logo
پنج‌شنبه 30 مهر 1405 | پنجشنبه 22 اكتبر 2026 |
اخبار داغ
  1. فصل ناآرام رؤیاها؛ تب تند جشنواره‌ها در کالبد رخوت‌زده سینما و تئاتر
  2. دو دوزه بازی های پاکستان به بهانه میانجی گری بین تهران- واشنگتن/ سفرهای "عاصم منیر" به نام میانجی گری به کام کاهش قیمت نفت!
  3. روسیه و‌ پاکستان می توانند توافق اسلام آباد را احیا کنند/ انتقال اورانیوم از کشور شایعه است
  4. حقوق بازنشستگان زیر فشار تورم؛ فاصله مستمری تا هزینه‌های زندگی چقدر است؟
  5. دو نفتکش متخلف در تنگه هرمز متوقف شدند
  6. بیرق بیداری؛ صدای پای آزادی از کوچه‌پس‌کوچه‌های تبریز
  7. بازی با نام‌های جنجالی برای داغ کردن آنتن دیجیتال؟/ از ادعای شکایت چهره‌های سیاسی تا تکذیب صریح ثابتی
  8. چگونه کنترل تنگه هرمز به سلاح قدرتمند ایران تبدیل شد؟/ "مادر بمب ها" تهدید یا مانور رسانه ای!
  9. دولت فرانسه در مهار اعتراضات دانش‌آموزی ناکام مانده است/ برخورد خشونت‌آمیز پلیس به تشدید اعتراضات دامن زد
  10. زنگ خطر عفونت‌های تنفسی در مدارس؛ آنفلوآنزا در آستانه اوج‌گیری؟
  11. با بیش از ۴۰ شناور متخلف برخورد شد
  12. پیام رهبر انقلاب در پی افتخار آفرینی تیم امید کشتی آزاد
  13. عاشقانه‌ای در بند سیاست؛ بازی با تاریخ در قاب مشروطه
  14. جنجال فوتبالیست سابق علیه صداوسیما؛ تلهٔ عوام‌زدگی یا آینهٔ خشم عمومی؟
  15. اعتراضات فرانسه چه ارتباطی با حمله آمریکا به ایران دارد؟/ جنگی که تاثیرش جهانی شد!
  16. ناوهای آمریکایی جرئت نزدیک شدن به تنگه هرمز را ندارند/ دشمن اشتباه محاسباتی کند معادلات را پشیمان کننده تغییر خواهیم داد
  17. تهدیدهای ترامپ علیه ایران؛ اهرم فشار برای بازگشایی تنگه هرمز
  18. ضیافت چوب و خیال در قلب پایتخت؛ آنچه در جشنواره تئاتر عروسکی خواهیم دید
  19. طنین سازها فراتر از پایتخت؛ از غوغای شیراز تا صحنه‌گردانی در ۴۰ شهر
  20. فرانسه با صدای آزادی، آزادی را خفه کرده است/ عدالت جویی نسل نو دامن دولتمردان فرانسوی را گرفته است

روایتی از مادربزرگ‌های دفاع مقدس/ بخش اول

همه دارایی مادربزرگ

همه دارایی مادربزرگ
پیرزنی به ستاد پشتیبانی روستایی در ابرکوه مراجعه کرد و گفت: دلم می‌خواهد به جبهه کمک کنم، ولی توانایی ندارم. اگر می‌توانید بیایید میوه‌های باغم را بچینید و بفرستید جبهه چون پسرم به جبهه رفته دلم می‌خواهد جایی بفرستید که پسرم هم باشد!
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از پایگاه خبری تحلیلی طنین یاس، دوران دفاع مقدس، دورانی بود که هر کسی از زن و مرد،  پیر و جوان، شهری و روستایی حتی عشایر غیور کشور دست به دست هم داده و هم دل و هم زبان به اندازه وسع مالی و توان جسمی خود به رزمندگان خطوط مقدم جبهه کمک می کردند این کمک رسانی در غالب خدمات پشت جبهه تا ارسال مواد غذایی و حتی پوشاک فصل بود ، آنچه در پیش رو دارید بخشی از خاطرات خدمات مادربزرگ ها در طول روزهای سخت اما شیرین دفاع مقدس است. 

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا,

                                                                                                                                                            

بوی خوش

هر سال چند روز به عید مانده مادر و مادربزرگ و پدربزرگم و گروهی از آقایان و خانم ها می رفتند به چای خانه ی اهواز که شده بود پایگاه شهید علم الهدی ، آقایان پتو و پوتین و خانم ها لباس ها و ملحفه های رزمندگان را می شستند ، هنوز ده سالم نشده بود که مادرم من را همراه خوشان می برد.

هر روز از هشت صبح تا اذان ظهر و بعد از نماز و ناهار تا نزدیک مغرب رخت می شستیم، سطل لباس های شسته شده را با تمام قدرت بلند می کردم و می رساندم به خانم هایی که توی حوض آنها را آب می کشیدند، سرباز کوچولو صدام می کردند.

یک روز مسئول خانم ها آمده و گفت: اجرتان با حضرت زهرا(س) امروز به چند نفر نیاز داریم که بروند میدان مین! سریع چند دختر 18 و 19 ساله داوطلب شدند ، خانم موحد، دستی به سرشان کشید و گفت: نه شما خیلی جوان هستید، اصرار کردند خانم موحد کنار جویی که داخل حیاط بود ایستاد و به خانمی که مسئول میدان مین بود گفت: گونی ها را بیاورید چند گونی را گذاشتند کنار جوی ... همه منتظر بودند که این مین ها چیست؟ محتوای گونی ها را کنار جوی ریختند!

لباس های خونی رزمندگان بود، پُر از جای گلوله روی کمر، سینه و ران . از همه دلخراش تر قطعه هایی از بدن رزمندگان بود که بین لباس ها بود ، همه گریه می کردند، جوان ها شلنگ را باز کردند و روی لباس ها گرفتند، جوی خون راه افتاد، حالت روحانی بود، لباس ها را چنگ می زدند و دعا می خواندند، متوسل می شدند به حضرت زهرا (س) و لباس می شستند. خدا می داند که بوی خوشی در فضا پراکنده شد که همه آن را حس کردند.224

* میوه های باغ

پیرزنی به ستاد پشتیبانی روستایی در ابرکوه مراجعه کرد و گفت: دلم می خواهد به جبهه کمک کنم، ولی توانایی ندارم. اگر می توانید بیایید میوه های باغم را بچینید و بفرستید جبهه ، چون پسرم به جبهه رفته دلم می خواهد جایی بفرستید که پسرم هم باشد!

بسیج شدیم و با دانش آموزان مدرسه ، میوه های باغ پیرزن را چیدیم و بسته بندی کردیم، بهش گفتم:

مادرجان! ممکن است  ، میوه ها جایی که پسرت هست ، نرود!

گفت: باشد اشکال ندارد، به دست هر کس برسد او پسر من است و دارند از این آب و خاک و دین دفاع می کنند.

کار پیرزن مردم روستا را ترغیب کرد و بسیاری میوه های باغشان را به جبهه اهدا کردند. 226

* همه دارایی مادربزرگ

هر روز جلوی پایگاه غلغه می شد از مردمی که بسته های کوچک و بزرگ منتظر صف می کشیدند، تا هدیه شان را بفرستند جبهه ، هدایا را که می گرفتم، چشمم افتاد به خانمی که چادرش را دور کمرش گره زده بود قد خمیده ای داشت و حدود 80 ساله بود با عصا از میان جمعیت آمد جلو .

وقتی نزدیکم رسید ، بقچه کوچکی دستم داد. مقداری نان خشک و دو تا تن ماهی تویش بود. تشکر کردم و گفتم: مادر چرا زحمت کشیدی، راضی نبودیم خودتان را به زحمت بیندازید.

با دست های پُر چین و چروکش موهایش را زیر چادرش پنهان کرد. لبخند زد و گفت: نه! چه زحمتی؟ من هم در حد توانم کمک کردم. 228

   

,

                                                                                                                                                            

بوی خوش

هر سال چند روز به عید مانده مادر و مادربزرگ و پدربزرگم و گروهی از آقایان و خانم ها می رفتند به چای خانه ی اهواز که شده بود پایگاه شهید علم الهدی ، آقایان پتو و پوتین و خانم ها لباس ها و ملحفه های رزمندگان را می شستند ، هنوز ده سالم نشده بود که مادرم من را همراه خوشان می برد.

هر روز از هشت صبح تا اذان ظهر و بعد از نماز و ناهار تا نزدیک مغرب رخت می شستیم، سطل لباس های شسته شده را با تمام قدرت بلند می کردم و می رساندم به خانم هایی که توی حوض آنها را آب می کشیدند، سرباز کوچولو صدام می کردند.

یک روز مسئول خانم ها آمده و گفت: اجرتان با حضرت زهرا(س) امروز به چند نفر نیاز داریم که بروند میدان مین! سریع چند دختر 18 و 19 ساله داوطلب شدند ، خانم موحد، دستی به سرشان کشید و گفت: نه شما خیلی جوان هستید، اصرار کردند خانم موحد کنار جویی که داخل حیاط بود ایستاد و به خانمی که مسئول میدان مین بود گفت: گونی ها را بیاورید چند گونی را گذاشتند کنار جوی ... همه منتظر بودند که این مین ها چیست؟ محتوای گونی ها را کنار جوی ریختند!

لباس های خونی رزمندگان بود، پُر از جای گلوله روی کمر، سینه و ران . از همه دلخراش تر قطعه هایی از بدن رزمندگان بود که بین لباس ها بود ، همه گریه می کردند، جوان ها شلنگ را باز کردند و روی لباس ها گرفتند، جوی خون راه افتاد، حالت روحانی بود، لباس ها را چنگ می زدند و دعا می خواندند، متوسل می شدند به حضرت زهرا (س) و لباس می شستند. خدا می داند که بوی خوشی در فضا پراکنده شد که همه آن را حس کردند.224

* میوه های باغ

پیرزنی به ستاد پشتیبانی روستایی در ابرکوه مراجعه کرد و گفت: دلم می خواهد به جبهه کمک کنم، ولی توانایی ندارم. اگر می توانید بیایید میوه های باغم را بچینید و بفرستید جبهه ، چون پسرم به جبهه رفته دلم می خواهد جایی بفرستید که پسرم هم باشد!

بسیج شدیم و با دانش آموزان مدرسه ، میوه های باغ پیرزن را چیدیم و بسته بندی کردیم، بهش گفتم:

مادرجان! ممکن است  ، میوه ها جایی که پسرت هست ، نرود!

گفت: باشد اشکال ندارد، به دست هر کس برسد او پسر من است و دارند از این آب و خاک و دین دفاع می کنند.

کار پیرزن مردم روستا را ترغیب کرد و بسیاری میوه های باغشان را به جبهه اهدا کردند. 226

* همه دارایی مادربزرگ

هر روز جلوی پایگاه غلغه می شد از مردمی که بسته های کوچک و بزرگ منتظر صف می کشیدند، تا هدیه شان را بفرستند جبهه ، هدایا را که می گرفتم، چشمم افتاد به خانمی که چادرش را دور کمرش گره زده بود قد خمیده ای داشت و حدود 80 ساله بود با عصا از میان جمعیت آمد جلو .

وقتی نزدیکم رسید ، بقچه کوچکی دستم داد. مقداری نان خشک و دو تا تن ماهی تویش بود. تشکر کردم و گفتم: مادر چرا زحمت کشیدی، راضی نبودیم خودتان را به زحمت بیندازید.

با دست های پُر چین و چروکش موهایش را زیر چادرش پنهان کرد. لبخند زد و گفت: نه! چه زحمتی؟ من هم در حد توانم کمک کردم. 228

   

,

                                                                                                                                                            

بوی خوش

هر سال چند روز به عید مانده مادر و مادربزرگ و پدربزرگم و گروهی از آقایان و خانم ها می رفتند به چای خانه ی اهواز که شده بود پایگاه شهید علم الهدی ، آقایان پتو و پوتین و خانم ها لباس ها و ملحفه های رزمندگان را می شستند ، هنوز ده سالم نشده بود که مادرم من را همراه خوشان می برد.

هر روز از هشت صبح تا اذان ظهر و بعد از نماز و ناهار تا نزدیک مغرب رخت می شستیم، سطل لباس های شسته شده را با تمام قدرت بلند می کردم و می رساندم به خانم هایی که توی حوض آنها را آب می کشیدند، سرباز کوچولو صدام می کردند.

یک روز مسئول خانم ها آمده و گفت: اجرتان با حضرت زهرا(س) امروز به چند نفر نیاز داریم که بروند میدان مین! سریع چند دختر 18 و 19 ساله داوطلب شدند ، خانم موحد، دستی به سرشان کشید و گفت: نه شما خیلی جوان هستید، اصرار کردند خانم موحد کنار جویی که داخل حیاط بود ایستاد و به خانمی که مسئول میدان مین بود گفت: گونی ها را بیاورید چند گونی را گذاشتند کنار جوی ... همه منتظر بودند که این مین ها چیست؟ محتوای گونی ها را کنار جوی ریختند!

لباس های خونی رزمندگان بود، پُر از جای گلوله روی کمر، سینه و ران . از همه دلخراش تر قطعه هایی از بدن رزمندگان بود که بین لباس ها بود ، همه گریه می کردند، جوان ها شلنگ را باز کردند و روی لباس ها گرفتند، جوی خون راه افتاد، حالت روحانی بود، لباس ها را چنگ می زدند و دعا می خواندند، متوسل می شدند به حضرت زهرا (س) و لباس می شستند. خدا می داند که بوی خوشی در فضا پراکنده شد که همه آن را حس کردند.224

* میوه های باغ

پیرزنی به ستاد پشتیبانی روستایی در ابرکوه مراجعه کرد و گفت: دلم می خواهد به جبهه کمک کنم، ولی توانایی ندارم. اگر می توانید بیایید میوه های باغم را بچینید و بفرستید جبهه ، چون پسرم به جبهه رفته دلم می خواهد جایی بفرستید که پسرم هم باشد!

بسیج شدیم و با دانش آموزان مدرسه ، میوه های باغ پیرزن را چیدیم و بسته بندی کردیم، بهش گفتم:

مادرجان! ممکن است  ، میوه ها جایی که پسرت هست ، نرود!

گفت: باشد اشکال ندارد، به دست هر کس برسد او پسر من است و دارند از این آب و خاک و دین دفاع می کنند.

کار پیرزن مردم روستا را ترغیب کرد و بسیاری میوه های باغشان را به جبهه اهدا کردند. 226

* همه دارایی مادربزرگ

هر روز جلوی پایگاه غلغه می شد از مردمی که بسته های کوچک و بزرگ منتظر صف می کشیدند، تا هدیه شان را بفرستند جبهه ، هدایا را که می گرفتم، چشمم افتاد به خانمی که چادرش را دور کمرش گره زده بود قد خمیده ای داشت و حدود 80 ساله بود با عصا از میان جمعیت آمد جلو .

وقتی نزدیکم رسید ، بقچه کوچکی دستم داد. مقداری نان خشک و دو تا تن ماهی تویش بود. تشکر کردم و گفتم: مادر چرا زحمت کشیدی، راضی نبودیم خودتان را به زحمت بیندازید.

با دست های پُر چین و چروکش موهایش را زیر چادرش پنهان کرد. لبخند زد و گفت: نه! چه زحمتی؟ من هم در حد توانم کمک کردم. 228

   

,

                                                                                                                                                            

بوی خوش

هر سال چند روز به عید مانده مادر و مادربزرگ و پدربزرگم و گروهی از آقایان و خانم ها می رفتند به چای خانه ی اهواز که شده بود پایگاه شهید علم الهدی ، آقایان پتو و پوتین و خانم ها لباس ها و ملحفه های رزمندگان را می شستند ، هنوز ده سالم نشده بود که مادرم من را همراه خوشان می برد.

هر روز از هشت صبح تا اذان ظهر و بعد از نماز و ناهار تا نزدیک مغرب رخت می شستیم، سطل لباس های شسته شده را با تمام قدرت بلند می کردم و می رساندم به خانم هایی که توی حوض آنها را آب می کشیدند، سرباز کوچولو صدام می کردند.

یک روز مسئول خانم ها آمده و گفت: اجرتان با حضرت زهرا(س) امروز به چند نفر نیاز داریم که بروند میدان مین! سریع چند دختر 18 و 19 ساله داوطلب شدند ، خانم موحد، دستی به سرشان کشید و گفت: نه شما خیلی جوان هستید، اصرار کردند خانم موحد کنار جویی که داخل حیاط بود ایستاد و به خانمی که مسئول میدان مین بود گفت: گونی ها را بیاورید چند گونی را گذاشتند کنار جوی ... همه منتظر بودند که این مین ها چیست؟ محتوای گونی ها را کنار جوی ریختند!

لباس های خونی رزمندگان بود، پُر از جای گلوله روی کمر، سینه و ران . از همه دلخراش تر قطعه هایی از بدن رزمندگان بود که بین لباس ها بود ، همه گریه می کردند، جوان ها شلنگ را باز کردند و روی لباس ها گرفتند، جوی خون راه افتاد، حالت روحانی بود، لباس ها را چنگ می زدند و دعا می خواندند، متوسل می شدند به حضرت زهرا (س) و لباس می شستند. خدا می داند که بوی خوشی در فضا پراکنده شد که همه آن را حس کردند.224

* میوه های باغ

پیرزنی به ستاد پشتیبانی روستایی در ابرکوه مراجعه کرد و گفت: دلم می خواهد به جبهه کمک کنم، ولی توانایی ندارم. اگر می توانید بیایید میوه های باغم را بچینید و بفرستید جبهه ، چون پسرم به جبهه رفته دلم می خواهد جایی بفرستید که پسرم هم باشد!

بسیج شدیم و با دانش آموزان مدرسه ، میوه های باغ پیرزن را چیدیم و بسته بندی کردیم، بهش گفتم:

مادرجان! ممکن است  ، میوه ها جایی که پسرت هست ، نرود!

گفت: باشد اشکال ندارد، به دست هر کس برسد او پسر من است و دارند از این آب و خاک و دین دفاع می کنند.

کار پیرزن مردم روستا را ترغیب کرد و بسیاری میوه های باغشان را به جبهه اهدا کردند. 226

* همه دارایی مادربزرگ

هر روز جلوی پایگاه غلغه می شد از مردمی که بسته های کوچک و بزرگ منتظر صف می کشیدند، تا هدیه شان را بفرستند جبهه ، هدایا را که می گرفتم، چشمم افتاد به خانمی که چادرش را دور کمرش گره زده بود قد خمیده ای داشت و حدود 80 ساله بود با عصا از میان جمعیت آمد جلو .

وقتی نزدیکم رسید ، بقچه کوچکی دستم داد. مقداری نان خشک و دو تا تن ماهی تویش بود. تشکر کردم و گفتم: مادر چرا زحمت کشیدی، راضی نبودیم خودتان را به زحمت بیندازید.

با دست های پُر چین و چروکش موهایش را زیر چادرش پنهان کرد. لبخند زد و گفت: نه! چه زحمتی؟ من هم در حد توانم کمک کردم. 228

   

,

                                                                                                                                                            

, ,

بوی خوش

, بوی خوش, بوی خوش, بوی خوش,

هر سال چند روز به عید مانده مادر و مادربزرگ و پدربزرگم و گروهی از آقایان و خانم ها می رفتند به چای خانه ی اهواز که شده بود پایگاه شهید علم الهدی ، آقایان پتو و پوتین و خانم ها لباس ها و ملحفه های رزمندگان را می شستند ، هنوز ده سالم نشده بود که مادرم من را همراه خوشان می برد.

, هر سال چند روز به عید مانده مادر و مادربزرگ و پدربزرگم و گروهی از آقایان و خانم ها می رفتند به چای خانه ی اهواز که شده بود پایگاه شهید علم الهدی ، آقایان پتو و پوتین و خانم ها لباس ها و ملحفه های رزمندگان را می شستند ، هنوز ده سالم نشده بود که مادرم من را همراه خوشان می برد.,

هر روز از هشت صبح تا اذان ظهر و بعد از نماز و ناهار تا نزدیک مغرب رخت می شستیم، سطل لباس های شسته شده را با تمام قدرت بلند می کردم و می رساندم به خانم هایی که توی حوض آنها را آب می کشیدند، سرباز کوچولو صدام می کردند.

, هر روز از هشت صبح تا اذان ظهر و بعد از نماز و ناهار تا نزدیک مغرب رخت می شستیم، سطل لباس های شسته شده را با تمام قدرت بلند می کردم و می رساندم به خانم هایی که توی حوض آنها را آب می کشیدند، سرباز کوچولو صدام می کردند.,

یک روز مسئول خانم ها آمده و گفت: اجرتان با حضرت زهرا(س) امروز به چند نفر نیاز داریم که بروند میدان مین! سریع چند دختر 18 و 19 ساله داوطلب شدند ، خانم موحد، دستی به سرشان کشید و گفت: نه شما خیلی جوان هستید، اصرار کردند خانم موحد کنار جویی که داخل حیاط بود ایستاد و به خانمی که مسئول میدان مین بود گفت: گونی ها را بیاورید چند گونی را گذاشتند کنار جوی ... همه منتظر بودند که این مین ها چیست؟ محتوای گونی ها را کنار جوی ریختند!

, یک روز مسئول خانم ها آمده و گفت: اجرتان با حضرت زهرا(س) امروز به چند نفر نیاز داریم که بروند میدان مین! سریع چند دختر 18 و 19 ساله داوطلب شدند ، خانم موحد، دستی به سرشان کشید و گفت: نه شما خیلی جوان هستید، اصرار کردند خانم موحد کنار جویی که داخل حیاط بود ایستاد و به خانمی که مسئول میدان مین بود گفت: گونی ها را بیاورید چند گونی را گذاشتند کنار جوی ... همه منتظر بودند که این مین ها چیست؟ محتوای گونی ها را کنار جوی ریختند!,

لباس های خونی رزمندگان بود، پُر از جای گلوله روی کمر، سینه و ران . از همه دلخراش تر قطعه هایی از بدن رزمندگان بود که بین لباس ها بود ، همه گریه می کردند، جوان ها شلنگ را باز کردند و روی لباس ها گرفتند، جوی خون راه افتاد، حالت روحانی بود، لباس ها را چنگ می زدند و دعا می خواندند، متوسل می شدند به حضرت زهرا (س) و لباس می شستند. خدا می داند که بوی خوشی در فضا پراکنده شد که همه آن را حس کردند.224

, لباس های خونی رزمندگان بود، پُر از جای گلوله روی کمر، سینه و ران . از همه دلخراش تر قطعه هایی از بدن رزمندگان بود که بین لباس ها بود ، همه گریه می کردند، جوان ها شلنگ را باز کردند و روی لباس ها گرفتند، جوی خون راه افتاد، حالت روحانی بود، لباس ها را چنگ می زدند و دعا می خواندند، متوسل می شدند به حضرت زهرا (س) و لباس می شستند. خدا می داند که بوی خوشی در فضا پراکنده شد که همه آن را حس کردند.224,

* میوه های باغ

, * میوه های باغ, * میوه های باغ, * میوه های باغ,

پیرزنی به ستاد پشتیبانی روستایی در ابرکوه مراجعه کرد و گفت: دلم می خواهد به جبهه کمک کنم، ولی توانایی ندارم. اگر می توانید بیایید میوه های باغم را بچینید و بفرستید جبهه ، چون پسرم به جبهه رفته دلم می خواهد جایی بفرستید که پسرم هم باشد!

, پیرزنی به ستاد پشتیبانی روستایی در ابرکوه مراجعه کرد و گفت: دلم می خواهد به جبهه کمک کنم، ولی توانایی ندارم. اگر می توانید بیایید میوه های باغم را بچینید و بفرستید جبهه ، چون پسرم به جبهه رفته دلم می خواهد جایی بفرستید که پسرم هم باشد!,

بسیج شدیم و با دانش آموزان مدرسه ، میوه های باغ پیرزن را چیدیم و بسته بندی کردیم، بهش گفتم:

, بسیج شدیم و با دانش آموزان مدرسه ، میوه های باغ پیرزن را چیدیم و بسته بندی کردیم، بهش گفتم:,

مادرجان! ممکن است  ، میوه ها جایی که پسرت هست ، نرود!

, مادرجان! ممکن است  ، میوه ها جایی که پسرت هست ، نرود!,

گفت: باشد اشکال ندارد، به دست هر کس برسد او پسر من است و دارند از این آب و خاک و دین دفاع می کنند.

, گفت: باشد اشکال ندارد، به دست هر کس برسد او پسر من است و دارند از این آب و خاک و دین دفاع می کنند.,

کار پیرزن مردم روستا را ترغیب کرد و بسیاری میوه های باغشان را به جبهه اهدا کردند. 226

, کار پیرزن مردم روستا را ترغیب کرد و بسیاری میوه های باغشان را به جبهه اهدا کردند. 226,

* همه دارایی مادربزرگ

, * همه دارایی مادربزرگ, * همه دارایی مادربزرگ, * همه دارایی مادربزرگ,

هر روز جلوی پایگاه غلغه می شد از مردمی که بسته های کوچک و بزرگ منتظر صف می کشیدند، تا هدیه شان را بفرستند جبهه ، هدایا را که می گرفتم، چشمم افتاد به خانمی که چادرش را دور کمرش گره زده بود قد خمیده ای داشت و حدود 80 ساله بود با عصا از میان جمعیت آمد جلو .

, هر روز جلوی پایگاه غلغه می شد از مردمی که بسته های کوچک و بزرگ منتظر صف می کشیدند، تا هدیه شان را بفرستند جبهه ، هدایا را که می گرفتم، چشمم افتاد به خانمی که چادرش را دور کمرش گره زده بود قد خمیده ای داشت و حدود 80 ساله بود با عصا از میان جمعیت آمد جلو .,

وقتی نزدیکم رسید ، بقچه کوچکی دستم داد. مقداری نان خشک و دو تا تن ماهی تویش بود. تشکر کردم و گفتم: مادر چرا زحمت کشیدی، راضی نبودیم خودتان را به زحمت بیندازید.

, وقتی نزدیکم رسید ، بقچه کوچکی دستم داد. مقداری نان خشک و دو تا تن ماهی تویش بود. تشکر کردم و گفتم: مادر چرا زحمت کشیدی، راضی نبودیم خودتان را به زحمت بیندازید.,

با دست های پُر چین و چروکش موهایش را زیر چادرش پنهان کرد. لبخند زد و گفت: نه! چه زحمتی؟ من هم در حد توانم کمک کردم. 228

, با دست های پُر چین و چروکش موهایش را زیر چادرش پنهان کرد. لبخند زد و گفت: نه! چه زحمتی؟ من هم در حد توانم کمک کردم. 228,

   

,  ,  ,  ,  ,  ,  ,
 
]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه