logo
چهارشنبه 29 مهر 1405 | چهارشنبه 21 اكتبر 2026 |
اخبار داغ
  1. فصل ناآرام رؤیاها؛ تب تند جشنواره‌ها در کالبد رخوت‌زده سینما و تئاتر
  2. دو دوزه بازی های پاکستان به بهانه میانجی گری بین تهران- واشنگتن/ سفرهای "عاصم منیر" به نام میانجی گری به کام کاهش قیمت نفت!
  3. روسیه و‌ پاکستان می توانند توافق اسلام آباد را احیا کنند/ انتقال اورانیوم از کشور شایعه است
  4. حقوق بازنشستگان زیر فشار تورم؛ فاصله مستمری تا هزینه‌های زندگی چقدر است؟
  5. دو نفتکش متخلف در تنگه هرمز متوقف شدند
  6. بیرق بیداری؛ صدای پای آزادی از کوچه‌پس‌کوچه‌های تبریز
  7. بازی با نام‌های جنجالی برای داغ کردن آنتن دیجیتال؟/ از ادعای شکایت چهره‌های سیاسی تا تکذیب صریح ثابتی
  8. چگونه کنترل تنگه هرمز به سلاح قدرتمند ایران تبدیل شد؟/ "مادر بمب ها" تهدید یا مانور رسانه ای!
  9. دولت فرانسه در مهار اعتراضات دانش‌آموزی ناکام مانده است/ برخورد خشونت‌آمیز پلیس به تشدید اعتراضات دامن زد
  10. زنگ خطر عفونت‌های تنفسی در مدارس؛ آنفلوآنزا در آستانه اوج‌گیری؟
  11. با بیش از ۴۰ شناور متخلف برخورد شد
  12. پیام رهبر انقلاب در پی افتخار آفرینی تیم امید کشتی آزاد
  13. عاشقانه‌ای در بند سیاست؛ بازی با تاریخ در قاب مشروطه
  14. جنجال فوتبالیست سابق علیه صداوسیما؛ تلهٔ عوام‌زدگی یا آینهٔ خشم عمومی؟
  15. اعتراضات فرانسه چه ارتباطی با حمله آمریکا به ایران دارد؟/ جنگی که تاثیرش جهانی شد!
  16. ناوهای آمریکایی جرئت نزدیک شدن به تنگه هرمز را ندارند/ دشمن اشتباه محاسباتی کند معادلات را پشیمان کننده تغییر خواهیم داد
  17. تهدیدهای ترامپ علیه ایران؛ اهرم فشار برای بازگشایی تنگه هرمز
  18. ضیافت چوب و خیال در قلب پایتخت؛ آنچه در جشنواره تئاتر عروسکی خواهیم دید
  19. طنین سازها فراتر از پایتخت؛ از غوغای شیراز تا صحنه‌گردانی در ۴۰ شهر
  20. فرانسه با صدای آزادی، آزادی را خفه کرده است/ عدالت جویی نسل نو دامن دولتمردان فرانسوی را گرفته است

دخترکان کبریت فروشی که خواب سیندرلا شدن می بینند + تصاویر

دخترکان کبریت فروشی که خواب سیندرلا شدن می بینند + تصاویر
مریم ومهناز بارانهای واقعی کرج هستند که میخواهند سرنوشتی مانند سیندرلا داشته باشند نه عاقبتی مانند دخترک کبریت فروش.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا ، به نقل از تیتر یک، البته این اسم های مستعاری است که این دو دختر 9 و11 ساله برای خود برگزیده اند و دررویاهایشان ، خود را دخترانی صاحب تمام چیزهایی که سایر دختران در این سن وسال دوست دارند می بینند.

, شبکه اطلاع رسانی دانا,  البته این اسم های مستعاری است که این دو دختر 9 و11 ساله برای خود برگزیده اند و دررویاهایشان ، خود را دخترانی صاحب تمام چیزهایی که سایر دختران در این سن وسال دوست دارند می بینند.,

دانا

کاملأ معلوم است از این بازی لذت میبرند و دوست ندارند اسم واقعی و پدران ومادران خود را به یاد بیاورند.

 

یکی از دخترها را مادرش مدام پشتیبانی میکند ، در محلی که محدوده کار دخترش است می ایستد و با دلواپسی او را مینگرد.

 

وقتی کسی فالی میخرد خرسندی به چهره اش می آید و گفتگو های طولانی و رفتار نا مناسب بعضی از مردها او را دلواپس می سازد ، برای همین  با صدایی بلند , عجیب و لهجه دار دختر را صدا میکند ، انگار که نه شهری و نه مردمی وجود دارد ، نحوه صدا زدن هایش شبیه باخبر کردن های قدیم مردم در روستاها است.

 

 

  هوای آن یکی دختر را هم دارد ، شاید مادرش او را به وی سپرده باشد و در کنارشان پسری فرز و کارکشته ، آنان را از دور و نزدیک همراهی میکند.

 

چنان تیز و چالاک است که بلافاصله حضور مرا درک کرده وبه آنان هشدار میدهد.

 

به دخترکان نزدیک که میشوم با سرعت می آید و میگوید اجازه نمیدهم عکس بگیری ، برای چه ما را نگاه میکنی ؟؟

 

میگویم ، نترس خبرنگار هستم و فقط میخواهم با شما حرف بزنم.

 

پسر که چندین پاکت فال حافظ بدست دارد و بر خلاف دخترها گویی از اتباع افغان است میگوید ، نه ، اجازه نمیدهم.

 

بدون توجه به او دخترها را صدا میزنم و میگویم اگر با من حرف بزنید چندین فال از شما میخرم.

 

وسوسه شده ، پا را سست می کنند ، یکی از دخترها میگوید نامش زری است ولی دوست دارد که مریم صدایش کنند زیرا در یک فیلم دختری هم سنش را دیده

 

که به قول خود ، پولدار و خوشگل بوده است.

 

زندگی آن دختر در آن فیلم ، آرزویی شده است بر دلش که گاهی شبها خود را جای او در خواب می بیند.

 

 

ولی در دنیای واقعی هر روز تا شب باید بیاید فال حافظ بفروشد تا به سرنوشت دخترک کبریت فروش مبتلا نشود ،  آخر پدر خودش بر خلاف پدر مریم در فیلم ، همیشه خسته و بد اخلاق و معتاد است.

 

دختر دیگر که نام خود را مهناز گذاشته می گوید ، می خواهم آنقدر فال بفروشم که بتوانم با آن خانه و ماشین بخرم.

 

می گوید همیشه در رویاهایش خود را می بیند که دختری بزرگ و خوش لباس شده  است و با ماشین مدل بالایی که دارد مادرش را به گردش می برد.

 

در رویاهایش می بیند ، برای خرید لباس به مغازه ها رفته  و هرچه را که دوست دارد میخرد و می پوشد و دیگر از لباسهای بخشیده شده دیگران استفاده نمیکند ، همچنین از غذاهایی سفارش می دهد که همیشه بیرون ویترینهای غذاخوری ها ، دیگران را در حال خوردن آن دیده است.

 

این دختران هر روز را به امید فروش بیشتر ، کسب درآمد و بخشش افزونتر  زنان ومردان خودرو سوار و پیاده ، به روز دیگر پیوند میزنند و خیابانها برایشان دوست داشتنی تر از جمع خانواده است.

 

دوست ندارند حتی شبها به خانه برگردند ، زیرا با دیدن رنج و فقر مادر و خانه ، همچنین خشونت پدر و نامهربانی برادران ،  تمام رویاها از ذهن کوچکشان پر میکشد.

 

نمیتوانند مدرسه بروند  ، زیرا باید پول در بیاورند و نبود آنها یعنی کم شدن یک منبع در آمد برای خانواده.

 

مادر دختر که ما را گرم صحبت می بیند جلو آمده و او را صدا می زند.

 

وقت رفتن است ، نیت میکنم و فالی از آنان میخرم ، البته با پرداخت هزینه چند فال ، تا وقتی را که به من اختصاص داده اند موجب خالی ماندن دستشان نشده باشد.

 

این بیت را خواجه خوش سخن شیراز به من هدیه میکند تا یادم بیاید ، هرکه بامش بیش ، برفش بیشتر است ، هرچه تعلقات دنیوی کمتر باشد قلب انسان با صفاتر و خیالش آسوده تر است.

 

و هرکه ثروت و مکنت بیشتری دارد وابستگی بیشتری به دنیا داشته و از مردن ، گذاشتن و رفتن بیشتر می ترسد.

 

براستی که چنین است ، مریم و مهناز پول لقمه نانشان را همان روز در میاورند ، از آن لذت میبرند و شبها خوابهای رنگین و شیرینشان را در خانه محقر ، روی بالش پاره همراه با درد پاهای کوچکشان از فرط دوندگی های زیاد می بینند.

 

در مقابل پولدارهایی هستند که از لقمه هایشان روغن و عسل میچکد ، روی تشک و بالشهای گرم ونرم در دمای مطبوع با لباسهای ابریشمی می خوابند ولی تا صبح ، یا از این پهلو به آن پهلو می غلطند  و یا مهمان کابوسهای وحشتناک شبانه هستند.

 

زری یا مریم ، مهناز یا دنیا فردایشان مشخص نیست ، معلوم نیست دخترکان کبریت فروش می شوند و یا سرنوشتشان سوار بر اسب آرزوها می آید و آنها را از دنیای پر درد و رنج  به رویا های واقعی شده می رساند .

 

هرچه که باشد ، اندکی آسایش نیز برای سختی کشیده ها بهشت محسوب می شود ولی امان از طمع و راضی نبودن به داشته ها  ، که زندگی را در قصری از طلا هم به جهنم تبدیل میکند.   

 

براستی که ...هرکه بامش بیش برفش بیشتر!!!

 

 
,

دانا

کاملأ معلوم است از این بازی لذت میبرند و دوست ندارند اسم واقعی و پدران ومادران خود را به یاد بیاورند.

 

یکی از دخترها را مادرش مدام پشتیبانی میکند ، در محلی که محدوده کار دخترش است می ایستد و با دلواپسی او را مینگرد.

 

وقتی کسی فالی میخرد خرسندی به چهره اش می آید و گفتگو های طولانی و رفتار نا مناسب بعضی از مردها او را دلواپس می سازد ، برای همین  با صدایی بلند , عجیب و لهجه دار دختر را صدا میکند ، انگار که نه شهری و نه مردمی وجود دارد ، نحوه صدا زدن هایش شبیه باخبر کردن های قدیم مردم در روستاها است.

 

 

  هوای آن یکی دختر را هم دارد ، شاید مادرش او را به وی سپرده باشد و در کنارشان پسری فرز و کارکشته ، آنان را از دور و نزدیک همراهی میکند.

 

چنان تیز و چالاک است که بلافاصله حضور مرا درک کرده وبه آنان هشدار میدهد.

 

به دخترکان نزدیک که میشوم با سرعت می آید و میگوید اجازه نمیدهم عکس بگیری ، برای چه ما را نگاه میکنی ؟؟

 

میگویم ، نترس خبرنگار هستم و فقط میخواهم با شما حرف بزنم.

 

پسر که چندین پاکت فال حافظ بدست دارد و بر خلاف دخترها گویی از اتباع افغان است میگوید ، نه ، اجازه نمیدهم.

 

بدون توجه به او دخترها را صدا میزنم و میگویم اگر با من حرف بزنید چندین فال از شما میخرم.

 

وسوسه شده ، پا را سست می کنند ، یکی از دخترها میگوید نامش زری است ولی دوست دارد که مریم صدایش کنند زیرا در یک فیلم دختری هم سنش را دیده

 

که به قول خود ، پولدار و خوشگل بوده است.

 

زندگی آن دختر در آن فیلم ، آرزویی شده است بر دلش که گاهی شبها خود را جای او در خواب می بیند.

 

 

ولی در دنیای واقعی هر روز تا شب باید بیاید فال حافظ بفروشد تا به سرنوشت دخترک کبریت فروش مبتلا نشود ،  آخر پدر خودش بر خلاف پدر مریم در فیلم ، همیشه خسته و بد اخلاق و معتاد است.

 

دختر دیگر که نام خود را مهناز گذاشته می گوید ، می خواهم آنقدر فال بفروشم که بتوانم با آن خانه و ماشین بخرم.

 

می گوید همیشه در رویاهایش خود را می بیند که دختری بزرگ و خوش لباس شده  است و با ماشین مدل بالایی که دارد مادرش را به گردش می برد.

 

در رویاهایش می بیند ، برای خرید لباس به مغازه ها رفته  و هرچه را که دوست دارد میخرد و می پوشد و دیگر از لباسهای بخشیده شده دیگران استفاده نمیکند ، همچنین از غذاهایی سفارش می دهد که همیشه بیرون ویترینهای غذاخوری ها ، دیگران را در حال خوردن آن دیده است.

 

این دختران هر روز را به امید فروش بیشتر ، کسب درآمد و بخشش افزونتر  زنان ومردان خودرو سوار و پیاده ، به روز دیگر پیوند میزنند و خیابانها برایشان دوست داشتنی تر از جمع خانواده است.

 

دوست ندارند حتی شبها به خانه برگردند ، زیرا با دیدن رنج و فقر مادر و خانه ، همچنین خشونت پدر و نامهربانی برادران ،  تمام رویاها از ذهن کوچکشان پر میکشد.

 

نمیتوانند مدرسه بروند  ، زیرا باید پول در بیاورند و نبود آنها یعنی کم شدن یک منبع در آمد برای خانواده.

 

مادر دختر که ما را گرم صحبت می بیند جلو آمده و او را صدا می زند.

 

وقت رفتن است ، نیت میکنم و فالی از آنان میخرم ، البته با پرداخت هزینه چند فال ، تا وقتی را که به من اختصاص داده اند موجب خالی ماندن دستشان نشده باشد.

 

این بیت را خواجه خوش سخن شیراز به من هدیه میکند تا یادم بیاید ، هرکه بامش بیش ، برفش بیشتر است ، هرچه تعلقات دنیوی کمتر باشد قلب انسان با صفاتر و خیالش آسوده تر است.

 

و هرکه ثروت و مکنت بیشتری دارد وابستگی بیشتری به دنیا داشته و از مردن ، گذاشتن و رفتن بیشتر می ترسد.

 

براستی که چنین است ، مریم و مهناز پول لقمه نانشان را همان روز در میاورند ، از آن لذت میبرند و شبها خوابهای رنگین و شیرینشان را در خانه محقر ، روی بالش پاره همراه با درد پاهای کوچکشان از فرط دوندگی های زیاد می بینند.

 

در مقابل پولدارهایی هستند که از لقمه هایشان روغن و عسل میچکد ، روی تشک و بالشهای گرم ونرم در دمای مطبوع با لباسهای ابریشمی می خوابند ولی تا صبح ، یا از این پهلو به آن پهلو می غلطند  و یا مهمان کابوسهای وحشتناک شبانه هستند.

 

زری یا مریم ، مهناز یا دنیا فردایشان مشخص نیست ، معلوم نیست دخترکان کبریت فروش می شوند و یا سرنوشتشان سوار بر اسب آرزوها می آید و آنها را از دنیای پر درد و رنج  به رویا های واقعی شده می رساند .

 

هرچه که باشد ، اندکی آسایش نیز برای سختی کشیده ها بهشت محسوب می شود ولی امان از طمع و راضی نبودن به داشته ها  ، که زندگی را در قصری از طلا هم به جهنم تبدیل میکند.   

 

براستی که ...هرکه بامش بیش برفش بیشتر!!!

 

 
,

دانا
,
,
دانا
, دانا, ,

کاملأ معلوم است از این بازی لذت میبرند و دوست ندارند اسم واقعی و پدران ومادران خود را به یاد بیاورند.

, کاملأ معلوم است از این بازی لذت میبرند و دوست ندارند اسم واقعی و پدران ومادران خود را به یاد بیاورند.,
 
,

یکی از دخترها را مادرش مدام پشتیبانی میکند ، در محلی که محدوده کار دخترش است می ایستد و با دلواپسی او را مینگرد.

, یکی از دخترها را مادرش مدام پشتیبانی میکند ، در محلی که محدوده کار دخترش است می ایستد و با دلواپسی او را مینگرد.,
 
,

وقتی کسی فالی میخرد خرسندی به چهره اش می آید و گفتگو های طولانی و رفتار نا مناسب بعضی از مردها او را دلواپس می سازد ، برای همین  با صدایی بلند , عجیب و لهجه دار دختر را صدا میکند ، انگار که نه شهری و نه مردمی وجود دارد ، نحوه صدا زدن هایش شبیه باخبر کردن های قدیم مردم در روستاها است.

, وقتی کسی فالی میخرد خرسندی به چهره اش می آید و گفتگو های طولانی و رفتار نا مناسب بعضی از مردها او را دلواپس می سازد ، برای همین  با صدایی بلند , عجیب و لهجه دار دختر را صدا میکند ، انگار که نه شهری و نه مردمی وجود دارد ، نحوه صدا زدن هایش شبیه باخبر کردن های قدیم مردم در روستاها است.,

 

,
, ,
 
,

  هوای آن یکی دختر را هم دارد ، شاید مادرش او را به وی سپرده باشد و در کنارشان پسری فرز و کارکشته ، آنان را از دور و نزدیک همراهی میکند.

,   هوای آن یکی دختر را هم دارد ، شاید مادرش او را به وی سپرده باشد و در کنارشان پسری فرز و کارکشته ، آنان را از دور و نزدیک همراهی میکند.,
 
,

چنان تیز و چالاک است که بلافاصله حضور مرا درک کرده وبه آنان هشدار میدهد.

, چنان تیز و چالاک است که بلافاصله حضور مرا درک کرده وبه آنان هشدار میدهد.,
 
,

به دخترکان نزدیک که میشوم با سرعت می آید و میگوید اجازه نمیدهم عکس بگیری ، برای چه ما را نگاه میکنی ؟؟

, به دخترکان نزدیک که میشوم با سرعت می آید و میگوید اجازه نمیدهم عکس بگیری ، برای چه ما را نگاه میکنی ؟؟,
 
,

میگویم ، نترس خبرنگار هستم و فقط میخواهم با شما حرف بزنم.

, میگویم ، نترس خبرنگار هستم و فقط میخواهم با شما حرف بزنم.,
 
,

پسر که چندین پاکت فال حافظ بدست دارد و بر خلاف دخترها گویی از اتباع افغان است میگوید ، نه ، اجازه نمیدهم.

, پسر که چندین پاکت فال حافظ بدست دارد و بر خلاف دخترها گویی از اتباع افغان است میگوید ، نه ، اجازه نمیدهم.,
 
,

بدون توجه به او دخترها را صدا میزنم و میگویم اگر با من حرف بزنید چندین فال از شما میخرم.

, بدون توجه به او دخترها را صدا میزنم و میگویم اگر با من حرف بزنید چندین فال از شما میخرم.,
 
,

وسوسه شده ، پا را سست می کنند ، یکی از دخترها میگوید نامش زری است ولی دوست دارد که مریم صدایش کنند زیرا در یک فیلم دختری هم سنش را دیده

, وسوسه شده ، پا را سست می کنند ، یکی از دخترها میگوید نامش زری است ولی دوست دارد که مریم صدایش کنند زیرا در یک فیلم دختری هم سنش را دیده,
 
,

که به قول خود ، پولدار و خوشگل بوده است.

, که به قول خود ، پولدار و خوشگل بوده است.,
 
,

زندگی آن دختر در آن فیلم ، آرزویی شده است بر دلش که گاهی شبها خود را جای او در خواب می بیند.

, زندگی آن دختر در آن فیلم ، آرزویی شده است بر دلش که گاهی شبها خود را جای او در خواب می بیند.,

 

,
, ,
 
,

ولی در دنیای واقعی هر روز تا شب باید بیاید فال حافظ بفروشد تا به سرنوشت دخترک کبریت فروش مبتلا نشود ،  آخر پدر خودش بر خلاف پدر مریم در فیلم ، همیشه خسته و بد اخلاق و معتاد است.

, ولی در دنیای واقعی هر روز تا شب باید بیاید فال حافظ بفروشد تا به سرنوشت دخترک کبریت فروش مبتلا نشود ،  آخر پدر خودش بر خلاف پدر مریم در فیلم ، همیشه خسته و بد اخلاق و معتاد است.,
 
,

دختر دیگر که نام خود را مهناز گذاشته می گوید ، می خواهم آنقدر فال بفروشم که بتوانم با آن خانه و ماشین بخرم.

, دختر دیگر که نام خود را مهناز گذاشته می گوید ، می خواهم آنقدر فال بفروشم که بتوانم با آن خانه و ماشین بخرم.,
 
,

می گوید همیشه در رویاهایش خود را می بیند که دختری بزرگ و خوش لباس شده  است و با ماشین مدل بالایی که دارد مادرش را به گردش می برد.

, می گوید همیشه در رویاهایش خود را می بیند که دختری بزرگ و خوش لباس شده  است و با ماشین مدل بالایی که دارد مادرش را به گردش می برد.,
 
,

در رویاهایش می بیند ، برای خرید لباس به مغازه ها رفته  و هرچه را که دوست دارد میخرد و می پوشد و دیگر از لباسهای بخشیده شده دیگران استفاده نمیکند ، همچنین از غذاهایی سفارش می دهد که همیشه بیرون ویترینهای غذاخوری ها ، دیگران را در حال خوردن آن دیده است.

, در رویاهایش می بیند ، برای خرید لباس به مغازه ها رفته  و هرچه را که دوست دارد میخرد و می پوشد و دیگر از لباسهای بخشیده شده دیگران استفاده نمیکند ، همچنین از غذاهایی سفارش می دهد که همیشه بیرون ویترینهای غذاخوری ها ، دیگران را در حال خوردن آن دیده است.,
 
,

این دختران هر روز را به امید فروش بیشتر ، کسب درآمد و بخشش افزونتر  زنان ومردان خودرو سوار و پیاده ، به روز دیگر پیوند میزنند و خیابانها برایشان دوست داشتنی تر از جمع خانواده است.

, این دختران هر روز را به امید فروش بیشتر ، کسب درآمد و بخشش افزونتر  زنان ومردان خودرو سوار و پیاده ، به روز دیگر پیوند میزنند و خیابانها برایشان دوست داشتنی تر از جمع خانواده است.,
 
,

دوست ندارند حتی شبها به خانه برگردند ، زیرا با دیدن رنج و فقر مادر و خانه ، همچنین خشونت پدر و نامهربانی برادران ،  تمام رویاها از ذهن کوچکشان پر میکشد.

, دوست ندارند حتی شبها به خانه برگردند ، زیرا با دیدن رنج و فقر مادر و خانه ، همچنین خشونت پدر و نامهربانی برادران ،  تمام رویاها از ذهن کوچکشان پر میکشد.,
 
,

نمیتوانند مدرسه بروند  ، زیرا باید پول در بیاورند و نبود آنها یعنی کم شدن یک منبع در آمد برای خانواده.

, نمیتوانند مدرسه بروند  ، زیرا باید پول در بیاورند و نبود آنها یعنی کم شدن یک منبع در آمد برای خانواده.,
 
,

مادر دختر که ما را گرم صحبت می بیند جلو آمده و او را صدا می زند.

, مادر دختر که ما را گرم صحبت می بیند جلو آمده و او را صدا می زند.,
 
,

وقت رفتن است ، نیت میکنم و فالی از آنان میخرم ، البته با پرداخت هزینه چند فال ، تا وقتی را که به من اختصاص داده اند موجب خالی ماندن دستشان نشده باشد.

, وقت رفتن است ، نیت میکنم و فالی از آنان میخرم ، البته با پرداخت هزینه چند فال ، تا وقتی را که به من اختصاص داده اند موجب خالی ماندن دستشان نشده باشد.,
 
,

این بیت را خواجه خوش سخن شیراز به من هدیه میکند تا یادم بیاید ، هرکه بامش بیش ، برفش بیشتر است ، هرچه تعلقات دنیوی کمتر باشد قلب انسان با صفاتر و خیالش آسوده تر است.

, این بیت را خواجه خوش سخن شیراز به من هدیه میکند تا یادم بیاید ، هرکه بامش بیش ، برفش بیشتر است ، هرچه تعلقات دنیوی کمتر باشد قلب انسان با صفاتر و خیالش آسوده تر است.,
 
,

و هرکه ثروت و مکنت بیشتری دارد وابستگی بیشتری به دنیا داشته و از مردن ، گذاشتن و رفتن بیشتر می ترسد.

, و هرکه ثروت و مکنت بیشتری دارد وابستگی بیشتری به دنیا داشته و از مردن ، گذاشتن و رفتن بیشتر می ترسد.,
 
,

براستی که چنین است ، مریم و مهناز پول لقمه نانشان را همان روز در میاورند ، از آن لذت میبرند و شبها خوابهای رنگین و شیرینشان را در خانه محقر ، روی بالش پاره همراه با درد پاهای کوچکشان از فرط دوندگی های زیاد می بینند.

, براستی که چنین است ، مریم و مهناز پول لقمه نانشان را همان روز در میاورند ، از آن لذت میبرند و شبها خوابهای رنگین و شیرینشان را در خانه محقر ، روی بالش پاره همراه با درد پاهای کوچکشان از فرط دوندگی های زیاد می بینند.,
 
,

در مقابل پولدارهایی هستند که از لقمه هایشان روغن و عسل میچکد ، روی تشک و بالشهای گرم ونرم در دمای مطبوع با لباسهای ابریشمی می خوابند ولی تا صبح ، یا از این پهلو به آن پهلو می غلطند  و یا مهمان کابوسهای وحشتناک شبانه هستند.

, در مقابل پولدارهایی هستند که از لقمه هایشان روغن و عسل میچکد ، روی تشک و بالشهای گرم ونرم در دمای مطبوع با لباسهای ابریشمی می خوابند ولی تا صبح ، یا از این پهلو به آن پهلو می غلطند  و یا مهمان کابوسهای وحشتناک شبانه هستند.,
 
,

زری یا مریم ، مهناز یا دنیا فردایشان مشخص نیست ، معلوم نیست دخترکان کبریت فروش می شوند و یا سرنوشتشان سوار بر اسب آرزوها می آید و آنها را از دنیای پر درد و رنج  به رویا های واقعی شده می رساند .

, زری یا مریم ، مهناز یا دنیا فردایشان مشخص نیست ، معلوم نیست دخترکان کبریت فروش می شوند و یا سرنوشتشان سوار بر اسب آرزوها می آید و آنها را از دنیای پر درد و رنج  به رویا های واقعی شده می رساند .,
 
,

هرچه که باشد ، اندکی آسایش نیز برای سختی کشیده ها بهشت محسوب می شود ولی امان از طمع و راضی نبودن به داشته ها  ، که زندگی را در قصری از طلا هم به جهنم تبدیل میکند.   

, هرچه که باشد ، اندکی آسایش نیز برای سختی کشیده ها بهشت محسوب می شود ولی امان از طمع و راضی نبودن به داشته ها  ، که زندگی را در قصری از طلا هم به جهنم تبدیل میکند.   ,
 
,

براستی که ...هرکه بامش بیش برفش بیشتر!!!

, براستی که ...هرکه بامش بیش برفش بیشتر!!!,

 

,
, ,
 
,
 
,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه