغم آمد ، اما تنها فکری که آرامم می کرد ، امد این بود که او برای عروسی فامیلشان در مرخصی باشد.

,

در این بین از شهادت یکی از سربازان بهداری سخن به میان آمد که اولین شهید گردان بود.

,

-یکی از سربازان بهداری جهت تزریقات یکی از روستاییان که از قشر محروم بوده ، با اجازه فرمانده از گردان خارج شده بود که در بازگشت از روستا ، جلو درب گردان حمله شروع می شود، سرباز در صدد ورود سریع به گردان بوده که حمله از تمام جهات به گردان شدت می گیرد و تا گردان نیروها را جهت دفاع آماده کند ، یورشگران ناجوانمردانه سرباز بهداری را با شلیک گلوله های هدف قرار داده، گلوله ها به سینه و بعضی از اندام های بدن او اصابت می کنند و او به فیض عظیم شهادت نایل می شود.

, -یکی از سربازان بهداری جهت تزریقات یکی از روستاییان که از قشر محروم بوده ، با اجازه فرمانده از گردان خارج شده بود که در بازگشت از روستا ، جلو درب گردان حمله شروع می شود، سرباز در صدد ورود سریع به گردان بوده که حمله از تمام جهات به گردان شدت می گیرد و تا گردان نیروها را جهت دفاع آماده کند ، یورشگران ناجوانمردانه سرباز بهداری را با شلیک گلوله های هدف قرار داده، گلوله ها به سینه و بعضی از اندام های بدن او اصابت می کنند و او به فیض عظیم شهادت نایل می شود., یکی از سربازان بهداری جهت تزریقات یکی از روستاییان که از قشر محروم بوده ، با اجازه فرمانده از گردان خارج شده بود که در بازگشت از روستا ، جلو درب گردان حمله شروع می شود، سرباز در صدد ورود سریع به گردان بوده که حمله از تمام جهات به گردان شدت می گیرد و تا گردان نیروها را جهت دفاع آماده کند ، یورشگران ناجوانمردانه سرباز بهداری را با شلیک گلوله های هدف قرار داده، گلوله ها به سینه و بعضی از اندام های بدن او اصابت می کنند و او به فیض عظیم شهادت نایل می شود.,

جرات و توان پرسیدن نداشتم. بالاخره دل به دریا زدم و اسم سرباز شهید را پرسیدم. گفت:

, جرات و توان پرسیدن نداشتم. بالاخره دل به دریا زدم و اسم سرباز شهید را پرسیدم. گفت: ,

-«جمال مهدیزاده»

, -«جمال مهدیزاده», جمال مهدیزاده, جمال مهدیزاده,

شهادتی افتخار افرین در راه خدمت به مردمی محروم و دفاع از میهن و ناموس و تمامیت ارضی کشورمان ایران.

, شهادتی افتخار افرین در راه خدمت به مردمی محروم و دفاع از میهن و ناموس و تمامیت ارضی کشورمان ایران.,

خداوند مقرر کرده بود که او شهریور ماه بیاید و شهریور ماه برود و این امانت گران دوباره به سوی او بازگشت کند، که همانا از اوییم و به سوی او باز می گردیم.

, خداوند مقرر کرده بود که او شهریور ماه بیاید و شهریور ماه برود و این امانت گران دوباره به سوی او بازگشت کند، که همانا از اوییم و به سوی او باز می گردیم.,

 

,

شهریور 52 تولد اولیه و شهریور 72 تولد سبز دیگری برای او بود که خداوند امانتش را به نیکی از والدین او باز پس گرفت.

, شهریور 52 تولد اولیه و شهریور 72 تولد سبز دیگری برای او بود که خداوند امانتش را به نیکی از والدین او باز پس گرفت., شهریور 52 تولد اولیه و شهریور 72 تولد سبز دیگری برای او بود که خداوند امانتش را به نیکی از والدین او باز پس گرفت.,

 

,

در بوستان شهدای نیر آرامگاهی برای شهید جمال مهدیزاده وجود دارد که شب های جمعه سرمزارش رفته ، فاتحه خوانده ، یادآوری خاطرات می کنم  و از خداوند ممنان می خواهم جمال را به خاطر ادب  و معرفتی که داشت ، به علو درجات برساند و اهالی نیر را از شفاعت او بهره مند گرداند.

, در بوستان شهدای نیر آرامگاهی برای شهید جمال مهدیزاده وجود دارد که شب های جمعه سرمزارش رفته ، فاتحه خوانده ، یادآوری خاطرات می کنم  و از خداوند ممنان می خواهم جمال را به خاطر ادب  و معرفتی که داشت ، به علو درجات برساند و اهالی نیر را از شفاعت او بهره مند گرداند.,

راهشان مستدام و پاینده.

, راهشان مستدام و پاینده.,

 

,

 

,
شهید جمال مهدیزاده
,
شهید جمال مهدیزاده
, شهید جمال مهدیزاده,
,
, ,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه