logo
سه‌شنبه 28 مهر 1405 | سه‌شنبه 20 اكتبر 2026 |
اخبار داغ
  1. بیرق بیداری؛ صدای پای آزادی از کوچه‌پس‌کوچه‌های تبریز
  2. بازی با نام‌های جنجالی برای داغ کردن آنتن دیجیتال؟/ از ادعای شکایت چهره‌های سیاسی تا تکذیب صریح ثابتی
  3. چگونه کنترل تنگه هرمز به سلاح قدرتمند ایران تبدیل شد؟/ "مادر بمب ها" تهدید یا مانور رسانه ای!
  4. دولت فرانسه در مهار اعتراضات دانش‌آموزی ناکام مانده است/ برخورد خشونت‌آمیز پلیس به تشدید اعتراضات دامن زد
  5. زنگ خطر عفونت‌های تنفسی در مدارس؛ آنفلوآنزا در آستانه اوج‌گیری؟
  6. با بیش از ۴۰ شناور متخلف برخورد شد
  7. پیام رهبر انقلاب در پی افتخار آفرینی تیم امید کشتی آزاد
  8. عاشقانه‌ای در بند سیاست؛ بازی با تاریخ در قاب مشروطه
  9. جنجال فوتبالیست سابق علیه صداوسیما؛ تلهٔ عوام‌زدگی یا آینهٔ خشم عمومی؟
  10. اعتراضات فرانسه چه ارتباطی با حمله آمریکا به ایران دارد؟/ جنگی که تاثیرش جهانی شد!
  11. ناوهای آمریکایی جرئت نزدیک شدن به تنگه هرمز را ندارند/ دشمن اشتباه محاسباتی کند معادلات را پشیمان کننده تغییر خواهیم داد
  12. تهدیدهای ترامپ علیه ایران؛ اهرم فشار برای بازگشایی تنگه هرمز
  13. ضیافت چوب و خیال در قلب پایتخت؛ آنچه در جشنواره تئاتر عروسکی خواهیم دید
  14. طنین سازها فراتر از پایتخت؛ از غوغای شیراز تا صحنه‌گردانی در ۴۰ شهر
  15. فرانسه با صدای آزادی، آزادی را خفه کرده است/ عدالت جویی نسل نو دامن دولتمردان فرانسوی را گرفته است
  16. "علی اف" صحنه گردان نمایش های صهیونیستی/ هراس دولت باکو از جمعیت ۹۷ درصدی مسلمان این کشور!
  17. نفس بیماران زیر بار گرانی دارو؛ وزارت بهداشت برای کاهش هزینه درمان چه کرده است؟
  18. نتانیاهو برای به‌تعویق‌انداختن انتخابات به دنبال راه‌اندازی جنگ است/ روابط ترامپ و نتانیاهو مانند گذشته نیست
  19. "اخلاقی" با رأی بالا به عنوان وزیر دفاع انتخاب خواهد شد
  20. عاقبت سرپیچی کشتی‌ها از مقررات ایرانی تنگه هرمز سوختن است

گفت و گو با فرمانده سپهران به مناسبت روز حمل و نقل

شیرین ترین خاطره زندگی در به دست آوردن روزی حلال است

شیرین ترین خاطره زندگی در به دست آوردن روزی حلال است
وضع جامعه را نمی پسندد و با آهی که از اندوه درونی اش خبر می دهد برای بدحجابی و پایمالی خون شهدا و زحمات رزمندگان اسلام نگران است.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از خاورستان ،دیروز در جبهه کردستان فرمانده بود و امروز فرماندار, دیروز برای دفاع از کشور جهاد کرد و امروز برای به دست آوردن روزی حلال, آقای سید علی رضوی بیشتر از 45 سال سن ندارد اما محاسن سفیدش بیانگر سختی های جهاد در راه خداست.

, شبکه اطلاع رسانی دانا, خاورستان, دیروز در جبهه کردستان فرمانده بود و امروز فرماندار, دیروز برای دفاع از کشور جهاد کرد و امروز برای به دست آوردن روزی حلال, آقای سید علی رضوی بیشتر از 45 سال سن ندارد اما محاسن سفیدش بیانگر سختی های جهاد در راه خداست.,

ابتدا از مصاحبه امتناع می کند و می گوید من کاری نکرده ام که بخواهم در موردش حرف بزنم زیرا هرچه بوده برای خدا بوده و بس.

با اصرار فراوان, بالاخره سخن می گوید و از این که پسر بزرگ خانواده بوده و عضو فعال بسیج پایگاه وهب(شهید رحیمی فعلی) حرف می زند.پس از شهادت نوه های عمویش شهید سید احمد و شهید سید علیرضا رحیمی برای رفتن به جبهه مصمم  می شود.

وی بدرقه ی پدر و مادر و اشک های پنهان نگه داشته شده ی مادر را در آن زمان به خاطر دارد اما او مصمم بود و آن ها راضی به رضای خدا...

وقتی از او پرسیدم چگونه شد که فرمانده شدید گفت: نیروی عادی یگان ویژه ی سیدالشهدا بودم. یگان ویژه جزو سپاه یازدهم بود که آوازه ی رشادت ها و شجاعت هایش در منطقه پیچیده بود. به خاطر زیرکی و مسوولیت پذیری ام در برخورد با نیروهای کومله و دموکرات مرا به فرماندهی پایگاه سپهران که در بالای روستایی به نام سپهران قرار داشت انتخاب کردند.

شیرین ترین فرماندهی یازده ماهه اش را مربوط به اجازه ندادن به کومله برای به سقوط کشاندن پایگاه سپهران می داند و گفت: آن ها در سال 64 یک بار موفق به سقوط این پایگاه شده بودند و سربازان  را پس از اسارت دو ماه آزاد کردند ولی فرمانده را به اسارت گرفته و به عراق بردند و غنیمت جنگی زیادی نیز بدست آوره بودند ولی در حمله مجدد به پایگاه نتوانستند باعث سقوط پایگاه سپهران شوند. از این واقعه  20 روز می گذشت که خبر دستگیری سرکرده ی کومله به مارسید.

فرماندهان را به سپاه یازدهم دعوت کردند, من نیز در این جلسه شرکت کردم و در آن جا وقتی از او پرسیدند چه چیزی در مدت درگیری هایت تو را بیشتر متعجب کرده بود گفت: می خواستیم پایگاه سپهران را بگیریم 3 شب متوالی به پایگاه تیراندازی کردیم اما ان ها پاسخ ما را ندادند و ماموفق نشدیم. می خواهم فرمانده ی پایگاه را ببینم, از جا بلند شدم و خودم را معرفی کردم او که فردی درشت هیکل با چشمانی درشت و موهایی پرپشت بود با دیدن من که جوانی 19-20 ساله بودم تعجب کرد و گفت: چرا پاسخ ما را ندادی؟ گفتم حمله به دشمن ندیده باعث پیروزی اوست, از امنیت پایگاه مطمئن بودم و بر روستا مسلط بودیم. از این پاسخم درشتی چشمانش را بیشتر از قبل دیدم و با خنده اش به من فهماند هنوز از به یاد آوردن آن دوران احساس غرور می کند.

از فرماندهانش نام شهید عباس شریف و شهید شریف شوشه ای که هر دو کومله بودند و شهید کا احمد به نیکی نام می برد و از رشادتهایشان می گوید و برایشان درود می فرستد.

وضع جامعه را نمی پسندد و با آهی که از اندوه درونی اش خبر می دهد برای بدحجابی و پایمالی خون شهدا و زحمات رزمندگان اسلام نگران است.

 مهمترین مشکل رانندگان را وضع بد جاده ها مخصوصا در سر پیچ ها می داند. علاوه بر توصیه رانندگان جوان بر رعایت قوانین, از اداره ی راه می خواهد کارشان را بهتر از قبل انجام دهند .

می گوید رانندگی شغل سختی است , رانندگی یعنی بازی با جان یک انسان وقتی پا بر رکاب می گذارد یعنی خداحافظ زندگی. آن وقت تصورش را بکن خطرات رانندگی و وضع بد پیچ های قدیمی جاده ها ...

شیرین ترین خاطره را به دست آوردن روزی حلال می داند و تلخ ترین را شنیدن و یا مشاهده ی صحنه جان دادن یک انسان بر اثر تصادف بیان می کند.

در آخر قدم به رکاب ماشین گذاشت بلند گفت خداحافظ زندگی و من در پاسخ گفتم خدایا به امید تو( بسم الله الرحمن الرحیم)

,

ابتدا از مصاحبه امتناع می کند و می گوید من کاری نکرده ام که بخواهم در موردش حرف بزنم زیرا هرچه بوده برای خدا بوده و بس.

با اصرار فراوان, بالاخره سخن می گوید و از این که پسر بزرگ خانواده بوده و عضو فعال بسیج پایگاه وهب(شهید رحیمی فعلی) حرف می زند.پس از شهادت نوه های عمویش شهید سید احمد و شهید سید علیرضا رحیمی برای رفتن به جبهه مصمم  می شود.

وی بدرقه ی پدر و مادر و اشک های پنهان نگه داشته شده ی مادر را در آن زمان به خاطر دارد اما او مصمم بود و آن ها راضی به رضای خدا...

وقتی از او پرسیدم چگونه شد که فرمانده شدید گفت: نیروی عادی یگان ویژه ی سیدالشهدا بودم. یگان ویژه جزو سپاه یازدهم بود که آوازه ی رشادت ها و شجاعت هایش در منطقه پیچیده بود. به خاطر زیرکی و مسوولیت پذیری ام در برخورد با نیروهای کومله و دموکرات مرا به فرماندهی پایگاه سپهران که در بالای روستایی به نام سپهران قرار داشت انتخاب کردند.

شیرین ترین فرماندهی یازده ماهه اش را مربوط به اجازه ندادن به کومله برای به سقوط کشاندن پایگاه سپهران می داند و گفت: آن ها در سال 64 یک بار موفق به سقوط این پایگاه شده بودند و سربازان  را پس از اسارت دو ماه آزاد کردند ولی فرمانده را به اسارت گرفته و به عراق بردند و غنیمت جنگی زیادی نیز بدست آوره بودند ولی در حمله مجدد به پایگاه نتوانستند باعث سقوط پایگاه سپهران شوند. از این واقعه  20 روز می گذشت که خبر دستگیری سرکرده ی کومله به مارسید.

فرماندهان را به سپاه یازدهم دعوت کردند, من نیز در این جلسه شرکت کردم و در آن جا وقتی از او پرسیدند چه چیزی در مدت درگیری هایت تو را بیشتر متعجب کرده بود گفت: می خواستیم پایگاه سپهران را بگیریم 3 شب متوالی به پایگاه تیراندازی کردیم اما ان ها پاسخ ما را ندادند و ماموفق نشدیم. می خواهم فرمانده ی پایگاه را ببینم, از جا بلند شدم و خودم را معرفی کردم او که فردی درشت هیکل با چشمانی درشت و موهایی پرپشت بود با دیدن من که جوانی 19-20 ساله بودم تعجب کرد و گفت: چرا پاسخ ما را ندادی؟ گفتم حمله به دشمن ندیده باعث پیروزی اوست, از امنیت پایگاه مطمئن بودم و بر روستا مسلط بودیم. از این پاسخم درشتی چشمانش را بیشتر از قبل دیدم و با خنده اش به من فهماند هنوز از به یاد آوردن آن دوران احساس غرور می کند.

از فرماندهانش نام شهید عباس شریف و شهید شریف شوشه ای که هر دو کومله بودند و شهید کا احمد به نیکی نام می برد و از رشادتهایشان می گوید و برایشان درود می فرستد.

وضع جامعه را نمی پسندد و با آهی که از اندوه درونی اش خبر می دهد برای بدحجابی و پایمالی خون شهدا و زحمات رزمندگان اسلام نگران است.

 مهمترین مشکل رانندگان را وضع بد جاده ها مخصوصا در سر پیچ ها می داند. علاوه بر توصیه رانندگان جوان بر رعایت قوانین, از اداره ی راه می خواهد کارشان را بهتر از قبل انجام دهند .

می گوید رانندگی شغل سختی است , رانندگی یعنی بازی با جان یک انسان وقتی پا بر رکاب می گذارد یعنی خداحافظ زندگی. آن وقت تصورش را بکن خطرات رانندگی و وضع بد پیچ های قدیمی جاده ها ...

شیرین ترین خاطره را به دست آوردن روزی حلال می داند و تلخ ترین را شنیدن و یا مشاهده ی صحنه جان دادن یک انسان بر اثر تصادف بیان می کند.

در آخر قدم به رکاب ماشین گذاشت بلند گفت خداحافظ زندگی و من در پاسخ گفتم خدایا به امید تو( بسم الله الرحمن الرحیم)

,

ابتدا از مصاحبه امتناع می کند و می گوید من کاری نکرده ام که بخواهم در موردش حرف بزنم زیرا هرچه بوده برای خدا بوده و بس.

با اصرار فراوان, بالاخره سخن می گوید و از این که پسر بزرگ خانواده بوده و عضو فعال بسیج پایگاه وهب(شهید رحیمی فعلی) حرف می زند.پس از شهادت نوه های عمویش شهید سید احمد و شهید سید علیرضا رحیمی برای رفتن به جبهه مصمم  می شود.

وی بدرقه ی پدر و مادر و اشک های پنهان نگه داشته شده ی مادر را در آن زمان به خاطر دارد اما او مصمم بود و آن ها راضی به رضای خدا...

وقتی از او پرسیدم چگونه شد که فرمانده شدید گفت: نیروی عادی یگان ویژه ی سیدالشهدا بودم. یگان ویژه جزو سپاه یازدهم بود که آوازه ی رشادت ها و شجاعت هایش در منطقه پیچیده بود. به خاطر زیرکی و مسوولیت پذیری ام در برخورد با نیروهای کومله و دموکرات مرا به فرماندهی پایگاه سپهران که در بالای روستایی به نام سپهران قرار داشت انتخاب کردند.

شیرین ترین فرماندهی یازده ماهه اش را مربوط به اجازه ندادن به کومله برای به سقوط کشاندن پایگاه سپهران می داند و گفت: آن ها در سال 64 یک بار موفق به سقوط این پایگاه شده بودند و سربازان  را پس از اسارت دو ماه آزاد کردند ولی فرمانده را به اسارت گرفته و به عراق بردند و غنیمت جنگی زیادی نیز بدست آوره بودند ولی در حمله مجدد به پایگاه نتوانستند باعث سقوط پایگاه سپهران شوند. از این واقعه  20 روز می گذشت که خبر دستگیری سرکرده ی کومله به مارسید.

فرماندهان را به سپاه یازدهم دعوت کردند, من نیز در این جلسه شرکت کردم و در آن جا وقتی از او پرسیدند چه چیزی در مدت درگیری هایت تو را بیشتر متعجب کرده بود گفت: می خواستیم پایگاه سپهران را بگیریم 3 شب متوالی به پایگاه تیراندازی کردیم اما ان ها پاسخ ما را ندادند و ماموفق نشدیم. می خواهم فرمانده ی پایگاه را ببینم, از جا بلند شدم و خودم را معرفی کردم او که فردی درشت هیکل با چشمانی درشت و موهایی پرپشت بود با دیدن من که جوانی 19-20 ساله بودم تعجب کرد و گفت: چرا پاسخ ما را ندادی؟ گفتم حمله به دشمن ندیده باعث پیروزی اوست, از امنیت پایگاه مطمئن بودم و بر روستا مسلط بودیم. از این پاسخم درشتی چشمانش را بیشتر از قبل دیدم و با خنده اش به من فهماند هنوز از به یاد آوردن آن دوران احساس غرور می کند.

از فرماندهانش نام شهید عباس شریف و شهید شریف شوشه ای که هر دو کومله بودند و شهید کا احمد به نیکی نام می برد و از رشادتهایشان می گوید و برایشان درود می فرستد.

وضع جامعه را نمی پسندد و با آهی که از اندوه درونی اش خبر می دهد برای بدحجابی و پایمالی خون شهدا و زحمات رزمندگان اسلام نگران است.

 مهمترین مشکل رانندگان را وضع بد جاده ها مخصوصا در سر پیچ ها می داند. علاوه بر توصیه رانندگان جوان بر رعایت قوانین, از اداره ی راه می خواهد کارشان را بهتر از قبل انجام دهند .

می گوید رانندگی شغل سختی است , رانندگی یعنی بازی با جان یک انسان وقتی پا بر رکاب می گذارد یعنی خداحافظ زندگی. آن وقت تصورش را بکن خطرات رانندگی و وضع بد پیچ های قدیمی جاده ها ...

شیرین ترین خاطره را به دست آوردن روزی حلال می داند و تلخ ترین را شنیدن و یا مشاهده ی صحنه جان دادن یک انسان بر اثر تصادف بیان می کند.

در آخر قدم به رکاب ماشین گذاشت بلند گفت خداحافظ زندگی و من در پاسخ گفتم خدایا به امید تو( بسم الله الرحمن الرحیم)

,

ابتدا از مصاحبه امتناع می کند و می گوید من کاری نکرده ام که بخواهم در موردش حرف بزنم زیرا هرچه بوده برای خدا بوده و بس.

با اصرار فراوان, بالاخره سخن می گوید و از این که پسر بزرگ خانواده بوده و عضو فعال بسیج پایگاه وهب(شهید رحیمی فعلی) حرف می زند.پس از شهادت نوه های عمویش شهید سید احمد و شهید سید علیرضا رحیمی برای رفتن به جبهه مصمم  می شود.

وی بدرقه ی پدر و مادر و اشک های پنهان نگه داشته شده ی مادر را در آن زمان به خاطر دارد اما او مصمم بود و آن ها راضی به رضای خدا...

وقتی از او پرسیدم چگونه شد که فرمانده شدید گفت: نیروی عادی یگان ویژه ی سیدالشهدا بودم. یگان ویژه جزو سپاه یازدهم بود که آوازه ی رشادت ها و شجاعت هایش در منطقه پیچیده بود. به خاطر زیرکی و مسوولیت پذیری ام در برخورد با نیروهای کومله و دموکرات مرا به فرماندهی پایگاه سپهران که در بالای روستایی به نام سپهران قرار داشت انتخاب کردند.

شیرین ترین فرماندهی یازده ماهه اش را مربوط به اجازه ندادن به کومله برای به سقوط کشاندن پایگاه سپهران می داند و گفت: آن ها در سال 64 یک بار موفق به سقوط این پایگاه شده بودند و سربازان  را پس از اسارت دو ماه آزاد کردند ولی فرمانده را به اسارت گرفته و به عراق بردند و غنیمت جنگی زیادی نیز بدست آوره بودند ولی در حمله مجدد به پایگاه نتوانستند باعث سقوط پایگاه سپهران شوند. از این واقعه  20 روز می گذشت که خبر دستگیری سرکرده ی کومله به مارسید.

فرماندهان را به سپاه یازدهم دعوت کردند, من نیز در این جلسه شرکت کردم و در آن جا وقتی از او پرسیدند چه چیزی در مدت درگیری هایت تو را بیشتر متعجب کرده بود گفت: می خواستیم پایگاه سپهران را بگیریم 3 شب متوالی به پایگاه تیراندازی کردیم اما ان ها پاسخ ما را ندادند و ماموفق نشدیم. می خواهم فرمانده ی پایگاه را ببینم, از جا بلند شدم و خودم را معرفی کردم او که فردی درشت هیکل با چشمانی درشت و موهایی پرپشت بود با دیدن من که جوانی 19-20 ساله بودم تعجب کرد و گفت: چرا پاسخ ما را ندادی؟ گفتم حمله به دشمن ندیده باعث پیروزی اوست, از امنیت پایگاه مطمئن بودم و بر روستا مسلط بودیم. از این پاسخم درشتی چشمانش را بیشتر از قبل دیدم و با خنده اش به من فهماند هنوز از به یاد آوردن آن دوران احساس غرور می کند.

از فرماندهانش نام شهید عباس شریف و شهید شریف شوشه ای که هر دو کومله بودند و شهید کا احمد به نیکی نام می برد و از رشادتهایشان می گوید و برایشان درود می فرستد.

وضع جامعه را نمی پسندد و با آهی که از اندوه درونی اش خبر می دهد برای بدحجابی و پایمالی خون شهدا و زحمات رزمندگان اسلام نگران است.

 مهمترین مشکل رانندگان را وضع بد جاده ها مخصوصا در سر پیچ ها می داند. علاوه بر توصیه رانندگان جوان بر رعایت قوانین, از اداره ی راه می خواهد کارشان را بهتر از قبل انجام دهند .

می گوید رانندگی شغل سختی است , رانندگی یعنی بازی با جان یک انسان وقتی پا بر رکاب می گذارد یعنی خداحافظ زندگی. آن وقت تصورش را بکن خطرات رانندگی و وضع بد پیچ های قدیمی جاده ها ...

شیرین ترین خاطره را به دست آوردن روزی حلال می داند و تلخ ترین را شنیدن و یا مشاهده ی صحنه جان دادن یک انسان بر اثر تصادف بیان می کند.

در آخر قدم به رکاب ماشین گذاشت بلند گفت خداحافظ زندگی و من در پاسخ گفتم خدایا به امید تو( بسم الله الرحمن الرحیم)

,

ابتدا از مصاحبه امتناع می کند و می گوید من کاری نکرده ام که بخواهم در موردش حرف بزنم زیرا هرچه بوده برای خدا بوده و بس.

,

با اصرار فراوان, بالاخره سخن می گوید و از این که پسر بزرگ خانواده بوده و عضو فعال بسیج پایگاه وهب(شهید رحیمی فعلی) حرف می زند.پس از شهادت نوه های عمویش شهید سید احمد و شهید سید علیرضا رحیمی برای رفتن به جبهه مصمم  می شود.

,

, ,

وی بدرقه ی پدر و مادر و اشک های پنهان نگه داشته شده ی مادر را در آن زمان به خاطر دارد اما او مصمم بود و آن ها راضی به رضای خدا...

,

وقتی از او پرسیدم چگونه شد که فرمانده شدید گفت: نیروی عادی یگان ویژه ی سیدالشهدا بودم. یگان ویژه جزو سپاه یازدهم بود که آوازه ی رشادت ها و شجاعت هایش در منطقه پیچیده بود. به خاطر زیرکی و مسوولیت پذیری ام در برخورد با نیروهای کومله و دموکرات مرا به فرماندهی پایگاه سپهران که در بالای روستایی به نام سپهران قرار داشت انتخاب کردند.

,

, ,

شیرین ترین فرماندهی یازده ماهه اش را مربوط به اجازه ندادن به کومله برای به سقوط کشاندن پایگاه سپهران می داند و گفت: آن ها در سال 64 یک بار موفق به سقوط این پایگاه شده بودند و سربازان  را پس از اسارت دو ماه آزاد کردند ولی فرمانده را به اسارت گرفته و به عراق بردند و غنیمت جنگی زیادی نیز بدست آوره بودند ولی در حمله مجدد به پایگاه نتوانستند باعث سقوط پایگاه سپهران شوند. از این واقعه  20 روز می گذشت که خبر دستگیری سرکرده ی کومله به مارسید.

,

فرماندهان را به سپاه یازدهم دعوت کردند, من نیز در این جلسه شرکت کردم و در آن جا وقتی از او پرسیدند چه چیزی در مدت درگیری هایت تو را بیشتر متعجب کرده بود گفت: می خواستیم پایگاه سپهران را بگیریم 3 شب متوالی به پایگاه تیراندازی کردیم اما ان ها پاسخ ما را ندادند و ماموفق نشدیم. می خواهم فرمانده ی پایگاه را ببینم, از جا بلند شدم و خودم را معرفی کردم او که فردی درشت هیکل با چشمانی درشت و موهایی پرپشت بود با دیدن من که جوانی 19-20 ساله بودم تعجب کرد و گفت: چرا پاسخ ما را ندادی؟ گفتم حمله به دشمن ندیده باعث پیروزی اوست, از امنیت پایگاه مطمئن بودم و بر روستا مسلط بودیم. از این پاسخم درشتی چشمانش را بیشتر از قبل دیدم و با خنده اش به من فهماند هنوز از به یاد آوردن آن دوران احساس غرور می کند.

,

, ,

از فرماندهانش نام شهید عباس شریف و شهید شریف شوشه ای که هر دو کومله بودند و شهید کا احمد به نیکی نام می برد و از رشادتهایشان می گوید و برایشان درود می فرستد.

,

, ,

وضع جامعه را نمی پسندد و با آهی که از اندوه درونی اش خبر می دهد برای بدحجابی و پایمالی خون شهدا و زحمات رزمندگان اسلام نگران است.

,

 مهمترین مشکل رانندگان را وضع بد جاده ها مخصوصا در سر پیچ ها می داند. علاوه بر توصیه رانندگان جوان بر رعایت قوانین, از اداره ی راه می خواهد کارشان را بهتر از قبل انجام دهند .

,

می گوید رانندگی شغل سختی است , رانندگی یعنی بازی با جان یک انسان وقتی پا بر رکاب می گذارد یعنی خداحافظ زندگی. آن وقت تصورش را بکن خطرات رانندگی و وضع بد پیچ های قدیمی جاده ها ...

,

, ,

شیرین ترین خاطره را به دست آوردن روزی حلال می داند و تلخ ترین را شنیدن و یا مشاهده ی صحنه جان دادن یک انسان بر اثر تصادف بیان می کند.

,

در آخر قدم به رکاب ماشین گذاشت بلند گفت خداحافظ زندگی و من در پاسخ گفتم خدایا به امید تو( بسم الله الرحمن الرحیم)

,

, ,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه