logo
چهارشنبه 29 مهر 1405 | چهارشنبه 21 اكتبر 2026 |
اخبار داغ
  1. دو نفتکش متخلف در تنگه هرمز متوقف شدند
  2. بیرق بیداری؛ صدای پای آزادی از کوچه‌پس‌کوچه‌های تبریز
  3. بازی با نام‌های جنجالی برای داغ کردن آنتن دیجیتال؟/ از ادعای شکایت چهره‌های سیاسی تا تکذیب صریح ثابتی
  4. چگونه کنترل تنگه هرمز به سلاح قدرتمند ایران تبدیل شد؟/ "مادر بمب ها" تهدید یا مانور رسانه ای!
  5. دولت فرانسه در مهار اعتراضات دانش‌آموزی ناکام مانده است/ برخورد خشونت‌آمیز پلیس به تشدید اعتراضات دامن زد
  6. زنگ خطر عفونت‌های تنفسی در مدارس؛ آنفلوآنزا در آستانه اوج‌گیری؟
  7. با بیش از ۴۰ شناور متخلف برخورد شد
  8. پیام رهبر انقلاب در پی افتخار آفرینی تیم امید کشتی آزاد
  9. عاشقانه‌ای در بند سیاست؛ بازی با تاریخ در قاب مشروطه
  10. جنجال فوتبالیست سابق علیه صداوسیما؛ تلهٔ عوام‌زدگی یا آینهٔ خشم عمومی؟
  11. اعتراضات فرانسه چه ارتباطی با حمله آمریکا به ایران دارد؟/ جنگی که تاثیرش جهانی شد!
  12. ناوهای آمریکایی جرئت نزدیک شدن به تنگه هرمز را ندارند/ دشمن اشتباه محاسباتی کند معادلات را پشیمان کننده تغییر خواهیم داد
  13. تهدیدهای ترامپ علیه ایران؛ اهرم فشار برای بازگشایی تنگه هرمز
  14. ضیافت چوب و خیال در قلب پایتخت؛ آنچه در جشنواره تئاتر عروسکی خواهیم دید
  15. طنین سازها فراتر از پایتخت؛ از غوغای شیراز تا صحنه‌گردانی در ۴۰ شهر
  16. فرانسه با صدای آزادی، آزادی را خفه کرده است/ عدالت جویی نسل نو دامن دولتمردان فرانسوی را گرفته است
  17. "علی اف" صحنه گردان نمایش های صهیونیستی/ هراس دولت باکو از جمعیت ۹۷ درصدی مسلمان این کشور!
  18. نفس بیماران زیر بار گرانی دارو؛ وزارت بهداشت برای کاهش هزینه درمان چه کرده است؟
  19. نتانیاهو برای به‌تعویق‌انداختن انتخابات به دنبال راه‌اندازی جنگ است/ روابط ترامپ و نتانیاهو مانند گذشته نیست
  20. "اخلاقی" با رأی بالا به عنوان وزیر دفاع انتخاب خواهد شد

یادداشت ادبی؛

آقامهدی برایم معما بود...!

آقامهدی برایم معما بود...!
رفته رفته مهدی باکری برای من تبدیل به یک معما شد، معمایی که در گفتار و سخنان افراد گوناگون بیشتر رنگ راز و رمز می گرفت، اینکه آقامهدی زمانی که مسئول بود، شهردار بود چرا اصلاً شبیه به مسئول و شهردار نبود!
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از اروم نیوز، نوجوان بودم و از چرخش روزگار همان قدر می دانستم که به درد درس و مدرسه می-خورد! منی که هر بار برای خواندن فاتحه ای از برای پدرم به باغ رضوان ارومیه می-رفتم ناخواسته به سمتی کشیده می شدم که نشان یادبود آقامهدی باکری و حمیدآقا در آن شناسنامه بود! درست میانه مزار شهدای باغ رضوان ارومیه! این کشش از کجا بود و چگونه نمی دانستم! اما هر چه بود لذت عجیبی داشت! 7 بار فاتحه می خواندم در هر رفت و برگشتم از ورودی باغ رضوان تا قطعه شهدا! 

, به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از اروم نیوز، نوجوان بودم و از چرخش روزگار همان قدر می دانستم که به درد درس و مدرسه می-خورد! منی که هر بار برای خواندن فاتحه ای از برای پدرم به باغ رضوان ارومیه می-رفتم ناخواسته به سمتی کشیده می شدم که نشان یادبود آقامهدی باکری و حمیدآقا در آن شناسنامه بود! درست میانه مزار شهدای باغ رضوان ارومیه! این کشش از کجا بود و چگونه نمی دانستم! اما هر چه بود لذت عجیبی داشت! 7 بار فاتحه می خواندم در هر رفت و برگشتم از ورودی باغ رضوان تا قطعه شهدا! , به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از اروم نیوز، نوجوان بودم و از چرخش روزگار همان قدر می دانستم که به درد درس و مدرسه می-خورد! منی که هر بار برای خواندن فاتحه ای از برای پدرم به باغ رضوان ارومیه می-رفتم ناخواسته به سمتی کشیده می شدم که نشان یادبود آقامهدی باکری و حمیدآقا در آن شناسنامه بود! درست میانه مزار شهدای باغ رضوان ارومیه! این کشش از کجا بود و چگونه نمی دانستم! اما هر چه بود لذت عجیبی داشت! 7 بار فاتحه می خواندم در هر رفت و برگشتم از ورودی باغ رضوان تا قطعه شهدا! , شبکه اطلاع رسانی راه دانا, اروم نیوز, نوجوان بودم و از چرخش روزگار همان قدر می دانستم که به درد درس و مدرسه می-خورد! منی که هر بار برای خواندن فاتحه ای از برای پدرم به باغ رضوان ارومیه می-رفتم ناخواسته به سمتی کشیده می شدم که نشان یادبود آقامهدی باکری و حمیدآقا در آن شناسنامه بود! درست میانه مزار شهدای باغ رضوان ارومیه! این کشش از کجا بود و چگونه نمی دانستم! اما هر چه بود لذت عجیبی داشت! 7 بار فاتحه می خواندم در هر رفت و برگشتم از ورودی باغ رضوان تا قطعه شهدا! ,


رفته رفته مهدی باکری برای من تبدیل به یک معما شد! معمایی که در گفتار و سخنان افراد گوناگون بیشتر رنگ راز و رمز می گرفت! اینکه آقامهدی زمانی که مسئول بود، شهردار بود چرا اصلاً شبیه به مسئول و شهردار نبود! چرا وقتی فرمانده بود، نظامی بود، اصلا ً شبیه به افراد نظامی و یک فرمانده نبود! دقت کنید:

وقتی آقا مهدی، شهردار ارومیه بود، یک شب باران شدیدی بارید. به طوری که سیل جاری شد. ایشان همان شب ترتیب اعزام گروه امداد را به منطقه سیل زده داد و خودش هم با آخرین گروه عازم منطقه شد. پا به پای دیگران در میان گل و لای کوچه که تا زیر زانو می رسید، به کمک مردم سیل زده شتافت. 

در این بین، آقامهدی متوجه پیرزنی شد که با شیون و فریاد، از مردم کمک می-خواست. تمام اسباب و اثاثیه پیرزن، داخل زیرزمین خانه آب گرفته بود. آقامهدی، بی-درنگ به داخل زیرزمین رفت و مشغول کمک به او شد. کم کم کارها رو به راه شد. پیرزن به مهدی که مرتب در حال فعالیت بود نزدیک شد و گفت: خدا عوضت بدهد مادر! خیر ببینی! نمی دانم این شهردار فلان فلان شده کجاست تا شما را ببیند و یک کم از غیرت و شرف شما یاد بگیرید؟

آقا مهدی لبخندی زد و گفت: راست می گویی مادر! ای کاش یاد می گرفت!

یا:

بد وضعی داشتیم. از همه جا آتش میآمد روی سرمان. نمی فهمیدیم تیرو ترکش از کجا می آید. فقط  یک دفعه می دیدم نفر بغل دستی مان افتاد روی زمین. قرارمان این بود که توی درگیری بی سیم ها روشن باشد، اما ارتباط  نداشته باشیم. خیلی از بچه ها شهید شده بودند. زخمی هم زیاد بود. 

توی همان گیرودار، چند تا اسیر هم گرفته بودیم. به یکی از بچه ها گفتم: ما مواظب خودمون نمی تونیم باشیم، چه برسه به این بدبختا. بیا یه بلایی سرشون باریم. همان موقع صدایی از بی¬سیم آمد: این چه حرفی بود تو زدی؟ زود اسیرهاتون رو بفرستید عقب!  صدای آقا مهدی بود. روی شبکه صدایمان را شنیده بود. خودش پشت سرمان بود؛ صد و پنجاه متر عقب تر!

یا:

آدم، درهمان برخورد اول، مجذوب چهره معصومش می شد. موجی در چشمان نافذش بود که هر کس را اسیر می کرد. با وجود اندوه دائمش، خندان و بشاش بود؛ هرچند چشمانش حکایت از بی¬خوابی طولانی داشت. او یک فرمانده عارف و عامل بود. کهنه-ترین لباس بسیجی را به تن می کرد و هروقت که مورد اعتراض قرار می گرفت تا یک دست لباس نو از انبار بردارد، می گفت: تا وقتی که قابل استفاده است، می پوشم.

یا:

در عملیات والفجر یک، دستور داده بود که هیچ کس وارد قرار گاه نشود. دژبان قرارگاه که خود یک بسیجی بود بنا به همین دستور، خود آقا مهدی را هم – چون نمی-شناخت – را ه نداده و برگردانده بود. آقا مهدی هم از این عمل خوشش آمد و تشویقش کرد!

یا:

زندگی کردن با افرادی مثل آقامهدی سختی دارد. من هم سختی کشیدم. از این شهر به آن شهر سفر کردم. نگران و مضطرب بودم. هر لحظه منتظر خبرهای ناگواری بودم؛ اما بهترین دوران زندگی¬ام در کنار ایشان بود. زندگی با آقامهدی خیلی شیرین بود. یک بار، خودکاری از میان وسایلش برداشتم تا برایش چیزی بنویسم. وقتی متوجه شد، نگذاشت. گفت: خودکار مال من نیست. مال بیت المال است.

گفتم: می خواستم دو سه کلمه ای بنویسم، همین!

گفت: اشکال دارد خانم.

 یا.....

اگر بخواهم هست تا چند صد برگ ردیف کنم از این خاطرات کوتاه! اما این چند قطعه کوتاه خوب روایت می کند جنبه معماگونه بودن آقامهدی را! منِ نوجوان سال هر بار که این خاطرات کوتاه را از دیگران می شنیدم و یا خودم می¬خواندم، با خودم می گفتم: آقامهدی پس کی زندگی می کرده! 

گمنام باشی، بر خودت و اهل خانه ات سخت بگیری، بسیجی ها و رزمندگان تحت مسئولیت را دائماً و تحت هر شرایط زیرنظر بگیری، خودت مثل کارگران تحت مسئولیتت بیل بزنی و.... شما را به خدا این چنین شخصیتی معما نیست!

تاریخ به بلندای عدالت و حیات معماگونه مولاعلی نیز شهادت می دهد و در دوران معاصر نیز انقلاب اسلامی به رهبری امام (ره) -که این حکیم بزرگوار نیز خود معما بود- از این شخصیت های معماگونه بسیار به کشور وجامعه ایران تقدیم کرده است: شهید مصطفی چمران، شهیدحسن باقری (غلامحسین افشردی) و ... ای کاش ما امروزیان مثلا ًزنده نیز کمی از نم باران معمای این بزرگان را با خود داشتیم! ای کاش!

علی رزم آرا

انتهای پیام/

 
,


رفته رفته مهدی باکری برای من تبدیل به یک معما شد! معمایی که در گفتار و سخنان افراد گوناگون بیشتر رنگ راز و رمز می گرفت! اینکه آقامهدی زمانی که مسئول بود، شهردار بود چرا اصلاً شبیه به مسئول و شهردار نبود! چرا وقتی فرمانده بود، نظامی بود، اصلا ً شبیه به افراد نظامی و یک فرمانده نبود! دقت کنید:

وقتی آقا مهدی، شهردار ارومیه بود، یک شب باران شدیدی بارید. به طوری که سیل جاری شد. ایشان همان شب ترتیب اعزام گروه امداد را به منطقه سیل زده داد و خودش هم با آخرین گروه عازم منطقه شد. پا به پای دیگران در میان گل و لای کوچه که تا زیر زانو می رسید، به کمک مردم سیل زده شتافت. 

در این بین، آقامهدی متوجه پیرزنی شد که با شیون و فریاد، از مردم کمک می-خواست. تمام اسباب و اثاثیه پیرزن، داخل زیرزمین خانه آب گرفته بود. آقامهدی، بی-درنگ به داخل زیرزمین رفت و مشغول کمک به او شد. کم کم کارها رو به راه شد. پیرزن به مهدی که مرتب در حال فعالیت بود نزدیک شد و گفت: خدا عوضت بدهد مادر! خیر ببینی! نمی دانم این شهردار فلان فلان شده کجاست تا شما را ببیند و یک کم از غیرت و شرف شما یاد بگیرید؟

آقا مهدی لبخندی زد و گفت: راست می گویی مادر! ای کاش یاد می گرفت!

یا:

بد وضعی داشتیم. از همه جا آتش میآمد روی سرمان. نمی فهمیدیم تیرو ترکش از کجا می آید. فقط  یک دفعه می دیدم نفر بغل دستی مان افتاد روی زمین. قرارمان این بود که توی درگیری بی سیم ها روشن باشد، اما ارتباط  نداشته باشیم. خیلی از بچه ها شهید شده بودند. زخمی هم زیاد بود. 

توی همان گیرودار، چند تا اسیر هم گرفته بودیم. به یکی از بچه ها گفتم: ما مواظب خودمون نمی تونیم باشیم، چه برسه به این بدبختا. بیا یه بلایی سرشون باریم. همان موقع صدایی از بی¬سیم آمد: این چه حرفی بود تو زدی؟ زود اسیرهاتون رو بفرستید عقب!  صدای آقا مهدی بود. روی شبکه صدایمان را شنیده بود. خودش پشت سرمان بود؛ صد و پنجاه متر عقب تر!

یا:

آدم، درهمان برخورد اول، مجذوب چهره معصومش می شد. موجی در چشمان نافذش بود که هر کس را اسیر می کرد. با وجود اندوه دائمش، خندان و بشاش بود؛ هرچند چشمانش حکایت از بی¬خوابی طولانی داشت. او یک فرمانده عارف و عامل بود. کهنه-ترین لباس بسیجی را به تن می کرد و هروقت که مورد اعتراض قرار می گرفت تا یک دست لباس نو از انبار بردارد، می گفت: تا وقتی که قابل استفاده است، می پوشم.

یا:

در عملیات والفجر یک، دستور داده بود که هیچ کس وارد قرار گاه نشود. دژبان قرارگاه که خود یک بسیجی بود بنا به همین دستور، خود آقا مهدی را هم – چون نمی-شناخت – را ه نداده و برگردانده بود. آقا مهدی هم از این عمل خوشش آمد و تشویقش کرد!

یا:

زندگی کردن با افرادی مثل آقامهدی سختی دارد. من هم سختی کشیدم. از این شهر به آن شهر سفر کردم. نگران و مضطرب بودم. هر لحظه منتظر خبرهای ناگواری بودم؛ اما بهترین دوران زندگی¬ام در کنار ایشان بود. زندگی با آقامهدی خیلی شیرین بود. یک بار، خودکاری از میان وسایلش برداشتم تا برایش چیزی بنویسم. وقتی متوجه شد، نگذاشت. گفت: خودکار مال من نیست. مال بیت المال است.

گفتم: می خواستم دو سه کلمه ای بنویسم، همین!

گفت: اشکال دارد خانم.

 یا.....

اگر بخواهم هست تا چند صد برگ ردیف کنم از این خاطرات کوتاه! اما این چند قطعه کوتاه خوب روایت می کند جنبه معماگونه بودن آقامهدی را! منِ نوجوان سال هر بار که این خاطرات کوتاه را از دیگران می شنیدم و یا خودم می¬خواندم، با خودم می گفتم: آقامهدی پس کی زندگی می کرده! 

گمنام باشی، بر خودت و اهل خانه ات سخت بگیری، بسیجی ها و رزمندگان تحت مسئولیت را دائماً و تحت هر شرایط زیرنظر بگیری، خودت مثل کارگران تحت مسئولیتت بیل بزنی و.... شما را به خدا این چنین شخصیتی معما نیست!

تاریخ به بلندای عدالت و حیات معماگونه مولاعلی نیز شهادت می دهد و در دوران معاصر نیز انقلاب اسلامی به رهبری امام (ره) -که این حکیم بزرگوار نیز خود معما بود- از این شخصیت های معماگونه بسیار به کشور وجامعه ایران تقدیم کرده است: شهید مصطفی چمران، شهیدحسن باقری (غلامحسین افشردی) و ... ای کاش ما امروزیان مثلا ًزنده نیز کمی از نم باران معمای این بزرگان را با خود داشتیم! ای کاش!

,
, رفته رفته مهدی باکری برای من تبدیل به یک معما شد! معمایی که در گفتار و سخنان افراد گوناگون بیشتر رنگ راز و رمز می گرفت! اینکه آقامهدی زمانی که مسئول بود، شهردار بود چرا اصلاً شبیه به مسئول و شهردار نبود! چرا وقتی فرمانده بود، نظامی بود، اصلا ً شبیه به افراد نظامی و یک فرمانده نبود! دقت کنید:

وقتی آقا مهدی، شهردار ارومیه بود، یک شب باران شدیدی بارید. به طوری که سیل جاری شد. ایشان همان شب ترتیب اعزام گروه امداد را به منطقه سیل زده داد و خودش هم با آخرین گروه عازم منطقه شد. پا به پای دیگران در میان گل و لای کوچه که تا زیر زانو می رسید، به کمک مردم سیل زده شتافت. 

در این بین، آقامهدی متوجه پیرزنی شد که با شیون و فریاد، از مردم کمک می-خواست. تمام اسباب و اثاثیه پیرزن، داخل زیرزمین خانه آب گرفته بود. آقامهدی، بی-درنگ به داخل زیرزمین رفت و مشغول کمک به او شد. کم کم کارها رو به راه شد. پیرزن به مهدی که مرتب در حال فعالیت بود نزدیک شد و گفت: خدا عوضت بدهد مادر! خیر ببینی! نمی دانم این شهردار فلان فلان شده کجاست تا شما را ببیند و یک کم از غیرت و شرف شما یاد بگیرید؟

آقا مهدی لبخندی زد و گفت: راست می گویی مادر! ای کاش یاد می گرفت!

یا:

بد وضعی داشتیم. از همه جا آتش میآمد روی سرمان. نمی فهمیدیم تیرو ترکش از کجا می آید. فقط  یک دفعه می دیدم نفر بغل دستی مان افتاد روی زمین. قرارمان این بود که توی درگیری بی سیم ها روشن باشد، اما ارتباط  نداشته باشیم. خیلی از بچه ها شهید شده بودند. زخمی هم زیاد بود. 

توی همان گیرودار، چند تا اسیر هم گرفته بودیم. به یکی از بچه ها گفتم: ما مواظب خودمون نمی تونیم باشیم، چه برسه به این بدبختا. بیا یه بلایی سرشون باریم. همان موقع صدایی از بی¬سیم آمد: این چه حرفی بود تو زدی؟ زود اسیرهاتون رو بفرستید عقب!  صدای آقا مهدی بود. روی شبکه صدایمان را شنیده بود. خودش پشت سرمان بود؛ صد و پنجاه متر عقب تر!

یا:

آدم، درهمان برخورد اول، مجذوب چهره معصومش می شد. موجی در چشمان نافذش بود که هر کس را اسیر می کرد. با وجود اندوه دائمش، خندان و بشاش بود؛ هرچند چشمانش حکایت از بی¬خوابی طولانی داشت. او یک فرمانده عارف و عامل بود. کهنه-ترین لباس بسیجی را به تن می کرد و هروقت که مورد اعتراض قرار می گرفت تا یک دست لباس نو از انبار بردارد، می گفت: تا وقتی که قابل استفاده است، می پوشم.

یا:

در عملیات والفجر یک، دستور داده بود که هیچ کس وارد قرار گاه نشود. دژبان قرارگاه که خود یک بسیجی بود بنا به همین دستور، خود آقا مهدی را هم – چون نمی-شناخت – را ه نداده و برگردانده بود. آقا مهدی هم از این عمل خوشش آمد و تشویقش کرد!

یا:

زندگی کردن با افرادی مثل آقامهدی سختی دارد. من هم سختی کشیدم. از این شهر به آن شهر سفر کردم. نگران و مضطرب بودم. هر لحظه منتظر خبرهای ناگواری بودم؛ اما بهترین دوران زندگی¬ام در کنار ایشان بود. زندگی با آقامهدی خیلی شیرین بود. یک بار، خودکاری از میان وسایلش برداشتم تا برایش چیزی بنویسم. وقتی متوجه شد، نگذاشت. گفت: خودکار مال من نیست. مال بیت المال است.

گفتم: می خواستم دو سه کلمه ای بنویسم، همین!

گفت: اشکال دارد خانم.

 یا.....

اگر بخواهم هست تا چند صد برگ ردیف کنم از این خاطرات کوتاه! اما این چند قطعه کوتاه خوب روایت می کند جنبه معماگونه بودن آقامهدی را! منِ نوجوان سال هر بار که این خاطرات کوتاه را از دیگران می شنیدم و یا خودم می¬خواندم، با خودم می گفتم: آقامهدی پس کی زندگی می کرده! 

گمنام باشی، بر خودت و اهل خانه ات سخت بگیری، بسیجی ها و رزمندگان تحت مسئولیت را دائماً و تحت هر شرایط زیرنظر بگیری، خودت مثل کارگران تحت مسئولیتت بیل بزنی و.... شما را به خدا این چنین شخصیتی معما نیست!

تاریخ به بلندای عدالت و حیات معماگونه مولاعلی نیز شهادت می دهد و در دوران معاصر نیز انقلاب اسلامی به رهبری امام (ره) -که این حکیم بزرگوار نیز خود معما بود- از این شخصیت های معماگونه بسیار به کشور وجامعه ایران تقدیم کرده است: شهید مصطفی چمران، شهیدحسن باقری (غلامحسین افشردی) و ... ای کاش ما امروزیان مثلا ًزنده نیز کمی از نم باران معمای این بزرگان را با خود داشتیم! ای کاش!
, رفته رفته مهدی باکری برای من تبدیل به یک معما شد! معمایی که در گفتار و سخنان افراد گوناگون بیشتر رنگ راز و رمز می گرفت! اینکه آقامهدی زمانی که مسئول بود، شهردار بود چرا اصلاً شبیه به مسئول و شهردار نبود! چرا وقتی فرمانده بود، نظامی بود، اصلا ً شبیه به افراد نظامی و یک فرمانده نبود! دقت کنید:

وقتی آقا مهدی، شهردار ارومیه بود، یک شب باران شدیدی بارید. به طوری که سیل جاری شد. ایشان همان شب ترتیب اعزام گروه امداد را به منطقه سیل زده داد و خودش هم با آخرین گروه عازم منطقه شد. پا به پای دیگران در میان گل و لای کوچه که تا زیر زانو می رسید، به کمک مردم سیل زده شتافت. 

در این بین، آقامهدی متوجه پیرزنی شد که با شیون و فریاد، از مردم کمک می-خواست. تمام اسباب و اثاثیه پیرزن، داخل زیرزمین خانه آب گرفته بود. آقامهدی، بی-درنگ به داخل زیرزمین رفت و مشغول کمک به او شد. کم کم کارها رو به راه شد. پیرزن به مهدی که مرتب در حال فعالیت بود نزدیک شد و گفت: خدا عوضت بدهد مادر! خیر ببینی! نمی دانم این شهردار فلان فلان شده کجاست تا شما را ببیند و یک کم از غیرت و شرف شما یاد بگیرید؟

آقا مهدی لبخندی زد و گفت: راست می گویی مادر! ای کاش یاد می گرفت!

یا:

بد وضعی داشتیم. از همه جا آتش میآمد روی سرمان. نمی فهمیدیم تیرو ترکش از کجا می آید. فقط  یک دفعه می دیدم نفر بغل دستی مان افتاد روی زمین. قرارمان این بود که توی درگیری بی سیم ها روشن باشد، اما ارتباط  نداشته باشیم. خیلی از بچه ها شهید شده بودند. زخمی هم زیاد بود. 

توی همان گیرودار، چند تا اسیر هم گرفته بودیم. به یکی از بچه ها گفتم: ما مواظب خودمون نمی تونیم باشیم، چه برسه به این بدبختا. بیا یه بلایی سرشون باریم. همان موقع صدایی از بی¬سیم آمد: این چه حرفی بود تو زدی؟ زود اسیرهاتون رو بفرستید عقب!  صدای آقا مهدی بود. روی شبکه صدایمان را شنیده بود. خودش پشت سرمان بود؛ صد و پنجاه متر عقب تر!

یا:

آدم، درهمان برخورد اول، مجذوب چهره معصومش می شد. موجی در چشمان نافذش بود که هر کس را اسیر می کرد. با وجود اندوه دائمش، خندان و بشاش بود؛ هرچند چشمانش حکایت از بی¬خوابی طولانی داشت. او یک فرمانده عارف و عامل بود. کهنه-ترین لباس بسیجی را به تن می کرد و هروقت که مورد اعتراض قرار می گرفت تا یک دست لباس نو از انبار بردارد، می گفت: تا وقتی که قابل استفاده است، می پوشم.

یا:

در عملیات والفجر یک، دستور داده بود که هیچ کس وارد قرار گاه نشود. دژبان قرارگاه که خود یک بسیجی بود بنا به همین دستور، خود آقا مهدی را هم – چون نمی-شناخت – را ه نداده و برگردانده بود. آقا مهدی هم از این عمل خوشش آمد و تشویقش کرد!

یا:

زندگی کردن با افرادی مثل آقامهدی سختی دارد. من هم سختی کشیدم. از این شهر به آن شهر سفر کردم. نگران و مضطرب بودم. هر لحظه منتظر خبرهای ناگواری بودم؛ اما بهترین دوران زندگی¬ام در کنار ایشان بود. زندگی با آقامهدی خیلی شیرین بود. یک بار، خودکاری از میان وسایلش برداشتم تا برایش چیزی بنویسم. وقتی متوجه شد، نگذاشت. گفت: خودکار مال من نیست. مال بیت المال است.

گفتم: می خواستم دو سه کلمه ای بنویسم، همین!

گفت: اشکال دارد خانم.

 یا.....

اگر بخواهم هست تا چند صد برگ ردیف کنم از این خاطرات کوتاه! اما این چند قطعه کوتاه خوب روایت می کند جنبه معماگونه بودن آقامهدی را! منِ نوجوان سال هر بار که این خاطرات کوتاه را از دیگران می شنیدم و یا خودم می¬خواندم، با خودم می گفتم: آقامهدی پس کی زندگی می کرده! 

گمنام باشی، بر خودت و اهل خانه ات سخت بگیری، بسیجی ها و رزمندگان تحت مسئولیت را دائماً و تحت هر شرایط زیرنظر بگیری، خودت مثل کارگران تحت مسئولیتت بیل بزنی و.... شما را به خدا این چنین شخصیتی معما نیست!

تاریخ به بلندای عدالت و حیات معماگونه مولاعلی نیز شهادت می دهد و در دوران معاصر نیز انقلاب اسلامی به رهبری امام (ره) -که این حکیم بزرگوار نیز خود معما بود- از این شخصیت های معماگونه بسیار به کشور وجامعه ایران تقدیم کرده است: شهید مصطفی چمران، شهیدحسن باقری (غلامحسین افشردی) و ... ای کاش ما امروزیان مثلا ًزنده نیز کمی از نم باران معمای این بزرگان را با خود داشتیم! ای کاش!
, رفته رفته مهدی باکری برای من تبدیل به یک معما شد! معمایی که در گفتار و سخنان افراد گوناگون بیشتر رنگ راز و رمز می گرفت! اینکه آقامهدی زمانی که مسئول بود، شهردار بود چرا اصلاً شبیه به مسئول و شهردار نبود! چرا وقتی فرمانده بود، نظامی بود، اصلا ً شبیه به افراد نظامی و یک فرمانده نبود! دقت کنید:

وقتی آقا مهدی، شهردار ارومیه بود، یک شب باران شدیدی بارید. به طوری که سیل جاری شد. ایشان همان شب ترتیب اعزام گروه امداد را به منطقه سیل زده داد و خودش هم با آخرین گروه عازم منطقه شد. پا به پای دیگران در میان گل و لای کوچه که تا زیر زانو می رسید، به کمک مردم سیل زده شتافت. 

در این بین، آقامهدی متوجه پیرزنی شد که با شیون و فریاد، از مردم کمک می-خواست. تمام اسباب و اثاثیه پیرزن، داخل زیرزمین خانه آب گرفته بود. آقامهدی، بی-درنگ به داخل زیرزمین رفت و مشغول کمک به او شد. کم کم کارها رو به راه شد. پیرزن به مهدی که مرتب در حال فعالیت بود نزدیک شد و گفت: خدا عوضت بدهد مادر! خیر ببینی! نمی دانم این شهردار فلان فلان شده کجاست تا شما را ببیند و یک کم از غیرت و شرف شما یاد بگیرید؟

آقا مهدی لبخندی زد و گفت: راست می گویی مادر! ای کاش یاد می گرفت!

یا:

بد وضعی داشتیم. از همه جا آتش میآمد روی سرمان. نمی فهمیدیم تیرو ترکش از کجا می آید. فقط  یک دفعه می دیدم نفر بغل دستی مان افتاد روی زمین. قرارمان این بود که توی درگیری بی سیم ها روشن باشد، اما ارتباط  نداشته باشیم. خیلی از بچه ها شهید شده بودند. زخمی هم زیاد بود. 

توی همان گیرودار، چند تا اسیر هم گرفته بودیم. به یکی از بچه ها گفتم: ما مواظب خودمون نمی تونیم باشیم، چه برسه به این بدبختا. بیا یه بلایی سرشون باریم. همان موقع صدایی از بی¬سیم آمد: این چه حرفی بود تو زدی؟ زود اسیرهاتون رو بفرستید عقب!  صدای آقا مهدی بود. روی شبکه صدایمان را شنیده بود. خودش پشت سرمان بود؛ صد و پنجاه متر عقب تر!

یا:

آدم، درهمان برخورد اول، مجذوب چهره معصومش می شد. موجی در چشمان نافذش بود که هر کس را اسیر می کرد. با وجود اندوه دائمش، خندان و بشاش بود؛ هرچند چشمانش حکایت از بی¬خوابی طولانی داشت. او یک فرمانده عارف و عامل بود. کهنه-ترین لباس بسیجی را به تن می کرد و هروقت که مورد اعتراض قرار می گرفت تا یک دست لباس نو از انبار بردارد، می گفت: تا وقتی که قابل استفاده است، می پوشم.

یا:

در عملیات والفجر یک، دستور داده بود که هیچ کس وارد قرار گاه نشود. دژبان قرارگاه که خود یک بسیجی بود بنا به همین دستور، خود آقا مهدی را هم – چون نمی-شناخت – را ه نداده و برگردانده بود. آقا مهدی هم از این عمل خوشش آمد و تشویقش کرد!

یا:

زندگی کردن با افرادی مثل آقامهدی سختی دارد. من هم سختی کشیدم. از این شهر به آن شهر سفر کردم. نگران و مضطرب بودم. هر لحظه منتظر خبرهای ناگواری بودم؛ اما بهترین دوران زندگی¬ام در کنار ایشان بود. زندگی با آقامهدی خیلی شیرین بود. یک بار، خودکاری از میان وسایلش برداشتم تا برایش چیزی بنویسم. وقتی متوجه شد، نگذاشت. گفت: خودکار مال من نیست. مال بیت المال است.

گفتم: می خواستم دو سه کلمه ای بنویسم، همین!

گفت: اشکال دارد خانم.

 یا.....

اگر بخواهم هست تا چند صد برگ ردیف کنم از این خاطرات کوتاه! اما این چند قطعه کوتاه خوب روایت می کند جنبه معماگونه بودن آقامهدی را! منِ نوجوان سال هر بار که این خاطرات کوتاه را از دیگران می شنیدم و یا خودم می¬خواندم، با خودم می گفتم: آقامهدی پس کی زندگی می کرده! 

گمنام باشی، بر خودت و اهل خانه ات سخت بگیری، بسیجی ها و رزمندگان تحت مسئولیت را دائماً و تحت هر شرایط زیرنظر بگیری، خودت مثل کارگران تحت مسئولیتت بیل بزنی و.... شما را به خدا این چنین شخصیتی معما نیست!

تاریخ به بلندای عدالت و حیات معماگونه مولاعلی نیز شهادت می دهد و در دوران معاصر نیز انقلاب اسلامی به رهبری امام (ره) -که این حکیم بزرگوار نیز خود معما بود- از این شخصیت های معماگونه بسیار به کشور وجامعه ایران تقدیم کرده است: شهید مصطفی چمران، شهیدحسن باقری (غلامحسین افشردی) و ... ای کاش ما امروزیان مثلا ًزنده نیز کمی از نم باران معمای این بزرگان را با خود داشتیم! ای کاش!
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,

علی رزم آرا

, علی رزم آرا, علی رزم آرا, علی رزم آرا,

انتهای پیام/

, انتهای پیام/, انتهای پیام/, انتهای پیام/,
 
,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه